"مرا نديده بگيريد و ...

                                             بگذريد از من!"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یاغی!


سلام. مگر می شود از تو شعر خواند و حرفی برای گفتن و نوشتن نداشت؛مگر می شود از جنون جاری در کلمات تو مشعوف نشد؟! یار روزان بی سرانجامی! یار روزان بیکسی! مگر می شود از تولد تو شادمان نشد...تو که خسته از بهت راه برگشتی، سبز رفتی و سیاه برگشتی! تو که همزاد واژه و شعری...یاغی جان!

 (برج ویران منزوی)،  آری!

(برج ویران منزوی) شده ام

دلم از چارپاره ها  پر بود

قاتل  جان  مثنوی   شده ام...

اصل شعر: اینجا

 

سال نو مبارک

 

 

 

world cup 2010

 

 

پرونده:Flag of Argentina.svg

 

 پی نوشت:

وداع تلخی بود و روز بد من تکمیل شد.

بدرود پرویز مشکاتیان!


 

بدرود پرویز مشکاتیانممنونم از تمام لحظات خوشی که برایم ساختی،ممنونم از سرانگشتهای هنرمندت که به ساز جان بخشید و روح را در کالبد ما آرام کرد، ممنونم از تو و تمام نغمه های عاشقانه ای که خلق کردی، ممنونم از اینکه بودی و بودنت را با ما قسمت کردی ،ممنونم از تو که تلخی های دنیا را برایمان شیرین کردی و دنیا را برایمان قابل تحمل ! ممنونم از تو که بهشت را برایمان در همین دنیای خاکی قایل لمس کردی ، ممنونم از تو که حرمت شعر را بیشتر از شاعرش نگه داشتی و قدر شعر خوب را دانستی، ممنونم از تو که به کبر دیگران خندیدی و برای ما عزیزتر شدی،ممنونم از تو که غرور لگد مالمان را با نغمه هایت زنده کردی ، ممنونم از تو که  تمام عشق بودی ممنونم از تو که هستی و همیشه با ما خواهی بود .


اگر نبودند!

 

به دعوت رضا سیرجانی وارد یک بازی شدم که در این بازی باید  تعدادی از کسانی(10نفر) که بیشترین تاثیر را در زندگی من داشته اند نام ببرم. خوب فکر قشنگی است و به نوعی می شود سپاسگذاری از این آدم ها هم باشد.البته من ترجیح می دادم که 10 چیز تاثیر گذار را معرفی کنم.  نکته دیگر اینکه من در این بازی نقش خانواده ها را هم نادیده می گیرم به هر حال پدر ،مادر ، برادر و خواهر آدم بیشترین تاثیر را روی زندگی هر کسی دارند. نکته دوم اینکه این بازی بیشتر به درد کسانی می خورد که یک زندگی ایده آل را توانسته باشند درست کنند؛ شغل خوب،مرتبه علمی خوب،پول خوب و...  از آنجایی که ما در زندگی مان همیشه همه چیز را نصف و نیمه داشته ایم یه جورایی  مانده بودم که بنویسم یا نه؟!اصولاً هم خیلی به بازی های وبلاگی علاقه ندارم. خوب خداوکیلی من خاطر رضا سیرجانی رو خیلی می خوام ولی بازیش یه ذره سخت بود برای همین یه ذره دیر وارد بازی شدم . نکته آخر اینکه در این لیست جای اسم خیلی ها خالی است که البته این نشان دهنده بی تاثیر بودنشان نیست بیشتر سعی کردم کسانی باشند که هنوز از آنها متاثرم مثل فیلمی که بعد از پایانش همچنان در ذهن آدم ادامه پیدا می کند. بسم الله...

۱-پدربزرگ:سه سالگی ، یا چهار سالگی پدربزرگ مادری ام  شاهنامه را در چند شب پی در پی برایم خواند منتها با زبان کردی و از حفظ ؛ مویه کنانش را بر مرگ سهراب هنوز از یاد نبرده ام  و نفرت از شغاد را . پدر بزرگم سواد نداشت منتها داستان های منظوم زیادی را از حفظ در گوشم زمزمه می کرد؛ حس زیبایی شناسی فوق العاده ای داشت. زیباترین نام ها را بر دخترانش گذاشته بود. الان که فکر می کنم به قول معروف یکی از وارثان فرهنگ شفاهی بود و به نوعی او دروازه عالم خیال را به روی من گشود .پسر نداشت و تمام محبتی را که در دل داشت به نوه ای که از نظر ظاهر به او رفته بود می کرد. کودکی ام را با او گذرانده ام و لالایی هایش ، قصه هایش و دریای بی دریغ محبتش!    

2-یک دوست خوب و همراه: هر کسی در زندگی اش  فصل پاییزی ، روزگار بدی ، زمانی که دنیا برایش تمام شده است و از هر طرف حزنی ، دردی و مرگی احاطه اش می کند داشته است . زمانی که کارش از لبه تاریکی گذشته است و سیاهچال های روزگار را پیش رو دارد . پاییز 79 فصل بد من بود ؛ سال بد ، سال باد ، سال اشک مادر ، سال مرگ پدر ، سال قهر برادر ! سال تنهایی و بیهودگی و سال هرز  و پوچی . باور نمی کردم که کسی اینگونه نجات بخش وارد زندگی ام بشودو همه درد های دنیا را برایم شیرین کند،بی قرارم کند ،خنده را به من برگرداند و تنهایی ام را نابود کند.9 سال می گذرد اما انگار بهار این خانه تا ابد ماندگار است با همان طراوت فروردین و اردیبهشت! نو ! فصل نو! ماه نو! حیات نو! خیال نو!

