قوی سیاه و آرنفسکی

 

سینما برای من همیشه مهم بوده؛ به خاطر شیوه روایی بدیعش و تاثیر شگرفی که در کمترین زمان ممکن (البته شعر را نادیده می گیرم) بر روی مخاطب می گذارد.در سال گذشته هم شاهد تولید و پخش فیلم های مهمی بودیم. برای شروع از کارگردان مورد علاقه ام "دارن آرنفسکی و"قوی سیاه"اش می نویسم؛ کارگردان  خوش ذوق و موفق فیلم های "مرثیه ای بر یک رویا"، "پی"، "کشتی گیر" و " چشمه".
قوی سیاه داستان مبارزه درونی یک زن رقصنده(با بازی فوق العاده ناتالی پورتمن که جایزه اسکار و بوستون و گلدن گلاب رو به خاطرش گرفت) با خود در گرفتن نقش قوی سیاه و سفید در یک نمایش باله است و به نوعی روایت یک قهرمان تنهاست؛روایتی شبیه فیلم قبلی آرنفسکی یعنی کشتی گیر.بعضی از دوستان این فیلم رو در زمره فیلم های سینمای وحشت آورده اند که به عقیده من قوی سیاه یک فیلم روانشناختی صرف است در مسیر همان مبارزه ای که ذکر کردم و هیچ چیز خاص دیگری در داستان ندارد.یعنی نه غافلگیری در کار است و نه هیجانی و نه بار دراماتیکی آنچنانی ... اما کارگردانی استادانه و تدوین فوق العاده و خوش ریتم آن، در پاره ای ازاوقات نفس را در سینه مخاطب حبس می کند و داستان چرخه سیاه و سپیدی همیشگی هستی ومبارزه آدمی در غلبه بر تاریکی. و باز به نظر حقیر آرنفسکی همینطور دارد پس رفت می کند و هنوز بهترین کارهای او مرثیه ای بر یک رویا و عدد پی است.فیلم هایی که قهرماننانش و شخصیت هایش ملموس تر و دوست داشتنی ترند و ما با یک شخصیت خاص و تنها سروکار نداریم.با این حال توصیه می کنم که حتماً آن را ببینید چرا که این کار آرنفسکی در مقابل کارهای قبلی اش تا حدودی ضعیف است وگرنه یک سر و گردن از دیگر کارهای مهم پارسال بالاتر است...

 

Children of men

فرض کنید هیچ آدمی متولد نشود.یعنی چه؟! یعنی اینکه ویروسی، چیزی نسل بارور بشری را از باروری بندازد وهیچ زنی حامله نشود؛ صدای هیچ بچه ای به گوش نرسد؛ فروشگاه های مرتبط با نیاز بچه ها برچیده شود و مثلاً بگویند این بابا کرمی که 30 سالشه، جوانترین آدم روی کره زمین است. خلاصه در این وضعیت بغرنج که فقط عکس ها و فیلمهای گذشته یادآور دوره ای هستند که کودکی وجود داشته است و بزرگترین متخصصان بشری به دنبال راهی برای درمان این نقیصه هستند، کسی حامله شود...

Children of men فیلمی است که موضوع بالا درونمایه اصلی آن است. به این موضوع یک کارگردانی فوق العاده و طراحی صحنه خوب و یک موسیقی ناب را هم اضافه کنید.

و اینگونه فیلم ها هستند که زندگی را قابل تحمل می کنند و آدم را به زندگی برمی گردانند.


نگاهی به فیلم "The  Hurt Locker"


 « قفسه درد» فیلمی از خانم  «کاترین بیگلو» است؛اولین زنی که جایزه بهترین کارگردانی اسکار را برد و زن سابق کارگردان اوتار یعنی جیمز کامرون.این فیلم 6 جایزه اسکار گرفت از جمله بهترین فیلم،بهترین کارگردانی،بهترین فیلمنامه ارجینال، تدوین و صدا !

ادامه نوشته

فرشتگان بر فراز برلین: راه سخت انسان شدن!

