یاغی!


سلام. مگر می شود از تو شعر خواند و حرفی برای گفتن و نوشتن نداشت؛مگر می شود از جنون جاری در کلمات تو مشعوف نشد؟! یار روزان بی سرانجامی! یار روزان بیکسی! مگر می شود از تولد تو شادمان نشد...تو که خسته از بهت راه برگشتی، سبز رفتی و سیاه برگشتی! تو که همزاد واژه و شعری...یاغی جان!

 (برج ویران منزوی)،  آری!

(برج ویران منزوی) شده ام

دلم از چارپاره ها  پر بود

قاتل  جان  مثنوی   شده ام...

اصل شعر: اینجا

 

غزلي از عليرضا سپاهي لائين به بهانه چاپ كتاب تازه اش:عشق مارا نمی دهد  بازی...

 

عشق مارا نمی دهد  بازی...

شعر  مارا نمی كند  راضی...

روزگاران تلخ ما شده است

آه و اندوه  و خنده  و  بازی...

آه ازاین نقشه های دل كه ازآن

جان  فقط  می شود براندازی!

روز ها   یا   توهم  فرداست

یا   گرفتار   حسرت   ماضی

پس كی این جاده می رسد سرکوه

تا ببینیم  ما   سر افرازی ؟!

**

این كلاهی كه رفت بر سر ما

همه را می برد  به  سربازی... 

این كلاهی كه روی هیچ سری

به عدالت   نمی شود   قاضی...

چه كسی حدس می زد اینکه سرش

برود    حفره ای به  این  نازی؟!

رفت  تا  روی  چشم  و گوش اما

نرم ؛  با   دلبری  و  طنازی...

لاجرم   دیدن  و شنیدن  شد

طرحی از   سایه ها  و لفاظی...

یك طرف  خیمه  سپاه  مغول 

سه طرف   زیر  سلطه  تازی!

**

تو به چیزی نمی رسی ، تو فقط

با همانی كه   هست  می سازی

تو فقط حرف می زنی   شاعر

كه  نفهمی   چگونه   می بازی...

**

در گداری كه رو به دیروز است

همچنان جان بكن موتور گازی...!

 عليرضا سپاهي لائين

 

 

مادران زمین...

 

واژه از این جسورتر می خواست؛ که برایش لب و دهن بشوم

چادرٍ شب سَرم کُنم هر صبح! که رضایت دهم کفن بشوم

واژه می گفت دربه در باش و در پناه خودم بمان عمری

واژه می خواست جان به لب کُنَدم؛ واژه می خواست ریشه کن بشوم

من خودم را به باد می دادم تا دلم لحظه ای خنک بشود

واژه هیزم به دامنم می ریخت تا که از جنس اهرمن بشوم

چنگ می زد دلم به دیوارش سعدِ سلمان شدم که بگریزم

آسمان در تراکمی سنگین؛ ماه بودم که شب شکن بشوم

واژه ها می دهند آزارم، واژه ها می کنند بیمارم

پیچ و خم پیش پام می ریزند که به ناچار؛ اهل فن! بشوم

صبر کردم به جای هر که نمانْد؛ پا به پا کردم و نرفتم باز

سر به زیرند کودکان دلم؛ وقتِ بازی نشد که "من" بشوم

سایه می زد به چشم من خورشید؛ سُرمه از گوشه اش سیاهی زد

روز و شب در کنار هم خفتند، اشک آمد که خوب «زن» بشوم

*
کاشکی بشکفد بهاری دیر؛ از دل این خزان صد رنگی

پابه ماهند مادران زمین! کاش تا باتو هم وطن بشوم

راضیه ایمانی خوشخو

 

من بدم ، بد تر از هر آنچه بد است

آری این بار قصه مستند است!

داستان زنی که زندگیش

تخم مرغی درون یک سبد است!

من بدم ، بدتر از حماس و عراق

جنگ من با خودم که تا ابد است

پیش از آنکه رها کنم سنگی

سنگ ها بر تنم چونان لحد است

من بدم ، بدتر از دروغ به خلق

حرف هایم به خویش بی سند است

نه دروغی به مصلحت تا جاه!!

به کلاهی که باد می برد است

من بدم ، بدتر از هوای زمین!

زیر صفرم و باد نا بلد است

می خورم سرب سرد و جرمم هم _

_ " پنجره بسته تر نمی شود " است !

من بدم ، بد ولی هنوز دلم

خوش به این باد ها که می وزد است

کارم هم سو شدن به هر بادی

تا که این تخم مرغ بشکند است!

