به احترام محسن چاووشي و آلبوم حريص!

 

"خيلي دلم گيره

خيلي گرفتارم

دوست داشتنت خوبه

خيلي دوست دارم..."

- آلبوم محسن خان چاووشي با سلام و صلوات منتشر شد و چه آلبوم خوبي و چه لحظات فوق العاده اي دارد .عرض خسته نباشيد و دست مريزاد به محسن چاووشي و ديگر دوستان خوبش!

- بعد از انتشار آهنگ هاي كاور شده اهالي موسيقي و رسوايي قريب به اتفاق اهالي پاپ اين آلبوم مايه دلگرمي است و مايه غرور يك جوان دهه پنجاهي و اصالت نگاه هنري اش!

 - ترك هاي پروانه ها، بادبادكاي رنگي، کافه های شلوغ و حريص در اين آلبوم فوق العاده تر اند.

- يك عذرخواهي هم بابت يادداشتم بر آلبوم قبلي اين بزرگوار. بعد از يك سال اعتراف مي كنم كه ژاكت گرم كننده بود و آن يادداشت من هيچ ارزش ادبي و هنري و انتقادي ندارد. همين ! نمي گفتم روي دلم مي ماند.

 

جلسه ای پیرامون "حق مالکیت معنوی آثار»

 

سه شنبه ۲۹/۱۰/۸۸

جلسه ای پیرامون "حق مالکیت معنوی آثار»

با حضور مصطفی رحماندوست - مهدی کاموس - فرهاد صفریان

ساعت ۱۶:۳۰- ۱۸:۳۰

آدرس سرای اهل قلم:

خیابان انقلاب اسلامی - خیابان فلسطین جنوبی - کوچه خواجه نصیر - پلاک 2

تلفن: ۶۶۹۶۶۱۵۶

 

گزارش جلسه را اینجا  و اینجا می توانید بخوانید.

نگاهی به برنامه تلویزیونی «شوک»


دوستان حتماً برنامه «شوک» رو این هفته دیدید. قسمتی از سلسله برنامه های اجتماعی صدا و سیما که به مسائلی که جوانان با آن درگیر هستند می  پردازد. مسائلی مثل موسیقی رپ، چهارشنبه سوری، اعتیاد و... که تا حالا، هم خوب بوده اند هم بد.
اما موضوع اصلی که منو وادار به نوشتن این پست کرد قسمتی از این برنامه بود که در تاریخ چهارشنبه 19/1/87 با موضوع اینترنت و کاربران آن پخش شد.
1شوک-  ابتدای برنامه یه دکتری که نمی دونم دکتراشو از کدوم مدرسه استثنایی گرفته بود گفت که 75 درصد از کاربران اینترنت منحرف اخلاقی هستند و در سایت های خراب و چت روم های آنچنانی چرخ می زنند.
2-  یه مشت دانشجوی تیزهوش و استثنایی دیگر هم در میزگردی گفتند که آره اصلاً  تمام کسانی که از اینترنت استفاده می کنند برای چت با جنس مخالف است و ما که خیلی خوب هستیم وقتی دیدیم دوستانمان به بیراهه می روند اصلاً از اینترنت استفاده نمی کنیم.
3-  یه مشت جوون فشن خوش تیب و مو سیخ سیخی هم در کمال صداقت گفتند که روزی چند ساعت با دوست دخترشان  چت می کنند.
4-  چند مجرم اینترنتی هم از توطئه استکبار می گفتند که چقدر پول گرفته اند برای اینکه سایت های غیر اخلاقی  را برای جوانان غیور ایرانی راه بیندازند و یکی دو نفر هم گفتند که از صاحبان عکس ها باج می گرفتند و...
۵-  خوب عده ای هم می نالیدند که جامعه ما فرهنگ استفاده از اینترنت را ندارد و فقط از جنبه منفی آن استفاده می کنند و لابد صدا و سیما هم داشت فرهنگ سازی می کرد.
اما منو اگر کارد می زدی خونم در نمی آمد حرامتان باشد ای برنامه سازان صدا و سیما تمام نوشته هایی که از اینترنت دزدید و در برنامه هاتان  استفاده کردید.
حرامتان باشد تمام شعرهایی که مجریان بی سوادتان با هزار غلط  خواندند و بدون اجازه شاعر از وبشان سرقت و استفاده کردند.
حرامتان باشد تمام تحلیل های سینمایی که از اینترنت دزدیدید و در نریشن نقد فیلم ها استفاده کردید...
حرامتان باشد ای دانشجویان خیلی خوب برنامه شوک تمام تحقیق هایی که از اینترنت دزدیدید و نمره گرفتید...
حرامتان باشد تولید محتوای فارسی که درصد بالایی از آمار محتوای وب را شامل می شود.
ای کاش تهیه کنندگان، ناظران کیفی، برنامه سازان و دکترهای محترم صدا و سیما می فهمیدند که فرهنگ سازی یعنی اینکه جنبه های مثبت اینترنت که بیش از نیمی از محتوای فارسی دنیای مجازی را شامل می شود به مردم بشناسانند و هیچ وقت حرف چند بچه سوسول فشن بر روی مردم تاثیر نمی گذارد...
این همه آدم فرهیخته، این همه نویسنده، شاعر، منتقد فیلم، خبرنگار، دانشجو، استاد دانشگاه، طلبه و....که در اینترنت فعالیت می کنند کجای این برنامه بودند؟! این همه...
“من درد در رگانم /حسرت در استخوانم/ چیزی شبیه آتش در جانم پیچید/ از تلخی تمامی دریاها بر اشک ناتوانی خود ساغری زدم” ...


