من از دیار کویرم ، بهار یعنی چه ؟!
شکوفه چیست و یا لاله زار یعنی چه؟!
همیشه پرسش من از خودم همین بوده ست
که روی شیشه عینک ، بخار یعنی چه؟!!
اول اینکه:"یک شاعرک قدیمی کوچک تصمیم گرفته تا با هدف ایجاد روحیه شادی در نویسندگان و شاعران وبلاگ نویس، جمع شدن دوباره دورهم و رسیدن به اهداف شخصی و خانوادگی یا هر چه شما تصور می کنید..."
این مسابقه رضا سیرجانی رو خیلی جدی بگیرید شاید در این زمینه هم جماعت شاعر بتونن کاری بکنند ماندگار؛ خداوکیلی ایده دلچسبی است جوایزش هم معرکه است.متن فراخوان هم همان طنز دلچسب و وحشتناک مخصوص رضا را با خود دارد و اینکه اگر اهل مسابقه هم نیستید خواندن این پست اکیداً توصیه می شود.

ماشب نخواستیم شبستان نخواستیم
نه شیخ نه چراغ نه انسان نخواستیم
"زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیرخدا و رستم دستان"نخواستیم
دوم اینکه: "گلخزان سرنوشت دراز وعجیبی دارد شبی سردار یونانی شوهر اجباریش شد و من گریستم.روزی عربی پابرهنه در بازارش فروخت و من گریستم . نیمروزی سمضربه های اسب مغول ترساندش و من....سالیانی پیش بزرگ علوی راوی چشمهایش شدو سرانجام گلخزان مغموم صادق خان را خودکشی کرد.و حال من آنیمای خود را در وی میگریم......."
اکبر یاغی تبار هم مدتی است که رسماً به جمع وبلاگ نویس ها پیوسته. این هم (گلخزان من) لینکش.

بعد مرگم جنازه ی من را در (( پیاده نرو )) بیندازید
ساعتی در شراب غسل دهید بعد در آبجو بیندازید
مرگ من یک سوال پیچیده ست؛ آخرش سر به مهر می میرم
پس به جای کفن جنازه ی من را توی پالتو بیندازید
تا نگویند مرد ناکامی مرد درحسرت همآغوشی
زیر و رویم به جای خاک و لحد چادر و مانتو بیندازید
سوم اینکه : "من : ... من هنوز فکر می کنم رعد و برق صدای سرفه های خداست که این روزها زیاد سیگار می کشد ؛ مثل من که این روزها زیاد عطسه می زنم ! دکتر می گفت به مرکبات آلرژی داری ؛ من اما ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه دنیا را بدون پرتقال سر کنم که دهان تو همیشه بوی پرتقال می دهد؛ گیسوانت چراگاه شکوفه های بهار نارنج است ؛ پاییز که می رسد عطر لیمو از یقه ی پالتو پوستت بیرون می زند ! دکترها حرفهای احمقانه زیاد می زنند ! برعکس مسیح که ملکوت خدا را دوست داشتن همسایه می دانست ؛ من اما چشمهای تو را باغ عدن که به ناپرهیزی نیاکانم از آن رانده شده ام و حالا اهل سرزمینی هستم که بانوی اثیری آن" میم گرجی " است ؛ پرچم آن دستمالی از ابریشم و اگر هلپرکه و برناو را از آن بگیری چیزی از ملتش باقی نمی ماند ! ...من هنوز فکر می کنم که اگر پدرم سواد خواندن و نوشتن داشت جنگی در جهان رخ نمی داد ! من هنوز نفهمیده ام چرا چیزهایی را که با عقلم جور در نمی آید راحت تر باور می کنم مثل همین که کسی می آید که مثل هیچ کس نیست یا همین که تو دوستم داری ..."
این نوشته اصغر عظیمی مهر در شناسنامه وبلاگش "همیشه حق با دیوانه هاست" است .خوب با این تفاسیر باید بنویسم که شعرهای این شاعر همشهری ما خواندن دارد.

باید آغاز کار یاد بگیرند
خوب به دستانشان مداد بگیرند
خیره به این تخته می شوند ، قرار است
هر چه معلم نوشت، یاد بگیرند
اول مهر است، می روند که شاید
عالمی از رنگهای شاد بگیرند
با پدرانی که سخت در پی آنند
اندکی اندازه را گشاد بگیرند
و آخر اینکه: "نمی دانم چه حکمتی داشت که قرار شده بود ما را زودتر از سن قانونی به مدرسه بفرستند؟!با یک سال و چند ماه سن کمتر از همکلاسی هایم در راهی گام نهادم که هنوز معلوم نیست عاقبت آن به کجا ختم می شود.
خانه ی ما این طرف خیابان سعدی بود و مدرسه آن طرف. عبور از خیابان یکی از سخت ترین کارهای دنیا بود . به یاد دارم روزی برای رفع حاجت دیر از مدرسه بیرون آمدم. بچه ها و کسی که پرچم می گرفت تا ما از خیابان عبور کنیم رفته بودند و من مانده بودم با هجوم ماشین ها. حسی داشتم که بی شباهت به احساس پدربزرگم – حضرت آدم – در اولین روز آمدن به زمین نبود. آدم است دیگر! به حسی نوستالوژیک می رسد و می زند زیر گریه. بگذریم یکی از بستگان را خدا فرستاد و ما را از آن تنهایی نجات داد.
در آن روزگار معلمین احترام ویژه ای داشتند و این احترام گاهی از فرط شدت به ترس هم شبیه می شد.
کلاس سوم که بودم مدرسه به این طرف خیابان منتقل شد.
قرار گذاشته بودند که هر روز والدین امتحانی در منزل بگیرند و با قید ساعت برگزاری امتحان ، مراتب را طی نامه ای به مدرسه اطلاع دهند . آن روزها ، روزگاری بود که بستگان شور مهمانی رفتن را درآورده بودند.حال مادری را تصور کنید که بچه ی کوچک هم داشته باشد پس ساده است که یک بار امتحان هر روزه فراموش شود. سر صف گزارش اهل منزل را چک می کردند و آنجا بود که برای نخستین بار به فکر جعل اسناد "البته از نوع غیر دولتی" " شاید هم به خاطر فامیلی ام (دولتی)" افتادم..."
این پست( معلم ) بابک دولتی مرا بدجور به روزگار مدرسه برد و آنقدر لطیف و دوست داشتنی است که حیفم آمد از آن بگذرم.
باقی بقایتان.
-----------------
خوب رکسانا صابری هم آزاد شد. بنده خدا تا دیروز ۸ سال باید زندان می بود اما امروز آزاد شد و می تواند به هر جای عالم که دوست دارد برود. معجزه قوه قضاییه را کیف کنید.سیستم مریض ! سیستم ببخشید کثیف قضایی مملکت گل و بلبل است دیگر.
اگر مجرم است آزاد چرا و اگر غیر مجرم است هشت سال زندان چرا؟! اگر سیاسی است عدالت را با سیاست چکار؟! یکنفر به اینها بگوید این شعارهای بدردنخورشان را جمع کنند ببرند حمامی جایی که فقط خودشان بشنوند ...
اینجاست که بعضیها جفت هفت میارن! در حالی که خداوکیلی ارزش معجزه کردن، این نیست....