می نو صابری

تو آفتاب ِ نیمه‌ی مردادی، من دانه‌های برف ِ زمستان‌ام

هی از تب ِ تو آب شدم دیگر چیزی نمانده‌است به پایان‌ام

یلدا چه صیغه‌ای‌ست!؟ نمی‌فهمم... بی تو تمام ِ زندگی‌ام یلداست

وقتی شبیه ِ شب‌پره‌ها از روز، از هر چه روشنی‌ست گریزان‌ام...

آن روزها که زندگی‌ام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو می‌چرخید،

وقتی رسول ِ پیکر ِ سوزان‌ات یکباره ریخت در تن ِ ایمان‌ام،

وقتی که آیه آیه غزل می‌خواند لب‌هات روی ِ کاتب ِ دستان‌ام،

باران ِ واژه‌هات که می‌بارید هی سوره

                                          سوره

                                          سوره

                                                 به قرآن‌ام،

وقتی ولی‌ِ‌عصر برای من از مسجد‌الحرام گرامی‌تر...

تو مسجد‌الحلال شدی ای ماه، در سعی ِ راه ِ رشت به تهران‌ام

من مرده‌ام. چقدر حواس‌ات نیست... موسای ِ من عصای ِ عزیزت کو؟

اعجاز ِ اشتباه ِ تو... حالا من یک اژدها به هیأت ِ انسان‌ام

زن نیستی عزیز، بفهمی من بی امن ِ دست‌هات چه تنهایم

حالا که دست‌های نجیب‌ات را دیگر قرار نیست که دستان‌ام...

انگشت‌هام در تب ِ لب‌هایت، من بین ِ دست‌هات ترک برداشت

با بوسه‌هات زلزله برپا شد در تار و پود ِ پیکر ِ سوزان‌ام

در امتداد ِ نیمکت ِ چوبی من ذره

                                         ذره

                                             ذره

                                                 فرو

                                                     پا

                                                       شید

تو ذره ذره گرگ شد و آرام چون بره‌ای کشید به دندان‌ام

«فاتی» به جای ِ «فاطمه» هم خوب است. یک ذره لوس هست ولی بد نیست

سرهم نگو. شکسته بخوان من را... حالا که تکه‌پاره و ویران‌ام...

¤¤¤

تو؛ آفتاب‌ ِ نیمه‌ی مردادی

من؛ دانه‌های برف ِ زمستانی

هی از تب ِ تو آب شدم دیگر چیزی نمانده‌است به پایان‌ام...

فاطمه حق وردیان

 

دایره یک شعاع نورانی است ، دایره بسته نیست در دارد

دایره از تمام زندگی ام روزهایم دلم خبر دارد

دایره دیده اینکه من هر روز  در تو تحلیل می روم صدبار

دایره این جنون مسری را از من و از تو دوست تر دارد

دایره دیده اینکه بودن تو حرکات عجیب دستانت

فرم آرام بودنت حتی روی احساس من اثر دارد

دایره یک شعاع نورانی است که در آن محو می شوم هربار

مثل جسمی که بارور شده و مثل روحی که بال و پر دارد

دایره دیده اینکه من با تو لب یک پشت بام می رقصم

عین دیوانگی است می دانم.. عشق ماهیتا خطر دارد

عشق ماهیتا شبیه من است خسته و بی قرار و سرگشته

دائما در گریز و در گذر است شوق دارد سر سفر دارد

شوق دارم سر سفر دارم باز در این شعاع نورانی

بلکه طوفان بیاید و ما را با هم از این زمانه بردارد

عین دیوانگی است اما باز لب این پشت بام می رقصیم

چون به هر حال عشق دایره ای توی این روزها خطر دارد

زهرا باقری شاد


من را نگاه می کنی اما چه سرسری

جوری که ممکن است به زنهای دیگری…

باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم!

همبازی خجالتی و کوچکت، پری!

دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود؟

حالا مرا دوباره به خاطر می آوری؟

ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم

هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری

شاید که آشنای یکی دیگر از شماست

آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…

در چشمهای میشی تو گرگ می دود

یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!

در باور تو ارزش من نصف توست، نه؟

زن جنس پست و مرد…-بگو؟! جنس ِ بهتری!

در باور تو ارزش من هم تن ِ من ست

دستور می دهی که «موها زیر روسری!»

وقتی بهشت و دوزخ من دست ساز توست

دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟

حالا ببین چرا به تنفر صدای من…

حالا بگو چگونه تو…انگار که کری

من گریه می کنم ولی نه در برابرت

من گریه می کنم ولی از نابرابری

مژگان عباسلو

تو مثل هیچ كس بودی كه مثل تو فراوان است!