مطلب مرتبط:سالار کاشانی ؛ Polising The Crisis

به بهانه دومين كنگره شعر زنان تهران!


امروز پيش‌كنگره دومين كنگره شعر زنان تهران در سراي اهل قلم بود و ديدار دوستان و بزرگواران ديده و ناديده‌اي كه مشتاق ديدارشان بوديم. سواي ديد و بازديد ها كليت برنامه و پر محتوا بودن آن باعث شد كه فكرم راه برود و به اين نتيجه برسد كه واقعاً در حيطه شعر زنان و بررسي اين جريان چقدر كم كار شده است. درست است گاهي از زن و شعر زنان چيزي نوشته شده و خوانده شده است آن هم به مدد فروغ و سيمين و ... نقد آثارآنها، اما چند نكته:
اول اينكه در هيچ دوره از ادبيات مثل بعد از انقلاب زنان به شعر و شاعري رو نياورده‌اند و ما هيچ‌وقت اينقدر شاعر زن قدر و خوب نداشته‌ايم اما شعر زنان به عنوان يك جريان،يك گونه ادبي، يك فرايند فرهنگي و ادبي نقد نشده است واگر اغراق نكنم نگاه جدي به اين مقوله صورت نگرفته است. حتي ما كنگره هاي شعر زنان نداشته ايم ، كنگره يا جشنواره‌هايي كه موضوع آن زن بوده و شركت‌كنندگان آن نيز زن باشند.
دوم اينكه بحث من حركت هاي ناسالم فمينيستي كه هميشه هم با سياست آلوده بوده اند نيست و نگاه ابزاري گردانندگان چنين جرياناتي به زن. بحث من بررسي شعر زنان است با تمام دنياي ذهني زنان شاعر كه آينه تمام‌نماي خواسته‌هاي آنان، فرديتشان ، نقش اجتماعي‌ آنها و بودنشان در دوره معاصر است و كم نيستند آثاري كه واجد اين ويژگي هستند و البته توجه به اين نكته هم ضروري است كه زنان سهم عمده‌اي در تربيت شاعران جوان معاصر چه در كانون‌هاي ادبي يا انجمن‌ها و مراكزي مثل كانون پرورش فكري و... داشته اند.
و اين گفته‌ي اغلب شاعران زن درست است كه " آقايان هيچ وقت نگاه جدي به شعر زنان نداشته‌اند " چرا كه جامعه ما اساساً نگاه جدي به نقش زن ندارد.
خانم زهرا عبدي در اين نشست به نكاتي در مورد زن و ادبيات اشاره كرد كه به نظر من نگاه واقع‌بينانه‌اي به اين جريان بود و وجود يك زن منتقد و مطلع را بايد به فال نيك گرفت. نكته مهم سخنان ايشان پيشنهاد نگاه فراجنسيتي زن در ادبيات بود كه از يك منظر مي‌تواند درست باشد اما با درنظر گرفتن يك‌سري ملاحظات! به نظر حقير اولين ويژگي شعر زنان بايد زنانگي در شعر باشد چرا كه همان آينه‌اي كه شعر زنان را مي‌نماياند بايد تصوير درست و مشخصي را نيز از فرديت، نقش اجتماعي و واقعيت زيستي زنان  نمايش دهد؛ كه شعر، شناسنامه‌ي نه تنها خود شاعر بلكه جامعه، زمان و مكاني است كه شاعر در آن زندگي مي‌كند. مقيد كردن شاعران زن به نگاه فراجنسيتي مي‌تواند شاعران و نويسندگان زن را به بيراهه سوق دهد اگرچه يك شاعر و يا نويسنده بعد از طي بلوغ فكري و رسيدن به يك جايگاه خوب مي‌تواند نگاه فراجنسيتي، فرازماني، فرامكاني و... داشته باشد اما ناديده انگاشتن نگاه زنانه، تأثير و ماندگاري اثر را از بين خواهد برد.
و ديگر اينكه از صحبت‌هاي شيرين خانم سيمين‌دخت وحيدي و شعرهاي شاعراني مثل خانم ناهيد يوسفي ، هوروش نوابي، غزل تاجبخش، آرزو خمسه، مريم اسلامي و...  و ديدار نازنيناني مثل استاد دكتر تركي، استاد شفيعي، مژگان عباسلو ، آقاي احمدي، تبسم‌بانو، نيلوفر نصرتي و... هم نمي‌شود گذشت و خوشحالم از اينكه اين كنگره را به دست كساني سپرده‌اند كه عاشقانه براي آن زحمت مي‌كشند. براي خانم سودابه اميني به عنوان دبير كنگره و سيدضيا الدين شفيعي و ديگر دست‌اندركاران آرزوي موفقيت مي‌كنم و  به دوستان خانم شاعر پيشنهاد مي‌كنم كه حضور خود را در اين كنگره پررنگ‌تر كنند.