 

"وقتی که بچه... کوچولو بود

 با بازوهایی که جلو و عقب می اومدند راه می رفت

می خواست مثل رودخانه روان باشه

رودخانه ای که مثل یه سیلابه

و همه جا رو به هم می ریزه تا دریا باشه

 وقتی که بچه... کوچولو بود

نمیدونست که بچه است

همه چیز پر از زندگی بود

و تمام زندگی یک چیز بود

وقتی که بچه... کوچولو بود

در مورد هر چیزی نظری نداشت

هیچ وابستگی نداشت

اغلب چهار زانو می نشست.

یهو فرار می کرد

رو سرش تل می ذاشت

و موقع عکس گرفتن آرایش نمی کرد"

کلمات آغازین فیلم فرشتگان بر فراز برلین

 

سال ها پیش که دبیرستانی بودیم، لذتبخش ترین شماره های مجله فیلم، شماره هایی بود که گزارش جشنواره کن رو در خودش داشت. یادمه سالی که «ویم وندرس» جایزه بهترین کارگردانی رو به خاطر «فرشتگان بر فراز برلین» گرفت گزارش قشنگی توی مجله بود و یکی از آرزوهای من دیدن این فیلم بود و بالاخره دیدمش؛ یک شعر بلند شیرین، شاهکاری در عرصه هنر و تفکر، داستان انسان شدن یک فرشته! و اینکه زندگی چقدر خوب است، کودکی چقدر خوب است، عشق چقدر خوب است، دلخوشی های کوچک زندگی چقدر خوبند و انسان بودن چقدر خوب است و من دارم به «فیلم درمانی» فکر می کنم.

 

 

 

The Red Violin

 این چند روزه اتفاقی چند فیلم دیدم که یه جورایی مربوط به موسیقی می شدند؛ «بتهون» ،«آمادئوس» و «ویولن قرمز». اولی و دومی روایت تاریخی سرگذشت بتهون و موتسارت بودن و سومی یک فیلم فوق العاده که شیوه روایت بدیعی را در خود داشت.سرگذشت سیصد ساله یک ویولن در روایت ها و اپیزودهای مختلف! داستان از زمان ساخت این ویولن شروع می شود و پیشگویی های یک خدمتکار راوی اپیزودهای فیلم است که در پنج روایت ارئه می شود. نقش اصلی و محور اصلی این فیلم ویولن قرمز است که پاره ای از وجود همسر ویلن ساز را با خود دارد  و به نوعی سرنوشت آدمها را رقم می زند و سنگینی حضورش را بر همه جا تحمیل می کند.در فیلم به نوعی تقابل ارزشهای فطری و اجتماعی و فردی  انسانها به چالش کشیده می شود  و در واقع  ویولن بهانه ای برای گفتن و نشان دادن نوع نگرش آدم ها نسبت به زندگی است. ساز سوزان شانگهای  انقلابی نیز در یکی از اپیزودها برهه ای از تاریخ کشور خودمان را به یاد بیننده  می اندازد و تمسخری است بر هیجان کنترل نشدهء مردمی که انقلاب کرده اند و تغییر را به سطوح و لایه های مختلف  اجتماع می کشند اگرچه اکثراً خواهان این تغییر نباشند.
پرونده فیلم در  آی ام دی بی و ویکی پدیا

رئیس!


مسعود خان خسته نباشی!!!
طلسم معجزتی مگر رهاندت از گزند خويش
چنين كه دست تطاول به خود گشاده
                                             تویی....
دلم نیومد چیری بنویسم.حرفهای دیگرون رو بخونید:
ادامه نوشته

نگاهي به فيلم "بابل" BABEL

 
بابل آخرین فیلم " آلخاندور گونزالس ایناریتو" فیلمساز مكزیكی است.كارگردانی كه با فیلم های "عشق سگی" و " 21گرم" خود را به جامعه سینمایی معرفی كرد.فیلم هایی كه در عین پختگی ،می توان نوعی سادگی ساختاری را در آنها مشاهده كرد.بابل سه جایزه از جشنواره سینمایی كن از جمله كارگردانی را  درو كرد و موسیقی آن نیز جایزه اسكار را گرفت...