 

به قصد عشق رفتی از غم نان سردرآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سردر آوردی

تو مثل هیچ كس بودی كه مثل تو فراوان است
سری بودی كه روزی از گریبان سردرآوردی

تو می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت كردی و از خاك گلدان سردر آوردی

دراین پس كوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سردر آوردی

توكل شرط كامل نیست این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سردر آوری

"مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چركین"
چه پیش آمد كه از شعر زمستان سر در آوردی

حسن قریبی
 

ترجیع بندی از کتاب زخمه سروده مریم جعفری آذرمانی

 

همه چيز است و هيچ چيزی نيست
شعر، بی‌‌زندگی پشيزی نيست

 شعر در من نبود و من بودم
من نباشم كه شعر، چيزی نيست

 شعر را می‌‌شود كه ننويسم
ولی از شاعری گريزی نيست

 گند بالا زده‌ست در شعرم
چه كنم واژه‌ی تميزی نيست

 از خودم هم بريده‌ام ديگر
شعر، جز حرف‌های تيزی نيست

  كه فرو می‌‌روند در سر من
خون به خون می‌‌دوند در سر من

 كلماتی بياور از بالا
تا بگيرم كمی سر از بالا

 ديگر از آسمان كبودترم
من همانم كبوتر از بالا

 سقف اين آشيانه را بشكن
باز كن تكه‌ای در از بالا

جبرئيلم بيا كمی پايين
يا بيَنداز يک پَر از بالا

دوست دارم كه وحی بنويسم
آيه‌هايی رساتر از بالا

 كه فرو می‌‌روند در سر من
خون به خون می‌‌دوند در سر من

صبرم از شعر گفتنم سر رفت
رشته‌ی شعر، از قلم در رفت

در خيالم خيال می‌‌كردم
سرم از ابرها فراتر رفت

 اين ورم ابر و آن ورم خورشيد
آسمان هم به باورم ور رفت

 گوش من می‌‌شنيد و كر می‌‌شد
هر چه پايم دويد كمتر رفت

 هرچه كردم كه دورتر بروند
كلمات آمدند و با هر رفت

 كه فرو مي‌روند در سر من
خون به خون می‌‌دوند در سر من

 جوهر از خون، سَرِ قلم، ناخن
مثل ديوانه می‌نويسم، چون

 گرچه مايَسطُرون نمي‌دانم
باز گفت اِنَّهُ لَمَجنُونٌ

گرچه تكراری‌‌اند قافيه‌ها
چار وزن مرا تحمل كن

 فاعلاتن مفاعلن مفعول
فاعلاتن مفاعلن فعلن

 فعلاتن مفاعلن مفعول
فعلاتن مفاعلن فعلن

كه فرو مي‌روند در سر من
خون به خون مي‌دوند در سر من 

مریم جعفری آذرمانی

 

توتونم و عاشق شده ام دود شدن را!

 

روح تکانی

توتونم و عاشق شده ام دود شدن را
در هرم نفســـــهای تو نابود شدن را

آتش که به دستان تو در جان بنشیند
زیبا کند اندیشه ی نمـــــرود شدن را

این فاصله ی دست تو تا لب _ چو خیالت
آموخته دیر آمـــــــدن و زود شدن را!!

این دود که از سوختنم رقصد ...خواهد
چون ساحل چشم تو مه آلود شدن را

هر رشته ی گیسوی تو تاریست که با آن
عالم همه مشتاق شده پود شدن را..

بگذار بسوزم به لبت ماه بلنــــــــــدم!!
توتونم و عاشق شده ام دود شدن را...

امین شیرزادی

رفته از خاطر من،  نام تو حتی!



این چنین گیج و شتابنده و پی در پی

می دوند از پی هم ، عقربه ها تا  کی؟

چه قدَر کوچ کنم؛ جسم به جسم، آخر؟

چه قدَر آتن و قونیه و مصر  و ری ؟

یا که پنهان بشوم پشتِ ضمایر، باز؟

خرقه بر تن کنم از من ، تو، شما، ما ، وی ...

خسته از شعرم و آزرده تر از آنم

که کنم قافیه ، نی را پس از این با  مَی

آن شبانم که ز هوهوی تو دلتنگم

گرهی هم نگشود از دلم این هی هی

وه چه جان کندنِ تلخی ست؛ فراموشی

رفته از خاطر من،  نام تو حتی ، ای ...!

عبدالحمید ضیایی

حال مرا نگیر و هوای مرا بگیر!