 

بنويس تا بچه‌های خوب فردا هم بخوانند(دیدار با استاد مهدی آذریزدی)

 

استاد مهدي آذريزدي هميشه براي من قابل احترام بوده چرا كه خواندن را از او آموختم ،عشق به كتاب و دانايي ، مولوي ،سعدي و...و هميشه در كنج قفسه هاي كتاب ذهنم بر مسند نشسته است.چند روز پيش راضيه ايماني خوشخو گزارشي را از ديدار او نوشته بود كه براي من بسيار دل انگيز بود و از او اجازه گرفتم كه با يك دستكاري بسيار كوچك مطلب را در وبلاگ خودم بگذارم.


استاد مهدي آذر يزديآفتاب گل انداخته بود و آتش دلش را به گونه‌های ما می‌بخشيد، جاده تهران- كرج در آن غروب سرد زمستانی برای ما سرنوشت خاطره‌انگيزی را رقم می‌زد. بعد از گذشت ساعتی به كوچه‌ای خلوت و آرام كه با اندكی برف پوشيده شده بود، رسيديم. ملغمه‌ای از اميد و نااميدی برای ديدنت در دلمان افتاده بود كه در به رويمان گشوده شد و چشمان روشنی با لبخندی مهربان از ما استقبال كرد؛ او همان پسرخوانده‌ات بود كه وصفش را پيش از اين شنيده بوديم و با بزرگواری‌اش اين ديدار را مهيا كرده بود؛ پسرخوانده‌ای كه در ايام دور، در كودكی‌هايش در سطر‌سطر داستان‌های تو نشو و نما يافته و گاه خود قلم به دستت داده و شب‌های دراز تنهايی را به پای قصه‌های شيرينت نشسته بود.

خانه‌ات پر از عطر سادگی و صميميت بود، صدای دو مرغ عشق از گلخانه روبرو به گوش می‌رسيد، همه نشستيم و بعد از مدتی انتظار، تو با قدم‌هايی بلند، اما با قامتی خميده به سوی ما آمدی؛ با همان عصا و عينك و لباسی كه هميشه در عكس‌هايت بر تنت ديده بوديم. در كنارمان نشستی و ما از شوق، چشم از ديدنت برنمی‌داشتيم؛ كم‌كم گفتيم و شنيديم و تو ما را با خود به اتاقت و كتاب‌ها و روياهايت بردی.