3-زنده یاد سرکار خانم فرازی: اینکه  چه اتفاقی افتاد که پای کودکی من به  کانون پرورش فکری باز شد و باز چه اتفاقی افتاد که ما با مرکز آفرینش های ادبی کانون  برای داستان نویسی مکاتبه کردیم را به خاطر ندارم اما دوم سوم راهنمایی که بودم شور نوشتن  داشتم و به صورت مکاتبه ای شاگرد خانم فرازی بودم مربی نازنینی  که الفبای نوشتن را ذره ذره به من آموخت  و به تجربه یادم داد که جدای از کتابهای دم دستی که نوجوانان آن روزها می خواندند  مثل کفش های غمگین عشق و امشب اشکی می ریزد و..کتابهای بهتری هم هست نویسندگان بهتری هم هست و هم او بود که جمالزاده را به من معرفی کرد ،صادق هدایت را ، و... که با خواندن آثارشان به نوشتن خودمان کمک کنیم. من در دو دوره برگزاری شبهای شعر و قصه آیش در خدمت خانم فرازی بودم  و مهربانی های یک مادر ، صمیمیت یک مربی و تمام دوست داشتنی های دنیا را در او دیدم . هنوز که هنوز است سال 69 یا 70 را به خاطر دارم و بیرون فرودگاه کرمانشاه را که داشت همراه با شوهر رعنایش سوار ماشین می شد و دست خداحافظی تکان می داد کرد و رفت تا همیشه.... با خنده ای که پهنای صورتش را گرفته بود و بعدها شنیدم از وقتی که متوجه سرطانش شده بود سه روز بیشتر تحمل نکرد و رفت رفت تا همیشه...

4-مهرداد قبادی: مهرداد چند سالی از من بزرگتر بود و او مرا به دنیای شعر نو ، شعر مدرن برد و این اتفاق در زمانی بود که من کوچ ناخوداگاهی از داستان نویسی به شعر داشتم مهربانانه خط خطی هایم را با اشتیاق می خواند ، غلط گیری می کرد و هرچه می دانست برایم می گفت اما شعر جاذبه اصلی او نبود ، سینما و عشقی که به سینما داشت را به من منتقل کرد و هم او بود که یاد داد جدای از بروس لی ، جمشید آریا و سعید راد   قیصری هست ، کوبریکی هست ، اسپیلبرگی هست، سنما پارادیزوی هست  و مجله فیلمی هست... یادمه تمام مجله های فیلمش را از شماره 1 به من امانت داده بود و بهترین هدیه عمرم را هم او به من داد  کتاب «تاریخ سینمای ایران» نوشته مسعود مهرابی با جلد زرین کوبی که اسم من روش حک شده بود. مهرداد مرا به سرزمین همه چیزهای جدی برد شعر جدی ، رمان جدی ، داستان کوتاه جدی...یادش بخیر همسایه های احمد محمود را که با هم می خواندیم  و فصل اذان گفتنش را چقدر خندیدم .برای اولین بار با مهرداد به سینمای جوان رفتم و فهمیدم که جایی هست که به همسن و سالان من سینما بیاموزند...پار سال که رفته بودم کرمانشاه  پلیس راه بیستون منتظر اتوبوس بودیم که برگردیم تهران ، یک پراید کنار خیابان وایساده بود  و  و سرنشنانش همینجوری به ما خیره شوده بودند که متوجه شدم مهرداد است با خانمش وسه فرزندش و ده سالی از آخرین دیدار ما گذشته بود...

5- دوچشم سبز: نه نامی نه نشانی  شاید هم فقط یک رویا بود. چه می شود از عشق نوجوانی نوشت؟! از عشق یک بچه به کسی  که ناشناخته بود. شاید از اولین شعرهای من باشد : دو چشمت شد الفبای نگاهم....دوچشمی  که باعث شد درک کنم زبان دوست داشتن  غزل است  شعر است و عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت...

6-مرتضی قاسمی: مرتضی فقط مرتضی قاسمی است با آن عینک کائوچویی  و تمام دانشکده ادبیات دانشگاه علامه . کسی که کلاغ وجود مرا کشت و به من گفت پرنده خوبی باش . سفید باش. پناهگاه تنهایی های جوانی من . هنوز منتظرم با لباس سربازی اش بیاید و برویم سفره خانه پل همت خیابان ولی عصر  و از آن روزها حرف بزنیم، از کشف آن روزها از وبلاگ از جا سیگاری های روبرو ... از فرهنگستان زبان  فارسی ، از روزهای دانشکده و غم ها و رنج هایمان، و...