در را نبند و پنجره‌های مرا بگیر
حال مرا نگیر و هوای مرا بگیر

هر روز از این شکنجه سرم تیر می‌کشد:
کمتر بیا در آینه جای مرا بگیر

حالا که با تو هستم و دور از تو: بی گمان‌
وقتش رسیده است عزای مرا بگیر

تقدیم می‌شود به تو و خلوت شبت‌؛
هرچند ناخوش است‌; صدای مرا بگیر

بگذار به «عروسی خون‌»دعوتت کنم‌
دستی جلو بیار و حنای مرا بگیر

افتاده عکس ماه به فنجان خالی‌ام‌
یک فال قهوه دورنمای مرا بگیر

وقت پریدن است اگر عازمی بیا
دست مرا رها کن و پای مرا بگیر

 

انداختی از سکه بازار پری ها را
بشمار وفتی می پرانی مشتری ها را

دامن طلای پرتلاطم! این همه دل را
در سادگی هم می بری، وا کن زری ها را

یک طاقه ابر از آسمان بردار و با سروی
سوزن کن و نخ کن تمام روسری ها را

رختی بپوش از ابر و رویا و کتابی کن
آیین شوخی ها و رسم دلبری ها را

مقصودشو دیوان به دیوان انوری ها را
ازگور بر خیران؛ به صف کن عنصری ها را

بی سکه هم سازند و هم راهند و هم سفره
معشوق بازی و شکارو می خوری ها را

می، می بیاور هی بیاور کی سرم داغی
ساقی! عطش دارم رها کن مشتری ها را

امشب در این می خانهء بی خواب، چشمی کو
تا مثل من رنگین ببیند گچ بری ها را؟

داغم چراغم، خامشی دور از شب انگور
حالا که دارم بر سرافسر سروری ها را

مستم! بده پیمانه ها را پر ترک دستم
لولم ،ملولم، لب به لب کن آخری ها را

خوابم، خرابم ،هر دو چشمم خفته در بستر
تیمار کن یارا! خمارا! بستری ها را

لب هام نمناک است و عطر بوسه ام سرخ است
ساقی! بیا این ور ،رها کن آن وری ها را


مهدی فرجی


چند وقتی می شود که از مهدی فرجی خبری ندارم اگر چه از این طرف و آنطرف شهد و شیرینی غزلش به ما هم می رسد. مجموعه "زیر چتر تو باران می آید" اگر چه آخرین کتاب این شاعر خوب نیست و مجموعه "شب بی شعر" را هم روانه بازار کرده است اما یکی از کتاب های سنگین و رنگین شاعر است و غزلهای بسیار تاثیر گذاری را در خود جای داده است.با آرزوی روزهای بهتر  و غزلهای بهتر برای  این دوست عزیز !

 

 

 

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد!


بعد یک سال بهار آمده، می بینی که
باز تکرار به بار آمده، می بینی که

سبزی سجدهء ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که

آنکه عمری به کمین بود به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده ، می بینی که

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که

غنچه ای مژدهء پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که


بی لشکریم، حوصلهء شرح قصه نیست
فرمانبریم، حوصلهء شرح قصه نیست

با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم، حوصلهء شرح قصه نیست !

فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم، حوصلهء شرح قصه نیست

تکرار نقش کهنه ی خود در لباس نو
بازیگریم، حوصلهء شرح قصه نیست

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم، حوصلهء شرح قصه نیست

همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم، حوصلهء شرح قصه نیست

آیا به راز گوشه ی چشم سیاه دوست
پی می بریم؟ حوصلهء شرح قصه نیست


فاضل نظری
 

فاضل نظری را با مجموعه خوب «گریه های امپراطور» می شناسیم؛ او به حق یکی از غزل سرایان خوب معاصراست.اگر چه در « اقلیت» انتظاری که برای مخاطب از قبل ایجاد شده بود تکرار نشد اما همین کتاب هم چند غزل خوب دارد که همچنان بشود امیدوارانه کار شاعر را دنبال کرد.«آن ها» مجموعه سوم این شاعر غزلسراست و کتابی است که دربردارنده ویژگی های کتاب اول و دوم شاعر است. عمده ترین ویژگی های  این کتاب استفاده از ردیف های بلند ، استفاده از تمثیل ها و ضرب المثل ها ، قافیه های نو و غافلگیر کننده ، مضامین نو و البته در پاره ای از اوقات  تا حدی هم تکراری و تعداد بیت های کم در غزلهاست و البته ویژگی مهمتر این غزلها نفوذ و حفظ  پاره ای از ابیات در ذهن مخاطب عام و خاص است.به عبارت روشن تر این غزل ها مخاطب دارند و این برای یک شاعر مساله مهمی است.