اتاقت كوچك بود و كامل، تمام طول يك ديوارش كتاب بود و كتاب در قفسه‌های فلزی خاكستری كه تا سقف می‌رفت، در طبقه‌های پايين‌تر تنقلاتت را به روش خودت چيده بودی؛ توت خشك، برگه زردآلو، مغز پسته و بادام و هركدام در كيسه‌های جداگانه كه ذره‌ای از آن را كاسه‌كاسه كرده بودی، آن‌طرف‌تر همان چند دست لباس هميشگی‌ را چنان مرتب روی هم تا كردی بودی كه انگار خط تايشان تا به حال باز نشده است.

روبه‌روی كتابخانه تختی نه با روتختی يا پتوی گل‌برجسته و تنها با يك روانداز در گوشه اتاقت! و روبرويش ميزت! با آن قرآن جلد چرمی كوچك در وسط! و صندلی‌ای كه رويش را پارچه پهن كرده بودی و جای تكيه نداشت؛ شايد چون تو هميشه به خودت تكيه داده بودی كه اينقدر از دنيای شلوغ ما جدا بودی و در اين خلوت و سادگی و كمال برای خودت می‌زيستی.

اتاقت گرم است و راحت! هيچ‌چيز برای جلب توجه زرق و برقی ندارد و تنها تويی كه مركز مدار آرامشت هستی، تو با آن‌همه قصه كه كودكی‌هايمان را رقم زده و به پای دل كوچكمان پا‌به‌پا كرده است.

تو با يك بغل حرف خوب برای ما كه كودكان خوبی بوديم و حالا بزرگ‌ترهای فراموشكاری شده‌ايم، وقتی شنيدی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوبت» را خوانده‌ايم بی‌معطلی گفتی، حتماً بچه‌های خوبی بوديد و خنديدی؛ اگرچه اخم روزگار مدتی بر چهره‌ات سايه افكنده بود.

همه می‌گوييم برايمان حرف بزن! می‌خواهيم بابای قصه‌های كودكی اين بار قصه خودش را تعريف كند.

اهل تعارف و مقدمه‌چينی نيستی، اگرچه می‌گفتند ديگر حال و احوالی برای گفتن و شنيدن‌های مكرر نداری، اما اشتياق را كه در چشمان ما ديدی، چشم فروبستی بر همه وعده‌های به‌جا نيامده و قول‌های فراموش شده، گفتی و شنيدی و گريستی با آن دل بزرگت و صداقت سرشارت كه همه ما را به خود آورد و چقدر غبطه خوردم و چقدر حسودی‌ام شد، وقتی كه گفتی: «من كه اجتماعی نيستم! در شهر بزرگ نشده‌ام! بلد نيستم دروغ بگويم، هيچ‌كجا ياد نگرفته‌ام!».

و راست می‌گفتی چون دقيقاً همانی بودی كه بايد! همان پيرمرد قصه‌گوی داستان‌های شيرين قرآن، همان قصه‌گوی شب‌های پرستاره سعدی و مولانا، همان راوی گفت‌وگوهای كبوتر و موش و گربه و روباه‌های كليله و همان ناصح بی‌غرض كه بهترين اندرزهای جهان را آويزه گوش بازيگوش كودكی‌مان كرد.

انگار نم می‌پاشيدند بر كاهگل ديوارهای دلمان وقتی كه خاطره می‌گفتی و لحن صدايت تيره و روشن می‌شد و ما را بر موج‌های خيالت سوار می‌كردی و می‌بردی به خانه‌‌ای قديمی در يزد كه حالا خيلی دلت برايش تنگ بود، برای تنهايی‌ات و برای مهمانانی كه خودت با رمز در زدن‌هايشان اجازه ورود می‌دادی به آن‌ها! و حالا كه از خانه پدری كوچيده‌ای، می‌خواهی ببخشی‌اش به دوستارانت و همه می‌دانيم چه سخاوتی پشت آن پنهان است.

حرف از كتاب‌هايت كه به‌ميان می‌رود لرزشی در پس صدايت حس می‌شود، آميزه‌ای از غم و شادی كه در گذرسال‌ها درهم غنوده‌ و با هم آميخته‌اند؛ اشك و لبخندی كه روان می‌كنی با كلماتت و كتاب‌هايت را كه يك‌به‌يك به دستمان می‌سپاری از هركدام از قصه‌هايت قصه‌ای داری.