7-اکبر یاغی تبار: من میل ندارم که وطن داشته باشم/ یا خانه درآغوش چمن داشته باشم/آن پنجره هم عشق مرا تجربه می کرد /عاشق تر از آنم که دهن داشته باشم. اولین شعری بود که از اکبر شنیدم . اولین باری که دیدمش توی دسشویی دانشکده بود و قبل از یک شب شعر؛ یک نفر روبروی آینه وایساده بود و به سر و وضعش می رسید و می خواند : ای مه من / ای بت چین/ ای صنم / لاله رخ و زهره جبین ... بعد توی همان شب شعر  آن غزلش را خواند و یواش یواش با هم قاتی شدیم . من و یاغی و مرتضی و البته بودند کسان دیگری حمید ضیایی که بزرگ ما بود ، سید کاپشن ،کاوه،رضا موسوی ، ایوب ، نوید ، بامداد و ... و شعر را به معنای واقعی کلمه کار کردیم. من برایم جای تعجب بود چطور اکبر پنج شنبه جمعه که می رفت شمال، شنبه با یک دفتر جدید بر می گشت یک دفتر غزل جدید!جل الخاق؟!. به قول یکی از اساتید همون دانشکده اگر اتفاقی برای یاغی نیفتد ما با بزرگترین شاعر معاصر رفیق بودیم  . یادش بخیر خانه بابلسرشان.آقا رضا (خدا رحمتش کند) حبیب و فاطمه که ماه ترین  مادر دنیاست و عاشقانه اکبر را دوست دارد...همیشه با خودم فکر می کنم که اگر محسن نامجو و یاغی با هم مچ می شدند دنیا را می گرفتند، خدا رو چه دیدی شاید....

8- علی اصغر مصلح : راستش من رشته فلسفه را همینجوری انتخاب نکرده بودم ، در یلدا بازی نوشتم که چیزهایی مرا به فلسفه کشاند و خوب هر پاسخی مرا قانع نمی کرد . دکتر مصلح  گل سرسبد دانشکده و گروه فلسفه بود و او بود که مرا قانع کرد به ادامه حیات! بدون اینکه رازش را بدانم. آشناییم  و ارتباطم با او را در یلدا بازی نوشته ام و تکرارش نمی کنم  . اما آرامش این بزرگوار و جاذبه ای که داشت همچنان با من است و از معدود کسانی است که او را به معنای واقعی کلمه برگردنم حق استادی دارد. اگر چه یکبار به توصیه اش بر خلاف میلم گوش نکردم؛برای فوق لیسانس وقتی شنید که رشته ام را می خواهم عوض کنم خیلی اصرار کرد که فلسفه را ادامه بدهم اما این دنیا بود که مرا به سمت خود می کشید و ارتباط رشته جدید با درآمد بیشتر برایم مهم بود اگر چه بعد ها فهمیدم که اشتباه کرده ام. لذت تلمذ در کلاس  دکتر مصلح  هنوز با من است و مهر پدری اش را فراموش نمی کنم...حالا که صحبت دانشکده شد حیف است که یاد نکنم از دکتر دادبه  و دکتر یثربی و...

9- هنوز وارد زندگی ام نشده است.

10-هنوز وارد زندگی ام نشده است و جایشان را خالی می گذارم برای زمانی که آمدند.

کسانی را که من دعوت می کنم: دکتر محدرضا ترکی ، مرتضی قاسمی ، اکبر یاغی تبار  ، پوریا سوری  و پریا کشفی .البته تاکید می کنم که هیچکدام از عزیزان اجباری به نوشتن ندارند و من هم انتظاری ندارم .کاملاً آزادانه تصمیم بگیرند بنویسند یا ننویسند.

این هم لینک کسانی که تا به حال بازی کرده اند: رضا سیرجانی ، زهرا باقری شاد

اگر...


سلام

اگر شعري گفتم

اگر حرفي براي گفتن داشتم

اگر...

حتماً به روز مي كنم.

نگاهی به برنامه تلویزیونی «شوک»


دوستان حتماً برنامه «شوک» رو این هفته دیدید. قسمتی از سلسله برنامه های اجتماعی صدا و سیما که به مسائلی که جوانان با آن درگیر هستند می  پردازد. مسائلی مثل موسیقی رپ، چهارشنبه سوری، اعتیاد و... که تا حالا، هم خوب بوده اند هم بد.
اما موضوع اصلی که منو وادار به نوشتن این پست کرد قسمتی از این برنامه بود که در تاریخ چهارشنبه 19/1/87 با موضوع اینترنت و کاربران آن پخش شد.
1شوک-  ابتدای برنامه یه دکتری که نمی دونم دکتراشو از کدوم مدرسه استثنایی گرفته بود گفت که 75 درصد از کاربران اینترنت منحرف اخلاقی هستند و در سایت های خراب و چت روم های آنچنانی چرخ می زنند.
2-  یه مشت دانشجوی تیزهوش و استثنایی دیگر هم در میزگردی گفتند که آره اصلاً  تمام کسانی که از اینترنت استفاده می کنند برای چت با جنس مخالف است و ما که خیلی خوب هستیم وقتی دیدیم دوستانمان به بیراهه می روند اصلاً از اینترنت استفاده نمی کنیم.
3-  یه مشت جوون فشن خوش تیب و مو سیخ سیخی هم در کمال صداقت گفتند که روزی چند ساعت با دوست دخترشان  چت می کنند.
4-  چند مجرم اینترنتی هم از توطئه استکبار می گفتند که چقدر پول گرفته اند برای اینکه سایت های غیر اخلاقی  را برای جوانان غیور ایرانی راه بیندازند و یکی دو نفر هم گفتند که از صاحبان عکس ها باج می گرفتند و...
۵-  خوب عده ای هم می نالیدند که جامعه ما فرهنگ استفاده از اینترنت را ندارد و فقط از جنبه منفی آن استفاده می کنند و لابد صدا و سیما هم داشت فرهنگ سازی می کرد.
اما منو اگر کارد می زدی خونم در نمی آمد حرامتان باشد ای برنامه سازان صدا و سیما تمام نوشته هایی که از اینترنت دزدید و در برنامه هاتان  استفاده کردید.
حرامتان باشد تمام شعرهایی که مجریان بی سوادتان با هزار غلط  خواندند و بدون اجازه شاعر از وبشان سرقت و استفاده کردند.
حرامتان باشد تمام تحلیل های سینمایی که از اینترنت دزدیدید و در نریشن نقد فیلم ها استفاده کردید...
حرامتان باشد ای دانشجویان خیلی خوب برنامه شوک تمام تحقیق هایی که از اینترنت دزدیدید و نمره گرفتید...
حرامتان باشد تولید محتوای فارسی که درصد بالایی از آمار محتوای وب را شامل می شود.
ای کاش تهیه کنندگان، ناظران کیفی، برنامه سازان و دکترهای محترم صدا و سیما می فهمیدند که فرهنگ سازی یعنی اینکه جنبه های مثبت اینترنت که بیش از نیمی از محتوای فارسی دنیای مجازی را شامل می شود به مردم بشناسانند و هیچ وقت حرف چند بچه سوسول فشن بر روی مردم تاثیر نمی گذارد...
این همه آدم فرهیخته، این همه نویسنده، شاعر، منتقد فیلم، خبرنگار، دانشجو، استاد دانشگاه، طلبه و....که در اینترنت فعالیت می کنند کجای این برنامه بودند؟! این همه...
“من درد در رگانم /حسرت در استخوانم/ چیزی شبیه آتش در جانم پیچید/ از تلخی تمامی دریاها بر اشک ناتوانی خود ساغری زدم” ...