لب تر نكن به تلخی این قهوه خانه ها!


یك شعر، یك بهانه ی بهتر به جای چای
یك استكان خیال مصور به جای چای

آرامش صدای تو وقتی كه می برد
ما را به خلسه های مكرر به جای چای

دیگر چه جای واهمه! در این سكوت محض
فنجانی از ترانه بیاور به جای چای

در ذهن استكان تهی از كمانچه ام
حتماً بریز یك نت دیگر به جای چای

لب تر نكن به تلخی این قهوه خانه ها
بانوی تا همیشه مكدر - به جای چای

برگشته از ملال همین روزمره گی
بگذار روی شانه ی من سر به جای چای

پلكی بزن برای من ِتشنه تر بریز
یك جفت چشم قهوه ای ِتر به جای چای

با من بنوش ای غم جامانده در دلم!
یك شعر _ یك خیال مصور _ به جای چای.

 سید حبیب نظاری

در نمایشگاه امسال چند مجموعه شعر از دوستان شاعر گرفتم که تازگی ها خواندنشان را شروع کرده ام و در این خوانش ها به رسم قدیم  غزلهایی را که دوست دارم  اینجا می گذارم.اولین پست هم به نام رفیق نادیده ام سید بزرگوار ،حبیب نظاری که او را همه با دوبیتی های نابش می شناسند رقم خورد. این غزل را از کتاب "رنگ های پشت در.."که توسط مرکز آفرینش های ادبی انتشارات سوره مهر چاپ شده است، انتخاب کرده ام.

ماییم و موج سودا!


من از دیار کویرم ، بهار یعنی چه ؟!

شکوفه چیست و یا لاله زار یعنی چه؟!

همیشه پرسش من از خودم همین بوده ست

که روی شیشه عینک ، بخار یعنی چه؟!!

اول اینکه:"یک شاعرک قدیمی کوچک تصمیم گرفته تا با هدف ایجاد روحیه شادی در نویسندگان و شاعران وبلاگ نویس، جمع شدن دوباره دورهم و رسیدن به اهداف شخصی و خانوادگی یا هر چه شما تصور می کنید..."

این مسابقه رضا سیرجانی رو خیلی جدی بگیرید شاید در این زمینه هم جماعت شاعر بتونن کاری بکنند ماندگار؛ خداوکیلی ایده دلچسبی است جوایزش هم معرکه است.متن فراخوان هم همان طنز دلچسب و وحشتناک مخصوص رضا را با خود دارد و اینکه اگر اهل مسابقه هم نیستید خواندن این پست اکیداً  توصیه می شود.

ماشب نخواستیم شبستان نخواستیم

نه شیخ نه چراغ نه انسان نخواستیم

"زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیرخدا و رستم دستان"نخواستیم

دوم اینکه: "گلخزان سرنوشت دراز وعجیبی دارد شبی سردار یونانی شوهر اجباریش شد و من گریستم.روزی عربی پابرهنه در بازارش فروخت و من گریستم . نیمروزی سمضربه های اسب مغول ترساندش و من....سالیانی پیش بزرگ علوی راوی چشمهایش شدو سرانجام گلخزان مغموم صادق خان را خودکشی کرد.و حال من آنیمای خود را در وی میگریم......."

اکبر یاغی تبار هم مدتی است که رسماً به جمع وبلاگ نویس ها پیوسته. این هم (گلخزان من) لینکش.