از ميان انبوه آن‌ها روی يكی دست می‌گذاری كه به قول خودت آن‌ را از همه دوست‌تر می‌داری؛ كتاب «داستان‌های ساده»؛ كتاب كوچكی با جلدی آبی كه انگار نام تو را با خود يدك می‌كشد، تو را با همه سادگی‌هايت!

تيله شيشه‌ای و رنگی دل صاف و ساده‌ات اگرچه به دست اهالی روزگار سركش شكسته است، اما كودك بی‌غل‌وغش درونت با ما حرف می‌زند، درد دل می‌كند، كج‌خلقی می‌كند، مهربانی می‌كند و دست آخر با ما همراه می‌شود و غبار اندوه را لحظه‌ای به فراموشی زمان می‌سپارد و با ما عكس يادگاری می‌اندازد! پيرمرد هم آنقدر نازنين؟!

بنويس قصه‌گوی هميشه و هنوز! بنويس كه كودكان ما منتظرند و شب‌های دراز در راه است، قصه در كودكی فقط با قصه‌های تو معنا می‌گرفت و سرزمين خيال‌ها با واژه‌های تو رنگ می‌شد؛ حالا هم سرزمين‌های بكر و دست‌نخورده ذهن كودكان امروز بذر كلمات و قطرات باران زلال قلمت را بهانه‌گيری می‌كند.
بنويس تا بچه‌های خوب فردا هم بخوانند! 

 راضيه ايمانی خوشخو 

غلتشن ها!


بالاخره غلتشن ها را دیدم.روایتی از یک جامعه مرد سالارانه و سنتی که حرف اول و آخر را مردها می زنند!این نمایش نوشته کارلو گولدونی ایتالیایی است که با ترجمه دکتر علی رفیعی و کارگردانی حمید پور آذری در مجموعه تئاتر شهر و در تالار سایه هر روز اجرا می شود.پیش از دیدن نمایش ،از کمدیا دلارته و نزدیکی آن به نمایش سیاه بازی و رو حوضی ایرانی خوانده بودم اما مجموعه غلتشن ها آيينه اي از خلاقيت و هنرمندي ايراني بود.به نظر من بومي كردن متن نمايشنامه و بازي بازيگران اوج هنرنمايي گروه پاپتي ها بود.من متن نمايشنامه را نخوانده ام اما تصور نمي كنم چيزي بيشتر از يك متن تقريباً كلاسيك و همراه با پاره اي از شوخي هاي كلامي و زباني باشد.اما در نمايشي كه من ديدم جز اسم هاي شخصيت ها كه ايتاليايي است نمايش به نوعي روايتي از نگرش ها و اعمال طيف گسترده اي از جامعه ايراني بود.تعامل بازيگران و عوامل صحنه هم با تماشاگران جالب بود و نگاه فرامتني كارگردان هم اغلب دلنشين از كار در آمده بود كه اوج اين نگرش در جايي است كه شخصيت اول نمايش مي گويد كه بدون نظر و اجازه او رفت و آمدي به خانه اش نمي شود اما يكباره بيست سي نفر كه هيچكدام از بازيگران اصلي نمايش نيستند از وسط صحنه مي گذرند... از بازي هاي خوب علي سرابي ،هدايت هاشمي،جواد پورزند و چند بازيگر خانم آن هم نمي شود گذشت.در كل نمايش دلپذيري بود...

مجله شعر در هنر ....

