عرض شود كه ملاك انتخاب اين هفت شاعر و هفت غزل كاملآً شخصي است و البته با توضيح كوتاهي از ذهنيت خودم دربارهء آنها!  اينكه چرا غزل، آن هم به دلايل شخصي ! ميدانم در اين انتخاب ها شايد جاي خيلي ها خالي باشد، چه كنيم همه را كه نمي شود ذكر كرد.اگر فرصتي بود در آينده...


                                            آفتاب غزل؛سايه!

 

امیر هوشنگ ابتهاج متخلص به سایه شاعر گرانقدر وبزرگ كشورمان و از نسل پیرو نیما كه حلاوت غزلش  شیرین تر از نیمایی های اوست. از سایه بسیار می شود غزل خوب نام برد، بسیار! و اگر بنایم بر یك غزل نبود تمام غزلهای دفتر آینه در آینه دكتر كدكنی را می آوردم.من شروع آشناییم با ادبیات بیشتر، با داستان نویسی نوین ایران بود. سال دوم، سوم راهنمایی عضو مركز آفرینش های ادبی كانون پرورش فكری كرمانشاه بودم و شاگرد مستقیم خانم فرازی، زنده یاد خانم فرازی.نمیدانم در نوشته های من چه دیده بود كه داستان های هدایت و جمال زاده و .... به من معرفی كرد و البته بعدها كه تأثیر نوشته های هدایت را در من دید بسیار نگران شده بود و دعوای مفصلی با من كرد. الغرض كنجكاوی و جستجوی آثار نویسندگان پیشرو ادبیات داستانی مرا به سمت نیما و شاگردان  او كشاند و سایه را همان جاها یافتم و هم او بود كه باعث شد به قول صالح علا با غزل، زلف گره بزنیم.سایه، شجریان و لطفی  و كدكنی وشهریار .... را برای من آورد. خلاصه اینكه بسیار مدیون سایه ام و برایش آرزوی طول عمر می كنم . اولین بار هم در خاكسپاری شاملو دیدمش كه البته مزاحم ساحت او نشدم.

این غزلش را بسیار زمزمه می كنم. زمانی كه آقای افتخاری روزی یك آلبوم بیرون نمی داد در اثر جاودانه ای به نام شور عشق آن را در نهایت زیبایی تمام خوانده است.

 

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
 چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
 
 به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم
 نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی

 تو یار خواجه نگشتی به صد هنر ، هیهات
 که بر مراد دل بی قرار من باشی

تو را به آینه داران چه التفات بود
 چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی
 
 دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
 وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی

 وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
 تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی
 
 ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند
 به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی

خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست
 چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی.

 

 شهریار غزل!



رابطه شهریار با سایه برایم جالب بوده است ؛ غزل برای هم سرودنشان را ؟! یا آنجا كه  سایه به دیدار شهریار می رود و شهریار از دور سایه را كه می بیند؛ داد می زند: "دیدار شد میسر و بوسه كنار هم" و سایه بلافاصله جواب می دهد "از شهر شكوه دارم و از شهریار هم" و  ... زندگی نامه شهریار را دوبار خوانده ام و غزلهایش را هم دوبار،  معتقدم از شهریار كم نوشته شده است شاید به خاطر جریان شعر نو  باشد و تئوری پردازی منتقدان و پرداختن آنها به شعر نو!

نخستین دفتر شعر او در سال‌های 1310-1308 خورشیدی با مقدمه‌های استاد بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری از سوی كتابخانه خیام و آخرین مجموعه شعرش پس از درگذشتش به عنوان جلد سوم دیوان شهریار شامل اشعار منتشر نشده از سوی انتشارات رسالت تبریز در پانصد صفحه انتشار یافت.كه بعدها كلیه اشعار وی در یك مجموعه چهارجلدی توسط انتشارات زرین به چاپ رسید. 

  