 بعد مرگم جنازه ی من را در (( پیاده نرو )) بیندازید

ساعتی در شراب غسل دهید  بعد در آبجو بیندازید

 مرگ من یک سوال پیچیده ست؛ آخرش سر به مهر می میرم

 ‍پس به جای کفن جنازه ی من را توی پالتو بیندازید

 تا نگویند مرد ناکامی مرد درحسرت همآغوشی

 زیر و رویم به جای خاک و لحد چادر و مانتو بیندازید

سوم اینکه : "من : ... من هنوز فکر می کنم رعد و برق صدای سرفه های خداست که این روزها زیاد سیگار می کشد ؛ مثل من که این روزها زیاد عطسه می زنم ! دکتر می گفت به مرکبات آلرژی داری ؛ من اما ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه دنیا را بدون پرتقال سر کنم که دهان تو همیشه بوی پرتقال می دهد؛ گیسوانت چراگاه شکوفه های بهار نارنج است ؛ پاییز که می رسد عطر لیمو از یقه ی پالتو پوستت بیرون می زند ! دکترها حرفهای احمقانه زیاد می زنند ! برعکس مسیح که ملکوت خدا را دوست داشتن همسایه می دانست ؛ من اما چشمهای تو را باغ عدن که به ناپرهیزی نیاکانم از آن رانده شده ام و حالا اهل سرزمینی هستم که بانوی اثیری آن" میم گرجی " است ؛ پرچم آن دستمالی از ابریشم و اگر هلپرکه و برناو را از آن بگیری چیزی از ملتش باقی نمی ماند ! ...من هنوز فکر می کنم که اگر پدرم سواد خواندن و نوشتن داشت جنگی در جهان رخ نمی داد ! من هنوز نفهمیده ام چرا چیزهایی را که با عقلم جور در نمی آید راحت تر باور می کنم مثل همین که کسی می آید که مثل هیچ کس نیست یا همین که تو دوستم داری ..."

این نوشته اصغر عظیمی مهر در شناسنامه وبلاگش  "همیشه حق با دیوانه هاست" است .خوب با این تفاسیر باید بنویسم که شعرهای این شاعر همشهری ما خواندن دارد.

باید آغاز کار یاد بگیرند

خوب به دستانشان مداد بگیرند

خیره به این تخته می شوند ، قرار است

هر چه معلم نوشت، یاد بگیرند

اول مهر است، می روند که شاید

عالمی از رنگهای شاد بگیرند

با پدرانی که سخت در پی آنند

اندکی اندازه را گشاد بگیرند

و آخر اینکه: "نمی دانم چه حکمتی داشت که قرار شده بود ما را زودتر از سن قانونی به مدرسه بفرستند؟!با یک سال و چند ماه سن کمتر از همکلاسی هایم در راهی گام نهادم که هنوز معلوم نیست عاقبت آن به کجا ختم می شود.
خانه ی ما این طرف خیابان سعدی بود و مدرسه آن طرف. عبور از خیابان یکی از سخت ترین کارهای دنیا بود . به یاد دارم روزی برای رفع حاجت دیر از مدرسه بیرون آمدم. بچه ها و کسی که پرچم می گرفت تا ما از خیابان عبور کنیم رفته بودند و من مانده بودم با هجوم ماشین ها. حسی داشتم که بی شباهت به احساس پدربزرگم – حضرت آدم – در اولین روز آمدن به زمین نبود. آدم است دیگر! به حسی نوستالوژیک می رسد و می زند زیر گریه. بگذریم یکی از بستگان را خدا فرستاد و ما را از آن تنهایی نجات داد.
در آن روزگار معلمین احترام ویژه ای داشتند و این احترام گاهی از فرط شدت به ترس هم شبیه می شد.
کلاس سوم که بودم مدرسه به این طرف خیابان منتقل شد.
قرار گذاشته بودند که هر روز والدین امتحانی در منزل بگیرند و با قید ساعت برگزاری امتحان ، مراتب را طی نامه ای به مدرسه اطلاع دهند . آن روزها ، روزگاری بود که بستگان شور مهمانی رفتن را درآورده بودند.حال مادری را تصور کنید که بچه ی کوچک هم داشته باشد پس ساده است که یک بار امتحان هر روزه فراموش شود. سر صف گزارش اهل منزل را چک می کردند و آنجا بود که برای نخستین بار به فکر جعل اسناد "البته از نوع غیر دولتی" " شاید هم به خاطر فامیلی ام (دولتی)" افتادم..."

این پست( معلم ) بابک دولتی مرا بدجور به روزگار مدرسه برد و آنقدر لطیف و دوست داشتنی است که حیفم آمد از آن بگذرم.

باقی بقایتان.

-----------------

خوب رکسانا صابری هم آزاد شد. بنده خدا تا دیروز ۸ سال باید زندان می بود اما امروز آزاد شد و می تواند به هر جای عالم که دوست دارد برود. معجزه قوه قضاییه را کیف کنید.سیستم مریض ! سیستم ببخشید کثیف قضایی مملکت گل و بلبل است دیگر.
اگر مجرم است آزاد چرا و اگر غیر مجرم است هشت سال زندان چرا؟! اگر سیاسی است عدالت را با سیاست چکار؟! یکنفر به اینها بگوید این شعارهای بدردنخورشان را جمع کنند ببرند حمامی جایی که فقط خودشان بشنوند ...
اینجاست که بعضیها جفت هفت میارن! در حالی که خداوکیلی ارزش معجزه کردن، این نیست....