سلام. عرض شود که این دامنه های وبلاگ نویسی وطنی کم کم دارد حوصله ما را سر می برد. الحمدالله من آرشیو روح تکانی را به wordpress انتقال دادم و اگر این آزار و اذیتها ادامه پیدا کند از مهاجرت ناگزیریم.
 راستش من از همان اولین شماره های "مجله شعر در هنر نویسش " با این مجله و شاعران و دست اندرکارانش مشکل داشته ام. انگار جهان بینی این جماعت چیزی بجز  مسائل جنسی و دایره واژگانی محدود به این مسائل آن هم از نوع رکیکش چیز دیگری نیست.اسم خودشان را هم شاعر و منتقد و روشنفکر پیشرو گذاشته اند.البته خدا را باید شکر کرد که هیچکدامشان شاعر مطرح و نامداری در شعر رسمی کشور نیستند.تنها شاید یک نفر ،آن هم روزگاری... دریغ از شعر و دریغ از ...انبوهی از کلمات کثیف و لجن را در ظاهری شیک به نام شعر به خورد کسانی مثل خودشان می دهندمثل جعبه میوه ای که فقط میوه های روی جعبه سالم اند.ظاهراً برخوردادبی و انتقادی هم با آنها نمی شود.برای نمونه فقط به تیترهای یک شماره آن نگاه کنید... حالم از این آزادی بیان به هم می خورد...

ادبیات فوتبالی!

به نظر من فوتبال یک سرگرمی صرف نیست ؛ در نگاه مدرن ،فوتبال بیانگر قدرت اقتصادی ، نیروی انسانی ،پزشکی،برنامه ریزی و....یک کشور  و به نوعی آیینه تمام نمای مردم یک سرزمین است. شاید گفته شود پس چرا کشورهای پیشرفته ای مثل آمریکا ، ژاپن ،کانادا و حتی کشورهایی امثال مالزی در این زمینه حرف آنچنانی برای گفتن ندارند؟

ادامه نوشته

تب تند نقد!

عرض شود که دیروز به همت سایت نانوشته جلسه نقد "عطر تند نارنج" کتاب دوست دیرین سیامک بهرام پرور بود و با اینکه فقط نقد چهار نفر را شنیدم به شدت دلم گرفت و دلم سوخت از فضای بسته و سطحی نقد ناقدان.از اینکه بزرگواری مثل آقای امینی به جای نقد کتاب نظریه نمایش خود و نیاز به دیده شدن را به شعر جوان و از جمله شعر سیامک تعمیم دهد و ...

ادامه نوشته

با غم به یك پیرهن زیستم !

 من تا به حال هیچ شاعری را ندیده ام كه اینقدر مورد احترام بزرگان ادبیات این مملكت بوده باشد ؛ اخوان، شهریار ،استاد شفیعی كدكنی و بسیاری دیگر در مورد استاد بهزاد حرف ها زده اند. معلم ساده ای كه خیلی از نام آوران عرصه ادب و هنر روزی شاگرد او بوده اند.استاد بهزاد  قصیده سرای بزرگی بودند و بعنوان پهلوان قصیده ایران از او یاد شده و می شود. الحق والانصاف در هر قالبی كه شعر می گفتند استادانه و در نهایت بلاغت و زیبایی بود. غزلها ، قطعات و...

ادامه نوشته

ماوراء!

 باز هم ماه رمضان و قطار سریالهای تلویزیونی که همینجوری باید از افطار بشینی و کانال عوض کنی و فیلم ببینی تا ۱۲ شب. حالا فرقی نمی کند که این سریال ها، آبگوشتی تر از فیلم های فارسی  و طاغوتی باشد. و از همان معیارها استفاده شده باشد؛ دختر پول دار و پسر آس و پاس و ....البته خوب چون صدا و سیمای جمهوری اسلامی است مسجدی و حاج آقایی و چند رل مثبت که معصومیت ار نوک پا تا فرق سرشان بیداد می کند هم هستند. نمونه اش "برای آخرین بار"  رمضان پارسال است. حالا چند سالی هست که آقایان به "ماوراء" علاقه پیدا کرده اند.مساله ای که شرقی ها را از ملت های دیگر متمایز می کند. سینمای ماوراء و سریال های ماوراء و آدم های ماورائی! سه شبکه سه سریال ماورائی آبکی را برای شبهای پر فیض ماه رمضان آماده کرده است ! سنمای ماوراء هم که جای خود دارد.مرموز بودن این ورطه و علاقه مردم دستمایه لودگی عده ای شده است که به قولی تریلی تریلی پول ملت را از صدا و سیمای جمهوری اسلامی بار می زنند و در ....خرج خودشان می کنند. حالا سیاست گذاران و برنامه ریزان  هم دلشان به جلساتشان خوش باشد و به رسانه دینی اشان!و مردم هم از همان افطار از پای گیرنده هایشان تکان نخورند.دورنمای سرمنزل مقصود  از همین الان پیداست...

