فرشتگان بر فراز برلین: راه سخت انسان شدن!
"وقتی که بچه... کوچولو بود
با بازوهایی که جلو و عقب می اومدند راه می رفت
می خواست مثل رودخانه روان باشه
رودخانه ای که مثل یه سیلابه
و همه جا رو به هم می ریزه تا دریا باشه
نمیدونست که بچه است
همه چیز پر از زندگی بود
و تمام زندگی یک چیز بود
وقتی که بچه... کوچولو بود
در مورد هر چیزی نظری نداشت
هیچ وابستگی نداشت
اغلب چهار زانو می نشست.
یهو فرار می کرد
رو سرش تل می ذاشت
و موقع عکس گرفتن آرایش نمی کرد"
کلمات آغازین فیلم فرشتگان بر فراز برلین
سال ها پیش که دبیرستانی بودیم، لذتبخش ترین شماره های مجله فیلم، شماره هایی بود که گزارش جشنواره کن رو در خودش داشت. یادمه سالی که «ویم وندرس» جایزه بهترین کارگردانی رو به خاطر «فرشتگان بر فراز برلین» گرفت گزارش قشنگی توی مجله بود و یکی از آرزوهای من دیدن این فیلم بود و بالاخره دیدمش؛ یک شعر بلند شیرین، شاهکاری در عرصه هنر و تفکر، داستان انسان شدن یک فرشته! و اینکه زندگی چقدر خوب است، کودکی چقدر خوب است، عشق چقدر خوب است، دلخوشی های کوچک زندگی چقدر خوبند و انسان بودن چقدر خوب است و من دارم به «فیلم درمانی» فکر می کنم.
ماهی روحم به اقیانوس هم راضی نبود/