سايه جان! رفتني استيم بمانيم كه چه
زنده باشيم و همه روضه بخوانيم كه چه

درس اين زندگي از بهر ندانستن ماست
اين همه درس بخوانيم و ندانيم كه چه

خود رسيديم به جان نعش عزيزي هر روز
دوش گيريم و به خاكش برسانيم كه چه

آري اين زهر هلاهل به تشخيص هر روز
بچشيم و به عزيزان بچشانيم كه چه

دور سر هلهله و هاله شاهين اجل
ما به سر گيجه، كبوتر بپرانيم كه چه

كشتي اي را كه پي غرق شدن ساخته اند
هي به جان كندن از اين ورطه برانيم كه چه

بدتر از خواستن اين لطمه نتوانست
هي بخواهيم و رسيدن نتوانيم كه چه

ما طلسمي كه قضا بسته ندانيم شكست
كاسه و كوزه سر هم بشكانيم كه چه

گر رهايي است براي همه خواهيد از غرق
ورنه تنها خودي از لجه رهانيم كه چه

ما كه در خانه ايمان خدا ننشستيم
كفر ابليس به كرسي بنشانيم كه چه

مرگ يكبار مثل ديدم و شيون يك بار
اين قدر پاي تعلل بكشانيم كه چه

شهريارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانيم كه چه



                                              ! قاصد روزان ابری                                    


اخوان هم همیشه برایم عزیز بوده است. تنوع شعرهایش را دوست داشته ام. دختر كردش را، حبسیه هایش را، تیكه های طنزش را، زبان فاخرش، زمستان، كتیبه، خوان هشتم و معدود غزلهایش را! عیار رفیق بازی كه مردم در تمام شعرهایش حضور قوی دارند. با مردم زندگی كرد و مثل آنها از دنیا رفت. و زمانه خوب ثابت كرد چه كسی ماندگار است؛ شاعر، یا وزیر شاعر؟!. آن رفتار تحقیر آمیز  وزیر فرهنگ وقت با او را می گویم.

آثار: دفـترهای شعـر: ارغـنون - انتـشارات تـهـران 1330 زمستان - انتـشارات زمان 1335 آخر شاهـنامه - زمان 1338 از این اوستا - انتـشارات مروارید 1344 منظومه شکار - مروارید 1345 پـائـیـز در زندان - مروارید 1348 عاشـقانه ها و کـبود - جوانه 1348 بـهـترین امید، برگـزیده اشعـار و مقالات - روزن 1348 برگـزیده اشعـار - جـیـبی 1349 در حـیاط کوچک پائـیـز در زندان - توس 1355 دوزخ، اما سرد - توکا 1357 زندگـی می گوید اما باز باید زیست - توکا 1357 تـرا ای کـهـن بوم بر دوست دارم - مروارید 1368 گـزینه اشعـار - مروارید 1368

 


تو را با غیر می بینم ، صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و كاری ز دستم بر نمی آید

نشستم، باده خوردم، خون گرستم، كنجی افتادم

تحمل می رود، اما شب غم سر نمی آید

 

توانم وصف مرگ جور و صد دشوار تر زآن، لیك

چه گویم جور هجرت، چون به گفتن در نمی آید

 

چه سود از شرح این دیوانگی ها، بی قراری ها؟

تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید

 

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور، ای زلف

كه این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی آید

 

دلم در دوریت خون شد، بیا در اشك چشمم بین

خدا را از چه رحمت بر من ای كافر نمی آید؟...

 


 

 

 

 

                   برخلاف غلامعلی، تو زنده ای!

 

همیشه با خواندن شعرهای زنده یاد سلمان هراتی به این فكر كردم كه اگر سلمان زنده بود الان چگونه می سرود و از چه؟! آن شعر مكتبی، ساده و صمیمی به كجا می رود؟! یا اصلاً چرا سلمان نماند؟! فقط سوال! آرامش بخش ترین شعرها را سلمان دارد و خلوت بزرگش را با هیچ شاعر دیگری تجربه نكردم. تازه می شوم از اشتیاق حضور شبنم... من هم می میرم اما نه مثل غلامعلی... نامه ای به جبهه... دیروز اگر سوخت ای دوست... چرخ های ماشین را هیچ وقت دوست ندارم.

 

 

پیش از تو آب معنی دریا نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت


بسیار بود رود در آن برزخ كبود
اما دریغ، زهرهء دریا شدن نداشت


در آن كویر سوخته، آن خاكِ بی‌بهار
حتی علف اجازهء زیبا شدن نداشت


گم بود در عمق زمین شانهء بهار
بی‌تو ولی زمینهء پیدا شدن نداشت


دلها اگرچه صاف، ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت


چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر واشدن نداشت





                                       تو را نديده نمي شود گرفت!