مطلب مرتبط:سالار کاشانی ؛ Polising The Crisis

بهاریه


"بهترین سین سر سفرء عیدی ایول                               تو که در روسری سرخ و سفیدی ایول

بهترین سفره دنیاست و چیدن دارد                                سیب و آیینــــــه و قرآن مجیدی  ایول "

سلام. عرض تبريك سال نو، و آرزوي سالي خوش براي همه دوستان.
اين هم هفت سين ما كه مروري دارد از آنچه در سال گذشته بر ما رفته است و آنچه كه براي سال آينده مي خواهم البته ببخشيد كه هفت‌سين ما جز يكي دو مورد سين ندارد.

1- سين اول سينما

امسال فيلم هاي خوبي ساخته شده و به لطف عدم وجود قوانين سفت و سخت كپي رايت، حتي قبل از اكران جهاني، اين فيلم ها را مي توانيد از سر كوچه با نازلترين قيمت تهيه كنيد. فيلم هايي مثل كتاب‌خوان (Reader) كه نگاه حاشيه‌اي خاصي به جنگ جهاني دوم دارد و روايت لطيف دلبستگي نوجواني به يك زن و... يه جورايي اين فيلم بوي فيلم هاي جوزپه تورناتوره را مي دهد؛ سينما پاراديزو، مالنا و... يا فيلم سرگذشت عجيب بنجامين باتن (The Curious Case of Benjamin Button‌) و هنرنمايي استادانه ديدويد فينچر همراه با روايتي نو. اگر چه جذابيت فيلم هاي قبلي او مثل باشگاه مشت زني و هفت را ندارد اما اين فيلم آخر جلوه هاي ويژه است و تمام عوامل فيلم استادانه كار خود را انجام داده اند. فيلم ميليونر زاغه نشين(‌Slumdog Millionaire) كه به نظر من شناسنامه هند است و بيان جامعه طبقاتي هند؛ با نگاه مختصري به اقليت مسلمانان هند و غربتشان. قبلاً محسن مخملباف هم توانسته بود كه در يك فيلم تقريباًَ چندش آور، هند را به ما بشناساند اما روايت جالب و پر كشش اين فيلم چيز ديگري است اگر چه بسيار هم منتقد دارد اما حتماً آن را ببينيد.
شك (Doubt‌) هم فيلم پر كششي است با هنرمندي استادانه مريل استريپ و من معتقدم اين نقش از آن نقش‌هايي است كه جزو كلاسيك هاي سينما مي شود و اينكه حقيقت نسبي است و هيچ وقت نمي توان با قطعيت حقيقتي را گفت. من را به خاطر داشته باش (Remember Me‌) هم فيلم جالبي است داستان يك خانواده و تلاش تك تك آنها براي رسيدن به خواسته هايشان است و من به شخصه اين فيلم را از تمام فيلم هاي اسكاري بهتر ديدم.
وودي آلن هم امسال با فيلم ويكي، كريستينا، بارسلونا (Vicky Christina Barcelona)خوش درخشيد و روايت ساده روابط انساني از نگاه وودي آلن در آن مثل هميشه به چشم مي خورد. ديدن اين فيلم ها نيز خالي از لطف نيستند.
خيلي دوست داشتم فيليپ كافمن، ژان پي ير ژونه، كارگردان عطر و بهشت كه اسمش خاطرم نيست، تئو آنجلو پلوس و....كار جديد داشتن و مي ديدم.