ادامه نوشته

میم مثل مدیوم _ نگاهی به "میم مثل مادر" اثر ملاقلی پور

 ۱- ملاقلی پور کارگردان شناخته شده ای است که مردم به نوعی به لطف خود او و تلویزیون همهء آثار او را دیده اند و مشهود است که راه پر فراز و نشیبی را تا رسیدن به جایگاهی که امروزه دارد،طی کرده است.از فیلم های جنگی او که سوای ارزش گذاری به خاطر سینمای جنگ،در مقایسه با سینمای ایران بیشتر آثاری سطحی به نظر می رسند، گرفته تا میم مثل مادرکه می تواند نقطه اوجی در بین آثار او باشد.به نظر حقیر ملاقلی پور از مجنون به بعد با نگاه به داشته های سینمای خودمان و سینمای جهان تلاشی توام با خلاقیت را در آثارش دنبال کرد و با تجربهء راهها و روزنه های بسیاری بالاخره در مزرعه پدری به زبانی یکدست و تصویری قابل دفاع از لحاظ بصری رسید.اثری که به شهادت بسیاری از منتقدان با حداقل امکانات تولیدی در مقایسه با دوئل از هر نظر شانه به شانه دوئل بالا آمد.ملاقلی پور به خاطر صداقت و دوری اش از مولفه های اخلاقی و رفتاری بد دیگر سینماگران ، همواره مورد علاقه و  احترام مخاطب بوده است که کمتر سینماگری از چنین موقعیتی برخوردار است و به همین خاطر خوب بودن و بد بودن او و اثرش برای ما اهمیت دارد.
۲- میم مثل مادر ، اثر یکدستی است که با وجود زمان طولانی آن در مقایسه با دیگر آثار سینمایی ، مخاطب را خسته نمی کند و باز هم با وجود مشخص بودن پایان فیلم با علاقه می شود آن را نگاه کرد. این می تواند به خاطر استفاده کارگردان از امکاناتی باشد که سینما دارد؛ فیلمنامه ، موسیقی ،بازیگری، فیلمبرداری وهر آنچه که این مولفه ها با خود دارند. از بار عاطفی و احساسی فیلم و نگاه دردمندانه فیلم به جامعه ایرانی و مردم آن هم نمی شود گذشت و روایت آن از زندگی ایرانی در سینمای ما نمونه بی نظیری است. و نهایتاً اثری شکل می گیرد که قابل دفاع و تحسین است.
۳- میم مثل مادر به خاطر محدودیت لوکیشن های خارجی و فراوانی صحنه های داخلی، دکوپاژ و فیلمبرداری خاص خود را می طلبد که با درایت کارگردان و فیلمبردار ، سربلند از کار درآمده است. نورپردازی و مدیوم های گرفته شده به نوعی پیوند فیلمبردار فیلم را با عکاسی آشکار می کند و جریان نرم و سیال فیلمبرداری نقطه قوت آن محسوب می شود. همراهی موسیقی که ساز اصلی آن ویولن است و فیلمبرداری در تمام صحنه های فیلم بخصوص در زمانی که قرار است بچه را بیندازند، نمود چشمگیری دارد و می توان گفت در خدمت اثر هستند. بازیگران فیلم هم همه در اوج هستند و اگر این فیلم در جشنواره بود شک نکنید که گلشیفته فراهانی سیمرغ نقش اول بازیگری را می گرفت . به نظر حقیر بازی گلشیفته فراهانی چه از لحاظ حسی و چه تکنیکی، از آن دست بازی هایی است که در کل سینمای ایران از آغاز تا امروز ، می درخشد.او بار تجربهء پدری و خانواده اش را بدون هیچ فراز و نشیبی به نمایش می گذارد و شاید بتوان گفت خود خواهی کارگردان و تهیه کننده فیلم به خاطر شرکت ندادن فیلم در جشنواره ، ظلمی است به او ، فیلمبردار ، آهنگساز و دیگر عوامل فیلم که البته با رویکردی که سیاست های سینمای ایران دارد  می توان تصمیم آنها را قابل دفاع و حتی قابل تحسن وصف کرد. البته در شخصیت پردازی ها نقشی که آقای یاری بازی می کند آنچنان که باید و شاید باور پذیر در نیامده است و شاید نوعی دهن کجی ملاقلی پور به همقطاران قدیمی اش باشد که جاه طلبی و قدرت را بر ارزش های داشته اشان ترجیح داده اند.،فیلمنامه این فیلم،از لحاظ ساختاری فیلمنامه قدرتمندی است و ستوان اصلی فیلم  و همین تکیه گاه محکم است که به کمک ملاقلی پور آمده است.
۴- این فیلم، اگر بخواهیم با زبان اهالی سینما بنویسیم  فیلمی پلانی است و نه سکانسی. و این رویکرد ، دقت نظر خاصی را چه از لحاظ دکوپاژ و چه از لحاظ نور و فیلمبرداری  هم برای کارگردان و هم برای فیلمبردار می طلبد و به نظر من پاشنهء آشیل فیلم همینجاست.در بیشتر پلان های داخلی فیلم ما کلوزآپ بازیگران را داریم که حرف می زنند و چون بیشتر سکانس ها دو نفره ـ سه نفره هستند ،کات های پی درپی و عدم استفاده از مدیوم های مختلف سینما در صحنه های داخلی نوعی کسالت و خستگی را به بار می آورد که البته خیلی چشمگیر نیست اما برای اثری با این ظرفیت ضعف بزرگی است که به خود کارگردان بر می گردد.
۵- حرف آخر اینکه ، دیدن فیلم را به همه دوستان یشنهاد می کنم. همین.