 

 

چقدر دل نگرانم؛ چقدر دلواپس

 

ببين! براي تو اي ميوهء گس نارس
چقدر دل نگرانم؛ چقدر دلواپس

از اين روزهاي پروازكش دلم خون است
خوشا به حال شما جوجه هاي توي قفس

براي من كه زمان و زمينه معكوس است
بهار عين خزان است و آسمان محبس

مني كه پيرم از اين باغ،خسته و سيرم
چه ميكشند سپيدارهاي تازه نفس

دوباره حال خودم از خودم بهم خورده است
چقدر فكر مزخرف؟!چقدر فعل عبث؟!

فرشته هاي شما هيچ را نمي فهمند
فقط فرشته خوب خودم! همين و بس

اكبر ياغي تبار

* دیدار اکبر یاغی تبار بعد از سالها غنیمتی بود،آن هم در كنار مرتضي عزيز،توي يك سفره خونه...



 

و گامهای تو...

 

چقدر آواره بی‌قرار و دربه‌درند
دوچشمهات که از سرنوشت بی‌خبرند

دو دستهات؛ پناهندگانِ در غربت
چه بیقرار چه تنها چقدر منتظرند...

و گامهای تو آوارگانِ تبعیدند
به جستجوی وطن تا همیشه در سفرند

نگاههات به قدر غروب دلگیرند
ـ غروب‌های زیادی که بی‌تو میگذرند...

دو گونه‌هات دو ماهند آذر و آبان
دوباره آمده‌اند از بهار دل ببرند

لبان شعرت جغرافیای تردیدند
و بوسه‌های تو سردند، سرد و بی‌اثرند

سپیدهات سیاهند، شعرهات سیاه
نوشته‌های تو از آتشند شعله‌ورند!

زبان مادری‌ات چند تُرک مایوسند؟
و از برادری‌ات چند کُرد در خطرند؟

وَ طن بدونِ تو زندانِ خوابهای من‌است
و مردمانش آزرده، تلخ و خیره‌سَرند

بگو کدام شب از پلکهات ریخت سحر؟
که از پدر شُدَنَت چند نسل خون‌جگرند؟

غروب می‌ریزد تلخ توی فنجانت
که زارعان تو در دشتهای نی‌شکرند!

همیشه کارگران عاشق دو چشم تواند
هنوز کارگران از همیشه بیشترند.

وحيد طلعت

پنجره واژه ايست زندانی!


پنجره واژه ايست زندانی ، بين ديوارها اسير شده
آنقدر مانده سينه ی ديوار ، تا که غمگين و گوشه گير شده
پنجره پوستش ترک خورده ، شيشه هايش کثيف و لک خورده
ابر ! باران نبار ، بی انصاف ... تا نبيند چه قدر پير شده
پنجره گفته بود می خواهد رابط ما و آسمان باشد
سالها بسته مانده از آنروز ، بسته و خسته و حقير شده

پنجره از اصالتش دور است اشکهای ستاره ها شور است
پشت قاب هميشه  بسته ی او آسمان طرحی از کوير شده
پنجره گفته بود از ديوار خواسته بگذرد همين يکبار
گفته با خنده در جوابش که : او برای همين اجير شده

***
ديشب از پنجره شنيدم که قصد دارد که خودکشی بکند !
ديگر از اين هميشه در تکرار ، ديگر از زندگيش سير شده
پنجره قصد خودکشی ... اما ، خود او خوب خوب می داند
سر به ديوار و سنگ هم بزند ، ديگر از او گذشته دير شده
پنجره سالهاست زندانيست ، ساليانست رو به ويرانيست
ديگر از او گذشته ... دير شده ، پنجره ... پنجره اسير شده

غزل از پوريا سوري

 

چراغ مرده!



از چه می ترسانی ام ای باد؟

 

زوزه كن

ديگر چراغ مرده را غم نيست!

"نويد فيروزی"

آواره‌گه‌‌ی بیچاره‌گه‌ی بی خانمانم ئه‌رمه‌نی !

پرتو كرمانشاهيچند پست قبل دربارهء استاد پرتو مطلب کوتاهی نوشته بودم که باعث شد دکتر بهرام پرور شعر ارمنی استاد را از من طلب کند؛ ما هم به هر ضرب و زور شد غزل را پيدا كرديم و با ترجمه براي سيامك عزيز آماده كرديم كه خواندن آن خالي از لطف نيست.البته باز هم اذعان مي كنم شعر كردي واقعاً ترجمه پذير نيست ؛نه اينكه نباشد جوهر شعر و هنر شاعر حرام مي شود. در نشريه بلوط و در اينجا هم مي توانيد تفسير شعر را به قلم حسن رباطي بخوانيد.