2- سين دوم  كتاب

به نظر من سال گذشته از نظر كتاب‌هاي چاپ شده وضعيت بسيار خوبي داشتيم. انتشارات تكا، حوزه هنري، ارديبهشت، روزبهان و... كتاب هاي شعر بسيار خوبي از شاعران معاصر عرضه كردند و به نوعي كارنامه شعري آنها را پيش روي مخاطبان قرار دادند كه من در حد وسعم تعداد كمي از اين كتاب ها را كه به دستم رسيد معرفي كردم؛ خيال ‌هاي شهري از سيد ضياءالدين شفيعي ، هنوز اول عشق است از دكتر محمدرضا تركي ،تا انتهاي خستگي ماه  از بهمن ساكي ، سلام خواهر باران از بابك دولتي، سنگچين از سعيد بيابانكي، در تناسخ كلمات از  سيد حميد ضيايي، پرنده بودن از علي عباس نژاد، تو كنار آتشي من برف پارو مي كنم از فرهاد شاهمراديان و گريه روي شانه تخم مرغ كه به نظر من كتاب خوبي است از پست مدرن ها، كتاب هاي جليل صفربيگي عزيز، فاطمه حق ورديان،غلامرضا طريقي، پانته‌آ صفايي، مريم جعفري، مرتضي حيدري آل كثير، كبري موسوي، بيژن ارژن، امير مرزبان، ناصر حامدي، آرش شفاعي، پژمان الماسي نيا و خيلي از دوستاني كه اسمشان را فراموش كرده ام؛ همين ها هم نشان دهنده سالي خوب براي كتاب هاي شعر است كه اميدوارم بحران مخاطب آن هم رفع شود.
هنوز جاي كتاب  حسن صادقي پناه خالي است.

3- سين سوم موسيقي

من خيلي در اين زمينه سير نشدم. يعني كارهاي خوبي نشنيدم. دو آلبوم از شهرام ناظري عرضه شد كه اغلب مربوط به سال هاي پيشتر بودند و من آنها را مستثني مي كنم. در زمينه موسيقي سنتي كه هيچي نبود و يا من نشنيدم. شايد بشود از آلبوم زندگي كيوان ساكت نام برد يا بي غبار عادت اردشير كامكار و... چند كار خوب ديگر كه من الان حضور ذهن ندارم. اما در زمينه هاي ديگر؛ جبر جغرافيايي محسن نامجو اگر چه بيشتر كارها تكراري بودند ولي در كل بد نبود. يه شاخه نيلوفر محسن چاووشي  كه به نظرم آلبوم كاملي بود و در كلاس كارهاي خوب چاووشي، نفس هاي بي هدف يگانه كه يه جورايي نا اميد كننده بود، معجزه خاموش، باغ وحش جهاني و... آلبوم فصل تازه از احسان خواجه اميري هم با اينكه از ترانه هاي بروبچه هاي شعر و غزل در آن استفاده شده بود چنگي به دل نزد.
سال ما كه با محسن نامجو گذشت و اين روزها قطعه "شايد كه حال و كار دگر سان كنم" كه فكر مي كنم شعرش از ناصر خسرو باشد.
آرزوم بود امسال امير حسين سام ، پژمان طاهري، سهيل نفيسي، ابوسعيد مرضايي و...كار بيرون مي‌دادند انشالله سال پيش رو!

4- سين چهارم سفر

من خيلي اهل مسافرت نيستم اما امسال چند سفر خوب داشتم؛ براي اولين بار يزد را ديدم كه واقعاً سفر شيريني بود. مسجد جمعه، موزه آب، رستوران باغ مظفر، امير چخماق، كتابخانه دستمالچي، آتشكده و... مي‌ميرم براي باقلواها وقطاب هاي حاج خليفه رهبر. كرمانشاه رفتم ديدار خانواده و دوست عزيزم ميثم عليرضا پور و دوستان ناديده بسياري كه ماندند براي سفرهاي بعدي. شمال را با سالار كاشاني عزيز و...
امسال مي خواستم شيراز را هم ببينم كه فرصت نشد و واقعاً بي قرار ديدن اين شهر هستم.

5- سين پنجم دنياي مجازي

اگرچه وبلاگ نويسي رونق چند سال پيش را ندارد اما تريبون خوبي شده است براي همه كساني كه مي خواهند حرفي بزنند. تريبون خوبي است براي خواندن شعرهاي تازه دوستان، براي فهم درست يك فيلم، با خبر شدن از اتفاقات اهالي موسيقي و آگاهي از اخبار درست و نه اخبار قالبي. من معتقدم كه وبلاگ نويسي دقيقاً در جايي است كه بايد باشد و جايگاه خوبي در رسانه هاي گروهي دارد و منبع عظيمي براي تمام تريبون هاي رسمي و غير رسمي، علمي و تحقيقي و... است و همچنان به اين روند خوش‌بينم.

6- سين ششم ياد بعضي نفرات

من در انتهاي هر سال به اين فكر مي كنم كه امسال چه كساني جايشان در زندگي خالي است و چه كساني بيشتر فكر من و ذهن من را به خودشان مشغول كرده اند و به قول معروف ياد بعضي نفرات ورد روحم شده اند؛ زنده ياد قيصر امين پور، حسين منزوي كه داغ نبودنشان هنوز هم تازه است، طاهره صفارزاده، برادرم، پدرم، سيد علي خواجه صالحاني، هادي يكي از هم دانشكده اي هايم كه فاميليش را فراموش كرده ام  و... خدا بيامرزدشان!

