استاد مهدي آذريزدي هميشه براي من قابل احترام بوده چرا كه خواندن را از او آموختم ،عشق به كتاب و دانايي ، مولوي ،سعدي و...و هميشه در كنج قفسه هاي كتاب ذهنم بر مسند نشسته است.چند روز پيش راضيه ايماني خوشخو گزارشي را از ديدار او نوشته بود كه براي من بسيار دل انگيز بود و از او اجازه گرفتم كه با يك دستكاري بسيار كوچك مطلب را در وبلاگ خودم بگذارم.
آفتاب گل انداخته بود و آتش دلش را به گونههای ما میبخشيد، جاده تهران- كرج در آن غروب سرد زمستانی برای ما سرنوشت خاطرهانگيزی را رقم میزد. بعد از گذشت ساعتی به كوچهای خلوت و آرام كه با اندكی برف پوشيده شده بود، رسيديم. ملغمهای از اميد و نااميدی برای ديدنت در دلمان افتاده بود كه در به رويمان گشوده شد و چشمان روشنی با لبخندی مهربان از ما استقبال كرد؛ او همان پسرخواندهات بود كه وصفش را پيش از اين شنيده بوديم و با بزرگواریاش اين ديدار را مهيا كرده بود؛ پسرخواندهای كه در ايام دور، در كودكیهايش در سطرسطر داستانهای تو نشو و نما يافته و گاه خود قلم به دستت داده و شبهای دراز تنهايی را به پای قصههای شيرينت نشسته بود.
خانهات پر از عطر سادگی و صميميت بود، صدای دو مرغ عشق از گلخانه روبرو به گوش میرسيد، همه نشستيم و بعد از مدتی انتظار، تو با قدمهايی بلند، اما با قامتی خميده به سوی ما آمدی؛ با همان عصا و عينك و لباسی كه هميشه در عكسهايت بر تنت ديده بوديم. در كنارمان نشستی و ما از شوق، چشم از ديدنت برنمیداشتيم؛ كمكم گفتيم و شنيديم و تو ما را با خود به اتاقت و كتابها و روياهايت بردی.
اتاقت كوچك بود و كامل، تمام طول يك ديوارش كتاب بود و كتاب در قفسههای فلزی خاكستری كه تا سقف میرفت، در طبقههای پايينتر تنقلاتت را به روش خودت چيده بودی؛ توت خشك، برگه زردآلو، مغز پسته و بادام و هركدام در كيسههای جداگانه كه ذرهای از آن را كاسهكاسه كرده بودی، آنطرفتر همان چند دست لباس هميشگی را چنان مرتب روی هم تا كردی بودی كه انگار خط تايشان تا به حال باز نشده است.
روبهروی كتابخانه تختی نه با روتختی يا پتوی گلبرجسته و تنها با يك روانداز در گوشه اتاقت! و روبرويش ميزت! با آن قرآن جلد چرمی كوچك در وسط! و صندلیای كه رويش را پارچه پهن كرده بودی و جای تكيه نداشت؛ شايد چون تو هميشه به خودت تكيه داده بودی كه اينقدر از دنيای شلوغ ما جدا بودی و در اين خلوت و سادگی و كمال برای خودت میزيستی.
اتاقت گرم است و راحت! هيچچيز برای جلب توجه زرق و برقی ندارد و تنها تويی كه مركز مدار آرامشت هستی، تو با آنهمه قصه كه كودكیهايمان را رقم زده و به پای دل كوچكمان پابهپا كرده است.
تو با يك بغل حرف خوب برای ما كه كودكان خوبی بوديم و حالا بزرگترهای فراموشكاری شدهايم، وقتی شنيدی «قصههای خوب برای بچههای خوبت» را خواندهايم بیمعطلی گفتی، حتماً بچههای خوبی بوديد و خنديدی؛ اگرچه اخم روزگار مدتی بر چهرهات سايه افكنده بود.
همه میگوييم برايمان حرف بزن! میخواهيم بابای قصههای كودكی اين بار قصه خودش را تعريف كند.
اهل تعارف و مقدمهچينی نيستی، اگرچه میگفتند ديگر حال و احوالی برای گفتن و شنيدنهای مكرر نداری، اما اشتياق را كه در چشمان ما ديدی، چشم فروبستی بر همه وعدههای بهجا نيامده و قولهای فراموش شده، گفتی و شنيدی و گريستی با آن دل بزرگت و صداقت سرشارت كه همه ما را به خود آورد و چقدر غبطه خوردم و چقدر حسودیام شد، وقتی كه گفتی: «من كه اجتماعی نيستم! در شهر بزرگ نشدهام! بلد نيستم دروغ بگويم، هيچكجا ياد نگرفتهام!».
و راست میگفتی چون دقيقاً همانی بودی كه بايد! همان پيرمرد قصهگوی داستانهای شيرين قرآن، همان قصهگوی شبهای پرستاره سعدی و مولانا، همان راوی گفتوگوهای كبوتر و موش و گربه و روباههای كليله و همان ناصح بیغرض كه بهترين اندرزهای جهان را آويزه گوش بازيگوش كودكیمان كرد.
انگار نم میپاشيدند بر كاهگل ديوارهای دلمان وقتی كه خاطره میگفتی و لحن صدايت تيره و روشن میشد و ما را بر موجهای خيالت سوار میكردی و میبردی به خانهای قديمی در يزد كه حالا خيلی دلت برايش تنگ بود، برای تنهايیات و برای مهمانانی كه خودت با رمز در زدنهايشان اجازه ورود میدادی به آنها! و حالا كه از خانه پدری كوچيدهای، میخواهی ببخشیاش به دوستارانت و همه میدانيم چه سخاوتی پشت آن پنهان است.
حرف از كتابهايت كه بهميان میرود لرزشی در پس صدايت حس میشود، آميزهای از غم و شادی كه در گذرسالها درهم غنوده و با هم آميختهاند؛ اشك و لبخندی كه روان میكنی با كلماتت و كتابهايت را كه يكبهيك به دستمان میسپاری از هركدام از قصههايت قصهای داری.
از ميان انبوه آنها روی يكی دست میگذاری كه به قول خودت آن را از همه دوستتر میداری؛ كتاب «داستانهای ساده»؛ كتاب كوچكی با جلدی آبی كه انگار نام تو را با خود يدك میكشد، تو را با همه سادگیهايت!
تيله شيشهای و رنگی دل صاف و سادهات اگرچه به دست اهالی روزگار سركش شكسته است، اما كودك بیغلوغش درونت با ما حرف میزند، درد دل میكند، كجخلقی میكند، مهربانی میكند و دست آخر با ما همراه میشود و غبار اندوه را لحظهای به فراموشی زمان میسپارد و با ما عكس يادگاری میاندازد! پيرمرد هم آنقدر نازنين؟!
بنويس قصهگوی هميشه و هنوز! بنويس كه كودكان ما منتظرند و شبهای دراز در راه است، قصه در كودكی فقط با قصههای تو معنا میگرفت و سرزمين خيالها با واژههای تو رنگ میشد؛ حالا هم سرزمينهای بكر و دستنخورده ذهن كودكان امروز بذر كلمات و قطرات باران زلال قلمت را بهانهگيری میكند.
بنويس تا بچههای خوب فردا هم بخوانند!
راضيه ايمانی خوشخو