آواره‌گه‌‌ی بیچاره‌گه‌ی بی خانمانم ئه‌رمه‌نی !

من همان آواره و بيچاره و بي خانمانم  ارمني
مالد نیه‌زانم هاله کوو رووح و ره‌وانم ئه‌رمه‌نی !

خانه ات را نميدانم كجاست روح و روانم ارمني

ترسم وه گه‌ردم تا نه‌که‌ی بیوشی بچوو ده‌ر وا نه‌که‌ی

مي ترسم كه بامن تا نكني بگويي برو و در را وا نكني
ئمجا م دی دیوانه‌گه‌ی ئاگر وه گیانم ئه‌رمه‌نی

"آن وقت"است كه همان ديوانه ء آتش به جانم ارمني

ت به‌و موسلمانی بکه له‌ی گه‌وره مهمانی بکه

تو بيا مسلماني كن و اين گبر را مهماني كن
هه‌ر چی ک خوه‌د زانی بکه م ناتوانم ئه‌رمه‌نی !

هر طوري كه خودت ميداني كن كه من ناتوانم ارمني

بیخود ئرا ترسی خوه مم قورسه ده‌مم خاتر جه‌مم

بيخود چرا مي ترسي؟ خودم هستم ،دهنم قرصه ،قابل اطمينانم
مانگه شه‌وه‌ سایه‌ی خوه‌مه‌ها شان وه شانم ئه‌رمه‌نی !

شب مهتابيه  و اين سايهء خودم است كه شانه به شلانه ام مي بيني(نترس)ارمني

نووش ئه‌وقره چشتی نیه ده ر وا که بارم که‌فتیه

اينقدر نگو كه چيزي نيست در را باز كن كه بارم اينجا افتاده
هه‌ر یه‌ی چکه‌ی نه‌زری بکه ته‌ر بوو زوانم ئه‌رمه‌نی !

فقط يك چكه نذر كن و زبانم را تر كن ارمني

ئه‌ر یه‌ی که‌سی له دژمنی پرسی یه له کووره سه‌نی

اگر كسي با نيت دشمني از من بپرسد كه شراب از كجا مي گيري
وه گیان هه‌ر چی کافره ئیوشم نیه زانم ئه‌رمه‌نی !

به جان هر چه كافرِ (قسم)!كه مي گويم نميدانم ارمني

پشتم له بار ده‌رد و خه‌م شکیا نیه‌زانم چوه بکه‌م

پشتم زير بار درد و غم شكسته است و نميدانم كه چكار كنم.
ده‌ردم یه‌سه له مال خوه‌م بی خانمانم ئه‌رمه‌نی !

دردم اين است كه از خانهء خود بي خانمانم (آواره ام)ارمني

رووژ و شه وم جوور یه‌که‌ ده‌ر وا که مایووسم نه‌که‌!

روز و شبم مثل هم است در باز كن و مايوسم نكن
ئاخه و ه ناشه‌ر تازه م جیال جوانم ئه‌رمه‌نی !

آخر من (بلابه دور) جال(جوان) و جوانم ارمني  

ده‌ر واکه زیوتر « په‌رته‌وه‌» مهمانه‌گه‌ی ئاخر شه‌وه

در را باز كن زود؛ پرتو مهمان آخر شب است‌
یه‌ی شیشه له و به‌د مه‌سه‌وه پر که بزانم ئه‌رمه‌نی !

اين شيشه ها را به دستم بده و پر كن كه بدانم ارمني

دو غزل از غلامرضا طریقی و میثم امانی

 

اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم

سعادتي ست تو را داشتن که من دارم!

 

 

---------------

 

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

ادامه نوشته

بازداشت!!! غزلي از محمد سعيد ميرزايي

 

 

 

 

او دوست بود با کلمات و ستارگان

بر برجی از فلز، شب خاموش پادگان

 

می­خواست نامه­ای بنویسد، ترانه ­خواند

تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:

 

 

ادامه نوشته

هفت شاعر و هفت غزل !


ملاك انتخاب اين هفت شاعر و هفت غزل كاملآً شخصي است و البته با توضيح كوتاهي از ذهنيت خودم دربارهء آنها!  اينكه چرا غزل، آن هم به دلايل شخصي ! ميدانم در اين انتخاب ها شايد جاي خيلي ها خالي باشد، چه كنيم همه را كه نمي شود ذكر كرد.اگر فرصتي بود در آينده...

ادامه نوشته

 تو فقط سکوت!



اینجا منم که حرف میزنم

                     تو فقط سکوت!

ادامه نوشته