قاعدهء بازی!

سلام.

۱- اول اینکه حتماً شنیده اید که طرف گفته: " اگر از  دست من بر می آمد و می توانستم خر را هم وارد بازی شطرنج می کردم".

۲- امروزه در صحنه بین المللی ، چهره ای که از ایران معرفی می کنند ؛ چهره ای ساختار شکن ، کشوری که برخلاف جریان موافق  حرکت می کند،و به معنای واقعی کلمه کشوری است که قاعده های بازی را تغییر می دهد. این جمله آخری را به صورت های مختلف و به کرات از زبان سیاستمداران وطنی شنیده ایم.

۳- قضیه هالهء نور ، هم که معرف خاص و عام است و در اینجا کاری به صحت و سقم  آن ندارم.

۴- روزنامه شرق به خاطر درج کاریکاتور زیر در روزپنج شنبه هفته پیش تطیل شد:

حالا شما زحمت بکشید چهار موردی که عرض کردم را دوباره بخوانید و کاریکاتور را به دقت ببینید. و اگر خواستید از خودتون بپرسید روزنامه ای به این .... کسی را ندارد که تبعات این کاریکاتور را بداند و مانع از چاپ آن شود؟ شما اگر مسئول مملکتی بودید چکار می کردید؟! و....

کشف !

در برزیل چند نفر هستند که کارشان کشف استعدادهای بزرگ فوتبال است و برای همین کار درآمدهای بالایی می گیرند.مثلاْ رونالدو ، رونالدینیو  و کاکا و...همه استعدادهای کشف شدهء این گروه هستند. در کشور ما هم در زمینهء شعر ، عده ای هستند که کارشان کشف استعدادهای شعری است البته نه تنها حقوق نمی گیرند بلکه کلی هم خرج طرف می کنند. مثلاً خیلی از شاعرهای امروز قبلاً کشف شده اند؛مثلاً به ادعای قزوه،که من مکتوب از ایشان خواندم زنده یاد سلمان هراتی حاصل کشف او و یک نفر دیگر است. یا همین امیر مرزبان خودمان چند شاعر خوب کشف کرده است...
در وبلاگستان هم این قضیه صدق دارد. بعضی از وبلاگها کارشان کشف وبلاگ های خوب است.اصلاً کشف کردن لذت بزرگی است .اما این مقدمه نه چندان طولانی که حال و هوای فوتبالی هم گرفت فقط به خاطر کسی است(نمیدانم چه کسی) که خود وبلاگ را کشف کرد.رسانه ای که معادلات حرفه ای رسانه ها را کاملاً به هم زد و نیروی تازه ، انگیزه های بزرگ و صمیمی ترین  و بزرگترین رسانهء آزاد و آگاه را به دیگر رسانه ها افزود.
شاید شما هم شنیده باشید که دیروز جشن تولد وبلاگ فارسی بود. مبارک است این میلاد خجسته!

سلام. فعلاً اين مصاحبه با شبستان را داشته باشيد تا بعد!

 

سلام. فعلاً اين مصاحبه با شبستان را داشته باشيد تا بعد!
 

   