7- سين هفتم عيدي

براي اينكه مطلب اين پست فقط حرف و درد دل نباشد چند قطعه ازآلبومي كه دارم روي آن كار مي كنم را اينجا مي گذارم و اميدوارم من رو براي بهتر شدن آن راهنمايي كنيد. خداوكيلي فكر نكنيد ما عاشق صداي خودمان هستيم و نه دنبال چيزي از اين راه، اما فكر مي كنم شنيدن يك شعر با صداي شاعر لذت بيشتري را به مخاطب مي دهد. اين هم عيدانه ما:

فصل پنجم

در گلوي بادها

بهار

غريبه

يك آسمان تازه

خورشيد خانم

 

حالا بايد فقط از يه دريچهء ديگه ببينمت!


خداحافظ پل نيومن عزيز!فيلماي زيادي ازت ديده بودم؛

 هميشه هم بالابلند و در اوج!

 همه جوره انگار كامل بودي ،شبيه هيچ كس نبودي !

 زندگيتو دوس داشتي ، مردمو دوس داشتي ،

فيلمو دوس داشتي ،

 خداييش چند سر و گردن از مارلون براندو سرتر بودي ...

نميدونم چرا اول اسم اون بود تا تو؟!

آقايي بودي  براي خودت و ما ! بگذريم ...

حالا بايد فقط از يه دريچهء ديگه ببينمت .دلم گرفت كه رفتي  پل نيومن عزيز!

سربازي تمام شد!


 

 

فرهاد صفريان

در هیاهوی رنگها قرمز / آبی پر پر مرا می برد

 

آنقدر از اول شدن قطبی و پرسپولیس خوشحال شدم از آمدن قلعه نویی به استقلال خوشحال نشدم ؛خوشحال نشدم كه هيچ داشت خون خونمو مي خورد.جناب فتح الله زاده هم جاي خود دارد ...با آن كارنامه گندش!نميدونم اصلاٌ چطور به استقلال برگشت؟!
 با حضور خيلي از مربيان دانشگاه رفته و اهل ادب و دانش  كم كم داشت بساط لمپنيسم و لات و لوت  از تيم هاي سطح اول كشور و تيم ملي برچيده مي شد كه دوباره قلعه نويي را برگرداندند....از طرف ديگر از قرار معلوم قطبي جاي خيلي ها را تنگ كرده است كه زمزمه رفتن او هم هست.اين هم از استفاده از دانش وطني!
علي كريمي را هم كه به خاطر انتقاد از فدراسيون محروم كردند. عجب جنگلي است به مولا ....عجب جنگلي است اين فوتبال!

ياغي كجايي كه ببيني:

 در هیاهوی رنگها قرمز / آبی پر پر مرا می برد. 

یکی از پاریس دوازدهم

يكي ازپاريس دوازدهم: تصوير كناري وبلاگ اویکی دو سال پیش که داشتم درباره تحصیل در خارج از کشور تحقیق می کردم به وبلاگ های زیادی برخوردم و به هموطنانی که رفته بودند و خاطرات چگونگی رفتنشان را می نوشتند و هر کدام از این نوشته ها جذابیت خاص خودشان را داشتند بعضی ها بیشتر بعضی ها کمتر... اما به خاطر شاید علاقه مشترک و یا هر دلیل دیگر من آرشیو یکی از پاریس دوازدهم را زیر و رو کردم و به نوعی همراه و هم داستان نوشته های این بزرگوار شدم.آخرین نوشته او چند خط از صادق هدایت به نورایی بود :"گاوها ٬خوکها و جوجه ها خداحافظ! چه بهتر ! لااقل ديگر توهمي نمانده ! همه چيز مثل روز روشن است : بايد گه را مزه مزه کرد ...." 
اون سالها تعطیل کردن وبلاگ ها و این نوع خداحافظی تازه باب شده بود و من منتظر ماندم که این یکی از پاریس دوازدهم هم بالاخره سکوت را بشکند و به روز کند ،الان فکر می کنم بیش از سه سال از این ماجرا گذشته و این وبلاگ به روز نشده است و من هنوز پاپی این وبلاگ نویسم نمیدانم زنده است یا نه؟ سمت و سوی نوشته های آخر او....

سربازی!

 

سربازی در مملکت ما مقدس تعریف شده است؛و این شاید به روزهای جنگ بر می گردد وازجان گذشتن ها ،رشادت ها و شهادت ها ی آن روزها... اما نگاه حقیرانه و بدون آگاهی از جانب تصمیم گیرندگان به ماهیت سربازی  و بیگاری ای که در حال حاضر از سرباز می کشند تقدس خدمت سربازی را زیر سوال برده است....   عكس ها و حرفها و چند شعر....

ادامه نوشته

بازی ادامه دارد!

 

سلام.
خوب بالاخره من هم به لطف
میثم یوسفی به بازی دعوت شدم.حقیقتش من هم از بازی نه تنها بدم نیومدخیلی هم خوشم اومد و برام جالب بود.چون به نوعی شخصیت آدم را روی میز می ریزه و اگر صادقانه بازی بشه شناخت آدم ها را سهل تر و بامزه تر می کنه.می مونه شکل هرمی اش که اون هم جذابیتهای خاص خودش رو داره وهمین نکته باعث می شه که تا شب یلدای سالهای بعد هم ادامه پیدا کنه.
"بازی ساده است: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند رو می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه. "اين بازی از شب يلدا و از
اين‌جا شروع شد.