 

زنده یاد حسین منزوی غزلسرای بزرگ و توانا كه هنوز داغ فراقش تازه است... شاید در بحث های شما هم اتفاق افتاده باشد كه  غزل بهمنی بهتر است یا منزوی؟! دلیل این مقایسه توجه و تمركز این دو شاعر نامدار در قالب غزل است. و حتماً هر كس به هر دلیلی یك نفر را ترجیح می دهد. بعضی ها هم به هر دلیل از این بحث فرار می كنند. به نظر من چون حوزه شاعرانگی هر دو نفر غزل است مقایسه  بی موردی نیست و به هر حال ویژگی های غزل هر شاعر و گستره مخاطبان آنها امكان داوری را هر چند سخت اما ممكن می كند. به نظر من غزلهای منزوی بسیار دلی تر و دلنشین تر از غزل بهمنی است اما در مقابل، غزل بهمنی، تراش خورده تر، یكدست تر و موجز تر است. در بیشتر غزل های  زنده یاد منزوی  و نه همه آنها، یكدستی  غزل  تا آخر غزل پیش نمی رود و به نظر حقیر نوعی گسست در ابیات آن اتفاق می افتد و به نوعی بی حوصلگی شاعر در چكش كاری نهایی آن مشهود است ( البته این یك نظر كاملاً شخصی است ). در مقابل در غزل های بهمنی این ضعف مشهود نیست اما  تا حدی ماشینی جلوه می كند، همه كلمات آنجایی هستند كه باید باشند. صناعات در جای مناسب خود اتفاق می افتند و البته تا حدی جای نوعی خلاقیت وحشی خالیست.

 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من      

كه جز ملال نصیبی نمی‌برید از من

 

 زمین سوخته‌ام، ناامید و بی‌بركت     

كه جز مراتع نفرت نمی‌چرید از من

عجب كه راه نفس بسته‌اید بر من و باز 

در انتظار نفس های دیگرید از من

 

خزان به قیمت جان جار می‌زنید، اما   

بهار را به پشیزی نمی‌خرید از من

 

 نه در تبرّی  من نیز بیم رسوایی است!  

به لب مباد كه نامی بیاورید از من   

و گر فرو بنشیند ز خون من عطشی      

چه جای واهمه؟ تیغ از شما، ورید از من

چه پیك، لایق پیغمبری به سوی شماست؟   

شما كه قاصد صد شانه‌برسرید از من

 

 برایتان چه بگویم زیاده؟ بانوی من!    

                                              شما كه با غم من آشناترید از من  


  

 

در دفتر همیشهءمن ثبت می شوی!

 

اولین غزلی كه از استاد بهمنی خواندم "جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی است" بود. و بعدها : نشسته اند ملخ های شك به برگ یقینم... در این زمانهء بی های و هوی لال پرست... پیش از آنیكه به یك شعله بسوزانمشان، باز هم گوش سپردم به صدای غمشان و ... غزل بهمنی غزل دلخواه من است و امیدوارم همیشه دلخواه بماند.





با پای دل قدم زدن آن هم كنار تو
 
باشد كه خستگی بشود شرمسار تو

 
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
 این لحظه ها، عزیزترین یادگار تو

 تا دست هیچ كس نرسد تا ابد به من

 می خواستم كه گم بشوم در حسار تو

 احساس می كنم كه جدایم نموده اند

همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

 آن كوپه ی تهی منم آری كه مانده ام

 خالی تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می رود

تنهاترين مسافر تو از ديار تو

هرچند مثل آینه هر لحظه فاش تر
هشدار مي دهد به خزانم بهار تو

اما در اين زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو


نسبت نام تو با عشق قشنگ است!

 

قيصر امين پور، فريدون عموزاده خليلي و بيوك ملكي به گمانم شوراي سردبيري  سروش نوجوان بودند. مجله دوست داشتني نوجواني همسلان من! قيصر، شاعر  باران گرفت نيزه و قصد مصاف كرد/آتش نشست خنجر خود را غلاف كرد، است يا آن شعري كه براي مخملباف گفته است، شعري كه بوي حرف ديگران را در آن روزها نمي داد. نسبت فاميلي قيصر هم با عشق واقعاً قشنگ است. شعرهاي قيصر در هر قالبي در نهايت استادي سروده شده اند. چند سال پيش كه با استاد ايران زاده و حميد قهرماني به عيادت او رفته بوديم، من با چند شاخه گل و يك غزل رفته بودم. و با تمام وجودم سلامتي اش را از خدا خواستم. الان هم، الحمدالله  هم مي سرايد، هم مي نويسد و هم درس مي دهد. قيصر هميشه استاد است.

 





مي خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

مي جويمت چنانکه لب تشنه آب را

 

محو توأم چنانکه ستاره به چشم صبح

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را

 

بي تابم آنچنانکه درختان براي باد

با کودکان خفته به گهواره تاب را

 

بايسته اي چنانکه تپيدن براي دل

يا آنچنانکه بال پريدن عقاب را

 

حتي اگر نباشي، مي آفرينمت

چونانکه التهاب بيابان سراب را

 

اي خواهشي که خواستني تر ز پاسخي

با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را