به نام پدر!


به نام پدر آخرین ساخته حاتمی کیا است که این روزها اکران عمومی شده است. نکاتی پیرامون این فیلم:
1- حاتمی کیا از برج مینو به اینطرف شخصیت های حاشیه ای فیلم هایش را بسیار غلو شده و به نوعی سمبلیک و نمادین  ارئه کرده است و اوج این نگرش  را می توان در آژانس شیشه ای  مشاهده کرد.تمام شخصیت ها حتی نقشهای اول و تمام گروگان ها نماد طبقه ای از جامعه و غیر واقعی معرفی می شوند که برای من به شخصه اصلاً باور پذیر نبودند و احتمال دارد که آگاهانه هم اینکار صورت گرفته باشد. اما باور پذیری که یکی از عناصر اولیه ساخت یک فیلم است را نمی شود در آنها دید که این یک ضعف بزرگ است. در به نام پدر مدیر موسسه خیریه چنین شخصیتی است آدمی که تزویر از تمام حرکاتش می بارد و گویا همین نگرش باعث حذف قسمت های از فیلم شده است. درست است در جامعه ما چنین شخصیت ها و تیپهایی به وفور یافت می شوند اما بزرگنمایی شخصیت فیلم اصلاً باور پذیر در نیامده است.انتقاد از یک گروه و یک جریان با زبان هنرهای نمایشی اقتضای این بزرگنمایی را می کند اما باور پذیری مخاطب هیچگاه فراموش نمی شود.این باور پذیری را ما در فیلم های تخیلی جهان هم می بینیم و در چنین فیلمی که به نوعی رئال محسوب می شوند غفلت از درک مخاطب نشان از نقص فیلم است.         
2- توجه حاتمی کیا به گیشه مساله مسلمی است. انتخاب بازیگران گیشه پسند مثل نیکی کریمی ، شریفی نیا و حتی پرستویی در فیلم های قبلی و فروش بالای کارهای او موید همین مطلب است. اما بعضی مواقع این انتخاب ها گران تمام می شوند. به نظر من هر کسی به جای گلشیفته فراهانی می توانست  نقش حبیبه را بازی کند. و اینکه گلشیفته در چند فیلم روی مین رفته است که شاخص ترین آنها اشک سرما ست نمی تواند دلیل خوبی برای انتخاب این بازیگر باشد. این انتخاب با روح کارهای حاتمی کیا ناسازگار است و به نوعی ÷یروی از جریان مبتذل و رایج فیلم های سطحی ایرانی است.
3- تبلیغ غیر مستقیم یک کالا در فیلم های سینمایی اتفاق تازه ای نیست . حتی در سالهای خیلی دور و در میان نویسندگان هم رواج داشته است. بالزاک  هم در آثارش به تبلغ مغازه های خاصی می پرداخت. در سینمای غرب هم تبلیغ ماشین ها و دیگر وسایل هم در فیلم های سینمایی رایج است. چند سال پیش داریوش فرهنگ هم در فیلم روانی محصولات سامسونگ را تبلیغ کرد. جای دور نرویم مهران مدیری هم همین کار را کرد. در به نام پدر تمام موبایل ها سامسونگ هستند، نماهای درشت و صدای زنگ ها و....باز هم به نظر من برای کارگردانی با کلاس حاتمی کیا این اتفاق مشمئز کننده و مضحک است.(جدای از اینکه سامسونگ آشغالترین چیزها را می سازد)
4- از نکات بارز فیلم تدوین و موسیقی آن هستند که بسیار خوب درآمده اند. و نگاه تازه حاتمی کیا به شخصیت اول فیلم هایش! تا قبل از این اثر تمام شخصیت های اول فیلم های حاتمی کیا بسیار پاک و بدون هیچ شیله پیله ای نمایش داده می شوند و همه آنها کوچکترین حرصی به مال دنیا ندارند اما ناصر این فیلم به خاطر مال دنیا فراری است که این نگاه نگاهی واقعبینانه می تواند باشد.نکته دیگر اینکه علت درگیری پدر با پسری که دختر او را به ظاهر می خواهد بگیرد اصلاً به چشم نمی آید.پیام فیلم هم برخلاف دیگر آثار او بار چندانی ندارد. حاتمی کیا همیشه سعی کرده است پیام مهم و بزرگی برای مخاطب داشته باشد اما به نام پدر،پیام مهم و بزرگی ندارد. لوکیشن فیلم هم بسیار غیر واقعی جلوه می کند. محیطی سرسبز که بیشتر به شمال می ماند تا جنوب و جنوب غربی که شاید به خاطر جلوه های بصری فیلم انتخاب شده است.
5- و حرف آخر اینکه حاتمی کیا فیلمساز خوبی است اما هیچ وقت نتوانسته است طراز اول باشد که این را باید در فیلم های او جست.
 