۱- من شعر کلاسیک رو اصلاً قبول نداشتم.یادمه خیلی از شاعران همشهری ام را به باد تمسخر می گرفتم چون مثلاً غزل می گفتن! فکر کنم شعر را با زنده یاد فریدون مشیری شروع کردم و صد البته بعدها با فروغ و شاملو و بخصوص اخوان انس و الفت دیرینه داشتم. توی سالهای راهنمایی و حتی تا سوم دبیرستان فقط و فقط شعر نیمایی و سپید می گفتم. یکی دو دفتر هم داشتم. بعد ها توی همین شعرخوانی نیمایی و سپید بود که تنه ام خورد به سایه (هوشنگ ابتهاج) ! و به خاطر اینکه موسیقی اصیل را هم دنبال می کردم و سایه و شجریان و لطفی هم برای خودشان سالهای سال سرودند و زدند و خواندند ،باعث شد به نوعی با غزل رابطه ام بهتر شود و کم کم فهمیدم نه بابا ، می شود غزل هم خواند و لذت برد.یادمه شاملو در مصاحبه ای به موسیقی سنتی تاخته بود که اینها عقده جنسی دارند و ....بعد فهمیدم که آره کله گنده ها هم حرف مفت می زده اند.خلاصه کنم که خدابیامرز  سلمان هراتی و غزلها و سپیدهاش باعث شدند که من شعر را دوست داشته باشم، و برایم فرقی نکند که کلاسیک است یا سپید.آن شاعرانه داشته باشد،با ذهن و روح آدم درگیر شود ، شعر باشد ، قالبش خیلی مهم نیست.
۲- من می خواستم سینما بخونم، اما نشد. سالهای آخر دبیرستان درگیر سوالهای بدون جواب زیادی در مورد  حیات و مرگ شده بودم و زندگی معنا و مفهوم اولیه خودش رو برام از دست داده بود. اون موقع من سینمای جوان می رفتم و یادمه تقریبا شاگرد اول دانشجوهای اون دوره بودم و چون دست به نوشتنم بد نبود فیلمنامه ام در همان خوانش اول تصویب شد اما سینما دیگر خیلی برایم جذاب کننده نبود و هیچ وقت سر صحنه نرفتم. یادمه رتبه علوم انسانیم ۱۳هزار شده بود و هنر ۲۵۰، اون موقع سرباز بودم، سراب نیلوفر کرمانشاه و کنکور هم دو مرحله ای بود.صبش رفتم پیش فرمانده گروهان و مرخصی خواستم که نداد من هم از زیر سیم خاردار در رفتم و ۱۲ شبانه روز برای کنکور خوندم، امتحانم را دادم و برگشتم پادگان،اسمم توی لیست فراری ها بود .اولش تهدیدم کردن که زندان می فرستیمت و اضافه خدمت می خوری و....ولی هیچ کاری نکردند فقط تا روز ترخیصی ام به خاطر قبولی دانشگاه بهم مرخصی ندادند.خلاصه فلسفه علامه قبول شدم و رفتم دانشگاه با دوماه سربازی که رفته بودم. و نتونستم سینما بخونم.اما هنوز هم....
۳- زمین پوشیده از برف سفید یکدست را دوست دارم و باران پودری را و بلندی را...خنده ای که اشک آدم رو دربیاره،دیدار دوستان دور، و همه زیبایی های طبیعت را!
۴- کامپیوتر و وبلاگ و اینترنت را به خاطر فیفا ۹۶ یادگرفتم.یعنی آشنایی من با این جعبه واقعاً جادو به واسطه فیفا ۹۶ بود.الانم بعضی مواقع پا بده  
Wining eleven۸  رو بازی می کنم،اگه بخوام صادق باشمcall of duty2 رو هم بازی کردم و هفته پیش رفتم سه شو بگیرم که نشد.
۵- فردا ساعت 5 و 30 دقیقه صبح بعد از 9 سال باید پادگان باشم.همون سربازی که بالا نوشتم،سایه به سایه ام اومد...

  • این هم 5 نکته ای که شاید شما از من نمی دونستید.
  • اما پنج نفری که از طرف من دعوت می شوند؛ با اجازه همه عزیزان، من قدیمیهارو دعوت می کنم یعنی اولین دوستانی که بواسطه وبلاگ با هم آشنا شدیم غیر از مرتضی قاسمی که همیشه با من بوده.
  • مرتضی قاسمی وبلاگ آدمک
  • محسن باقرلو وبلاگ کرگدن
  • غلامرضا خسروشاهی وبلاگ آرکاداش
  • محمد روحانی وبلاگ گلستان شعر و ادب
  • رضا سیرجانی وبلاگ رقص موج غزل
می خواستم مژگان بانو  و ابن محمود را هم دعوت کنم که مرتضی کتیبه زخم دعوت کرده بود.حالا که فکر می کنم سیامک ،گلاره ،پریاکشفی، آرش ناجی، فاطمه حق وردیان، آقا طیب ،پوریا سوری ،امیر مرزبان ، احسان پرسا ، محسن اشتیاقی ،جلیل صفربیگی، عمو سبیلو ، آینا ،حسن قریبی،مهدی وبلاگ عاشقانه،لیلا ، لیلای آبی آسمانی ،آقای دکتر ترکی که نخواستم بهشون جسارت کنم و خیلی های دیگر هم هستند که دوست داشتم من دعوتشان کنم.به هر حال به بزرگواری خودشان ببخشند. ادامه بازی با شما!

خوبِ بد!

