واژه از این جسورتر می خواست؛ که برایش لب و دهن بشوم
چادرٍ شب سَرم کُنم هر صبح! که رضایت دهم کفن بشوم
واژه می گفت دربه در باش و در پناه خودم بمان عمری
واژه می خواست جان به لب کُنَدم؛ واژه می خواست ریشه کن بشوم
من خودم را به باد می دادم تا دلم لحظه ای خنک بشود
واژه هیزم به دامنم می ریخت تا که از جنس اهرمن بشوم
چنگ می زد دلم به دیوارش سعدِ سلمان شدم که بگریزم
آسمان در تراکمی سنگین؛ ماه بودم که شب شکن بشوم
واژه ها می دهند آزارم، واژه ها می کنند بیمارم
پیچ و خم پیش پام می ریزند که به ناچار؛ اهل فن! بشوم
صبر کردم به جای هر که نمانْد؛ پا به پا کردم و نرفتم باز
سر به زیرند کودکان دلم؛ وقتِ بازی نشد که "من" بشوم
سایه می زد به چشم من خورشید؛ سُرمه از گوشه اش سیاهی زد
روز و شب در کنار هم خفتند، اشک آمد که خوب «زن» بشوم
*
کاشکی بشکفد بهاری دیر؛ از دل این خزان صد رنگی
پابه ماهند مادران زمین! کاش تا باتو هم وطن بشوم
راضیه ایمانی خوشخو
من بدم ، بد تر از هر آنچه بد است
آری این بار قصه مستند است!
داستان زنی که زندگیش
تخم مرغی درون یک سبد است!
من بدم ، بدتر از حماس و عراق
جنگ من با خودم که تا ابد است
پیش از آنکه رها کنم سنگی
سنگ ها بر تنم چونان لحد است
من بدم ، بدتر از دروغ به خلق
حرف هایم به خویش بی سند است
نه دروغی به مصلحت تا جاه!!
به کلاهی که باد می برد است
من بدم ، بدتر از هوای زمین!
زیر صفرم و باد نا بلد است
می خورم سرب سرد و جرمم هم _
_ " پنجره بسته تر نمی شود " است !
من بدم ، بد ولی هنوز دلم
خوش به این باد ها که می وزد است
کارم هم سو شدن به هر بادی
تا که این تخم مرغ بشکند است!
می نو صابری
تو آفتاب ِ نیمهی مردادی، من دانههای برف ِ زمستانام
هی از تب ِ تو آب شدم دیگر چیزی نماندهاست به پایانام
یلدا چه صیغهایست!؟ نمیفهمم... بی تو تمام ِ زندگیام یلداست
وقتی شبیه ِ شبپرهها از روز، از هر چه روشنیست گریزانام...
آن روزها که زندگیام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو میچرخید،
وقتی رسول ِ پیکر ِ سوزانات یکباره ریخت در تن ِ ایمانام،
وقتی که آیه آیه غزل میخواند لبهات روی ِ کاتب ِ دستانام،
باران ِ واژههات که میبارید هی سوره
سوره
سوره
به قرآنام،
وقتی ولیِعصر برای من از مسجدالحرام گرامیتر...
تو مسجدالحلال شدی ای ماه، در سعی ِ راه ِ رشت به تهرانام
من مردهام. چقدر حواسات نیست... موسای ِ من عصای ِ عزیزت کو؟
اعجاز ِ اشتباه ِ تو... حالا من یک اژدها به هیأت ِ انسانام
زن نیستی عزیز، بفهمی من بی امن ِ دستهات چه تنهایم
حالا که دستهای نجیبات را دیگر قرار نیست که دستانام...
انگشتهام در تب ِ لبهایت، من بین ِ دستهات ترک برداشت
با بوسههات زلزله برپا شد در تار و پود ِ پیکر ِ سوزانام
در امتداد ِ نیمکت ِ چوبی من ذره
ذره
ذره
فرو
پا
شید
تو ذره ذره گرگ شد و آرام چون برهای کشید به دندانام
«فاتی» به جای ِ «فاطمه» هم خوب است. یک ذره لوس هست ولی بد نیست
سرهم نگو. شکسته بخوان من را... حالا که تکهپاره و ویرانام...
¤¤¤
تو؛ آفتاب ِ نیمهی مردادی
من؛ دانههای برف ِ زمستانی
هی از تب ِ تو آب شدم دیگر چیزی نماندهاست به پایانام...
فاطمه حق وردیان
دایره یک شعاع نورانی است ، دایره بسته نیست در دارد
دایره از تمام زندگی ام روزهایم دلم خبر دارد
دایره دیده اینکه من هر روز در تو تحلیل می روم صدبار
دایره این جنون مسری را از من و از تو دوست تر دارد
دایره دیده اینکه بودن تو حرکات عجیب دستانت
فرم آرام بودنت حتی روی احساس من اثر دارد
دایره یک شعاع نورانی است که در آن محو می شوم هربار
مثل جسمی که بارور شده و مثل روحی که بال و پر دارد
دایره دیده اینکه من با تو لب یک پشت بام می رقصم
عین دیوانگی است می دانم.. عشق ماهیتا خطر دارد
عشق ماهیتا شبیه من است خسته و بی قرار و سرگشته
دائما در گریز و در گذر است شوق دارد سر سفر دارد
شوق دارم سر سفر دارم باز در این شعاع نورانی
بلکه طوفان بیاید و ما را با هم از این زمانه بردارد
عین دیوانگی است اما باز لب این پشت بام می رقصیم
چون به هر حال عشق دایره ای توی این روزها خطر دارد
زهرا باقری شاد
من را نگاه می کنی اما چه سرسری
جوری که ممکن است به زنهای دیگری…
باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم!
همبازی خجالتی و کوچکت، پری!
دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود؟
حالا مرا دوباره به خاطر می آوری؟
ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم
هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری
شاید که آشنای یکی دیگر از شماست
آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…
در چشمهای میشی تو گرگ می دود
یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!
…
…
در باور تو ارزش من نصف توست، نه؟
زن جنس پست و مرد…-بگو؟! جنس ِ بهتری!
در باور تو ارزش من هم تن ِ من ست
دستور می دهی که «موها زیر روسری!»
وقتی بهشت و دوزخ من دست ساز توست
دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟
حالا ببین چرا به تنفر صدای من…
حالا بگو چگونه تو…انگار که کری
من گریه می کنم ولی نه در برابرت
من گریه می کنم ولی از نابرابری
مژگان عباسلو