  • سایت به نام پدر که خلاصه داستان، عکسها و حرف های کارگردان را در آن می توانید ببینید..

"من خدا هستم، پروردگار شما" به بهانة پخش فرمان اول از ده فرمان !

  

 

"ده فرمان" ساخته كريستف كيشلوفسكي مجموعه ۱۰اپيزود ۵۰تا ۶۰ دقيقه اي است با نام هاي «من خدا هستم، پروردگار شما»،«خدايان ديگر را عبادت مكن»، «پدر ومادر خود را احترام نما»، «قتل مكن»، «زنا مكن»،«دزدي مكن»، «نام خداي خود را باطل مبر»، «به همسايه خود شهادت دروغ مده» و«به خانه همسايه خود طمع مبر» كه براي تلويزيون لهستان ساخته و پخش شد.كيشلوفسكي از اين ده گانه دو اثر سينمايي نيز براي جشنواره ها فرستاد  كه او را به عنوان يك كارگردان صاحب سبك به جهانيان معرفي كرد.بعدها سه گانه آبي ، قرمز و سفيد او ازبهترين فيلم هاي دهه 90 به شمار آمدند و با اينكه اين كارگردان مطرح در سال 1996 از دنيا رفت هنوز كه هنوز است بررسي فيلم هاي او ادامه دارد.سينماي معنا گرا، شاعرانه ،انساني و اخلاقي از صفت هايي است كه به سينماي او مي دهند.و اما فرمان اول: من خدا هستم، پروردگار شما  !

