چقدر آواره بی‌قرار و دربه‌درند
دوچشمهات که از سرنوشت بی‌خبرند

دو دستهات؛ پناهندگانِ در غربت
چه بیقرار چه تنها چقدر منتظرند...

و گامهای تو آوارگانِ تبعیدند
به جستجوی وطن تا همیشه در سفرند

نگاههات به قدر غروب دلگیرند
ـ غروب‌های زیادی که بی‌تو میگذرند...

دو گونه‌هات دو ماهند آذر و آبان
دوباره آمده‌اند از بهار دل ببرند

لبان شعرت جغرافیای تردیدند
و بوسه‌های تو سردند، سرد و بی‌اثرند

سپیدهات سیاهند، شعرهات سیاه
نوشته‌های تو از آتشند شعله‌ورند!

زبان مادری‌ات چند تُرک مایوسند؟
و از برادری‌ات چند کُرد در خطرند؟

وَ طن بدونِ تو زندانِ خوابهای من‌است
و مردمانش آزرده، تلخ و خیره‌سَرند

بگو کدام شب از پلکهات ریخت سحر؟
که از پدر شُدَنَت چند نسل خون‌جگرند؟

غروب می‌ریزد تلخ توی فنجانت
که زارعان تو در دشتهای نی‌شکرند!

همیشه کارگران عاشق دو چشم تواند
هنوز کارگران از همیشه بیشترند.

وحيد طلعت