گروه فرهنگ و ادب: شعر امروز وضعيت مشخصي ندارد و شاعران در سردرگمي به سر مي‌برند از اين رو نمي‌توان با قطعيت درباره آن قضاوت كرد.اين شاعر در گفتگو با خبرنگار شبستان، با بيان اين مطلب افزود: اگر چه گروهي از شاعران كه به دور از هر گونه جنجال و سرو صداي تبليغاتي در شهرستان‌‌هاي دور افتاده موفق به خلق آثار ادبي ممتازي مي‌شوند ما را نسبت به آينده شعر جوان اميدوار مي‌كنند اما هنوز شاعري كه بتوان به او اميد ماندگاري بست وجود ندارد.
وي همچنين نبود الگوي مناسب ادبي را مهم‌ترين علت ضعف شاعران امروز دانست و يادآور شد: رشد و شكوفايي شعر در دو دهه 40 و 50 جدا از توانمندي هاي روحي و ادبي شاعران آن دوره محصول تربيت و هدايت روشنگرانه نيما يوشيج بود اما متاسفانه شاعران امروز الگوي مناسبي ندارند تابتوانند با اتخاذ جهت‌گيري‌هاي مناسب استعدادها و ظرفيت‌هاي بالقوه خودشان را شكوفا كنند.
وي با بيان اينكه شاعران امروز تب ترانه گرفته‌اند، تصريح كرد: دغدغه‌هاي زندگي امروز باعث شده شاعران از ارزش‌هاي اصيل فاصله بگيرند و از شعر به عنوان وسيله‌اي جهت تامين مقاصد مادي خود استفاده كنند و اين به شدت فضاي شعر امروز را مغشوش كرده است.
وي ادامه داد: شعر دوران انقلاب تا اوايل دهه 70 با وجود شاعراني چون سلمان هراتي، قيصر امين‌پور و سيد حسن حسيني با رويكرد به مسائل آئيني و ارزشي توانست درخشان‌ترين دوران شعر آئيني ما را رقم بزند اما متاسفانه در سال‌هاي اخير اين جريان بارور ادبي با چالش مواجه شده است.
صفريان در پايان با بيان اين كه شعر آئيني جشنواره اي شده است، گفت: جاي بسي تاسف است كه ديگر كمتر شعري به چشم مي‌خورد كه با صداقت و صميميت و از روي فكر و تعهد انساني مسائل آئيني و ارزشي را در خود منعكس كرده باشد و اين مساله به باور من حكايت از جشنواره‌اي شدن شعر آئيني دارد.

آیا انحراف؟!

سلام.اين روزها تنها چيزي كه در مورد شعر ذهن مرا درگير كرده،اين است كه غزل قالب شعري امروز نيست؛ نه كه نباشد،منظورم اين است كه با غزل نمي شود كار بزرگي كرد. به اين فكر مي كنم شايد كساني كه غزل را بسيار متعصبانه دنبال مي كنند به نوعي به نيما و به حواريون  او خيانت كرده اند.اين يعني چه؟ما اگر دوره هاي شعر فارسي را نگاه كنيم.در تمام دوره ها به جز چند دهه قبل از انقلاب غزل شاخص ترين قالب شعر فارسي بوده،اما در همه اين دوره ها و سبك هايي كه در كتابها از آن حرف زده شده ،انديشه هايي كه در غزلها بوده ، انديشه هاي پيشرو و سازنده اي بوده! البته انحطاط و يا افراط و تفريط در چگونه شعر گفتن ، استفاده از صناعات ،نو آوري و... هم هميشه بوده اما انحرافات بزرگ از سبك هندي شروع مي شود و چنان نوآوري ومبهم سرايي و...بر انديشه شاعر چيره مي شود كه عده اي كه به خيال خودشان كار بزرگي مي كنند آگاهانه "بازگشت ادبي" را تئوريزه و بنيان گذاري مي كنند. و اين به عقيده بسياري بزرگترين انحرافي است كه در طول دوره هاي شعر ادب فارسي رخ داده است.از اين مقدمه بسيار كوتاه كه بگذريم مي رسيم به ادبيات مشروطه و نوسرايان و نوانديشان و شاعران بزرگ هم روزگار ما كه نه تنها با مرگشان تمام نشدند بلكه بررسي شعر و انديشة آنها تازه دارد شروع مي شود.اين بحثي كه من مي كنم شايد به نظر عده اي بحث مضحكي باشد چرا كه سالها پيش شعر كهن در جنگ با شعر نو مغلوبه شده و گواه اين پيروزي اخوان و شاملو وفروغ و سهرابند.من از خيانتي حرف مي زنم كه بسياري از ما را به اين نتيجه رسانده كه ادبيات فارسي فقط غزل است و اگر انقلابي بايد بشود در همين قالب است.من نميدانم جداي از اعتياد به غزل وبه نوعي هرز رفتن استعدادهاي بزرگ ، آيا بايد حسرت اين همه حرف ، مقاله ، وكتابهايي را بخوريم كه براي ما و امثال ما خود را چراغ كردند و ما هم در عوض تشكر يك راست راه تاريكتر را انتخاب كنيم؟! باز هم نميدانم نگران اين هم نيستم كه آيندگان شاعران اين نسل را منحرف تر از اصحاب بازگشت ادبي بدانند. اين حرفها هشداري بود به خودم و حرفهايي كه بايد بيرون مي ريخت.الله و اعلم.