درون مایه اين فيلم ۵۲ دقيقه اي توحيد ،مرگ و ناتواني انسان در برابر خداوند است.فضاي فيلم با اينكه برف همه جا را پوشانده ، فضايي تيره ، سرد و بيروح است كه يادآور اغلب آثار فيلمسازان روسي است.  فيلم بدون هيچ عجله اي و با طمأنينه كامل روايت مي شود. اغلب ما وقتي براي اولين بار با مفهوم مرگ آشنا مي شويم آنقدر برايمان تكان دهنده است كه تا مدتها ذهنمان را با خود درگير مي كند و چه بسا مسير زندگي آدم را درك همين مفهوم تغيير مي دهد. نوجوان فيلم با مرگ سگي براي اولين بار با سوال مرگ چيست؟! مواجه مي شود.پدرش كه دانشمندي رياضيدان و استاد دانشگاه است خيلي راحت و با اطمينان توضيح مي دهد كه قلب از كار مي افتد و بدن ديگر ...اما اين پاسخ نمي تواند براي اين نوجوان قانع كننده باشد. بعد مشكل بزرگتر مي شود و مي خواهد بداند خدا كيست؟!

 در فلسفه مثلثي هست كه  مثلث شناخت ناميده مي شود .با محوريت خدا ، انسان و جهان . و موضوع فلسفه هم همين سه محور است. در فرمان اول هم موضوعات اصلي فيلم همين ها هستند؛ دانشمند رياضي دان تمام وقايع و حوادث دنيا را مي تواند اندازه گيري كند و اگر بخواهيم از ديد بازتري به اين قضيه نگاه كنيم انسان جهان را مي تواند بشناسد و حوادث آن را بر اساس قوانين علي و معلولي پيش بيني كند بدون دخالت هيچ قدرت ديگري و بر همين اساس پدر اين نوجوان وضع جوي شهر و قطر يخ درياچه اي كه در اطراف آنهاست را اندازه گيري   مي كند و به اين نتيجه مي رسد كه كسي با وزن سه برابر پسرش هم مي تواند با خيال راحت روي درياچه يخ زده اسكيت بازي كند و نوجوان دوست داشتني فيلم كه دنيا را برخلاف پدرش از منظري معنوي و شاعرانه مي نگرد با شكستن يخ روي درياچه غرق مي شود. بعد از اين اتفاق تنها پدر او نيست كه از اين حادثه تكان مي خورد بلكه هر مخاطبي با هر ديدگاهي كه داشته باشد تكان مي خورد.بسياري مي گويند چرا خداوند براي معرفي خودش به اين دانشمند جان تنها نوجوان او را مي گيرد؟! چرا و چرا.... واقعيت اين است كه خداوند و مرگ مفهوم هايي هستند كه بن بست فلسفه محسوب مي شوند. يعني انسان فقط و فقط محور خود و جهان را مي تواند درك كند و خداوند مفهومي است كه در قوه ادراكي ما نمي گنجد.در فيلم سكانسي هست كه عمه نوجوان وقتي نمي تواند توضيحي درباره خداوند بدهد نوجوان را در آغوش مي گيرد و احساس او را مي پرسد! درك خداوند با علت و معلول مقدور نيست و عقل را به پيشگاهش راه نيست و تنها قلب ماست و روح ماست كه او را در مي يابد. و در سكانس پاياني فيلم دانشمند تنها و افسرده به كليسا پناهنده مي شود شايد با درك جدیدی از مفهوم خدا!

اين فيلم آنقدر ظريف و با دقت نوشته و كارگرداني شده است كه حتي يك ثانيه هم از آن را نمي شود كوتاه كرد و پيام الهي - انساني فيلم از هزار كتاب خداشناسي و فلسفي  رساتر و پخته تر است. سالها بود لذتي كه اين فيلم به من بخشيد را هيچ كتابي هيچ شعري و هيچ درك ديگري به من نداده بود.

اين اسمش نيست!

خوب حتماً شما هم سينمای كيميايی رو مي شناسين.من خودم همينجوری عاشق كيميايی بودم و شايد باشم.اين به سالهايي بر مي گرده كه عشق مجله فيلم داشتیم و البته كمی بعدترش يه مدتی  با گزارش فيلم هم قاطی شديم. كيميايی و پرويز دوايی و پسرخاله اش زنده ياد ري پور و...چند اسم ديگه روخيلي دوست داشتم .نه قيصر را ديده بودم نه گوزنها  و نه هر فيلم ديگه اي از اين عزيز بزرگوار.خلاصه در حسرت اين فيلم ها مي سوختيم و می ساختيم.

ادامه نوشته