 
چرا بعضی از بدها خوبند؟! یا دوست داشتنی اند؟! و بعضی از خوب ها ،نه دوست داشتنی اند نه خوب! مارادونا را اگر از جوب هم بگیرند برای من دوست داشتنی تر از پله و پلاتینی و ... است. چرایش را نمیدانم. احتمالاً چند روانشناس قدر با کندوکاو در ناخودآگاهم بتوانند دلیل آن را بیابند. اما خیلی از مواقع تودهء مردم چنین بدهایی را دوست دارند؛مثل بدمن خیلی از فیلم ها! الغرض جام جهانی بدون آرژانتین مفت نمی ارزد...

هيچ!

آدم اگر آرزويي نداشته باشد،چه اتفاقي مي افتد؟!فرض كنيد شما براي هيچ كاري انگيزه نداريد، مثلاً هيچ شعري برايتان لذت بخش نيست ؛هيچ موسيقي آرامتان نمي كند؛از ديدن هيچ كس شاد نمي شويد؛از دست هيچ كس ناراحت نمي شويد و هيچ مساْلهء مهمي برايتان وجود نداشته باشد،هيچ و هيچ...

حرف های این روزها!

سلام.

۱- برای اولین بار بود که عصبانیت سیامک را در دنیای مجازی و گلایه اش از کسی که مطالبی  از او  را برداشته و در وبلاگ خودش زده بود ، می دیدم. هرچند که گلایهء سیامک کاملاْ مودبانه بود و الحمدالله نتیجه داد و طرف هم تمام مطالب را از وبلاگش حذف کرد اما نفس این عمل بار دیگر خطر عدم رعایت  حقوق مالکان ادبی را در محیط اینترنت به ما گوشزد کرد. و کم نیست از این دست اتفاقات ! البته شاید خیلی ها از روی عدم آگاهی کاربر باشد که نمی توان آن را صد در صد موضوع جرم به حساب آورد.اما این گونه اتفاقات اگر آگاهانه باشد جرم است و اگر چه ناقص ، در حقوق ما هم مجازات آن پیشبینی شده است که من در چند مطلب قبل، تمام مصادیق جرم ،مجازات ها و چگونگی جبران خسارت آن را نوشته ام . مهمتر اینکه تمام مطالبی هم که در اینترت ارائه می شوند کاملاً توسط قانون حمایت می شوند و البته مرد می خواهد که برود شکایت کند و چند روز علافی را به جان بکشد که حقوق خود را زنده کند. برای سیامک عزیز که با زبان دیگری حقش را گرفت،همیشه شاعر بودن را آرزو می کنم. 

۲- آنطور که من اسامی شرکت کنندگان را دیدم مسابقه بالی برای پرواز، امسال با استقبال خوبی مواجه شده، هرچند  کامنتینگ آن این استقبال را نشان نداد.اما اسامی بزرگانی در بین شرکت کنندگان هست که نوید یک فستیوال بزرگ طرح را در روزهای آتی می دهد.

۳- من در سال گذشته چند جا  مصاحبه کرده بودم و قول داده بودم که کتاب شعرم را به نمایشگاه کتاب امسال برسانم. از شما چه پنهان بعد از آن گزارش خوب هفت سنگ در مورد چاپ کتاب اول که من حرفهایی را زده بودم چند پیشنهاد هم به من شد اگر چه نمیشه گفت پیشنهاد خوب ! اما برای وضعیتی که هست خوب بود. اما هر کدام به نوعی روی حرفشان نماندند. آخرین تیر ترکش هم  اگر چه اصلاً در موردپول حرفی نزد اما خودمان دلمان نیامد که خرج روی دستش بگذاریم.البته خودم هم به نوعی زیاد پیگیر نیستم چون وضعیت شعرم در حال حاضر در نوعی بلاتکلیفی و سردرگمی به سر می برد.روزی اگر از این گرگ و میش دربیایم شاید....

۴- امروز خیلی دلتنگ نوشته های اسپریچو شدم...

تا بعد بدرود.

بالي براي شاعرانگي!

سلام.

۱- خوب الحمدالله بالي براي پرواز برای سومین سال متوالی دارد برگزار می شود،که در نوع خود بی نظیر و فکر کنم تنها مسابقه در زمینه طرح بوده و باشد. همت احسان پرسا جای ستایش دارد.ان شالله همه دوستان احسان عزیز را یاری کنند که به بهترین شکل براي سومين بار برگزار شود. دوستان علاقمند هم حتماً شركت كنند.

Image hosting by TinyPic

۲- اين روزها اصلاً حال و روز مساعدي ندارم. نوعي پوچي سرگردان ...دستم به هيچ كاري نمي رود ...اميدوارم زودگذر باشد...دوستان ببخشند اگر....

 

بوي كاغذ!

سلام. نمیدونم برای شما هم پیش آمده یانه؟! مثلاْ دوستی می پرسد فلان کتاب را داری؟! و مثلاْ ما جواب می دیم که آره "پی دی اف"اش رو دارم.اونم میگه: نه،كتاب يه چيز ديگه اس. بوي كاغذ! بوي كتاب! راستش من جا مي خورم. نميدونم بوي كاغذ و بوي كتاب چه معلوماتي را به ما مي دهد. مغز و درونمايه هر كتاب در كلماتي است كه مفهومي را به ما منتقل مي كنند. بوي كاغذ شايد...به هر حال به نظر من مقاومت در برابر تكنولو‍ژي وابزار جديد، در بعضي مواقع مي تواند كار عبثي باشد. بايد بيشتر فكر كنم....