به دعوت رضا سیرجانی وارد یک بازی شدم که در این بازی باید  تعدادی از کسانی(10نفر) که بیشترین تاثیر را در زندگی من داشته اند نام ببرم. خوب فکر قشنگی است و به نوعی می شود سپاسگذاری از این آدم ها هم باشد.البته من ترجیح می دادم که 10 چیز تاثیر گذار را معرفی کنم.  نکته دیگر اینکه من در این بازی نقش خانواده ها را هم نادیده می گیرم به هر حال پدر ،مادر ، برادر و خواهر آدم بیشترین تاثیر را روی زندگی هر کسی دارند. نکته دوم اینکه این بازی بیشتر به درد کسانی می خورد که یک زندگی ایده آل را توانسته باشند درست کنند؛ شغل خوب،مرتبه علمی خوب،پول خوب و...  از آنجایی که ما در زندگی مان همیشه همه چیز را نصف و نیمه داشته ایم یه جورایی  مانده بودم که بنویسم یا نه؟!اصولاً هم خیلی به بازی های وبلاگی علاقه ندارم. خوب خداوکیلی من خاطر رضا سیرجانی رو خیلی می خوام ولی بازیش یه ذره سخت بود برای همین یه ذره دیر وارد بازی شدم . نکته آخر اینکه در این لیست جای اسم خیلی ها خالی است که البته این نشان دهنده بی تاثیر بودنشان نیست بیشتر سعی کردم کسانی باشند که هنوز از آنها متاثرم مثل فیلمی که بعد از پایانش همچنان در ذهن آدم ادامه پیدا می کند. بسم الله...

۱-پدربزرگ:سه سالگی ، یا چهار سالگی پدربزرگ مادری ام  شاهنامه را در چند شب پی در پی برایم خواند منتها با زبان کردی و از حفظ ؛ مویه کنانش را بر مرگ سهراب هنوز از یاد نبرده ام  و نفرت از شغاد را . پدر بزرگم سواد نداشت منتها داستان های منظوم زیادی را از حفظ در گوشم زمزمه می کرد؛ حس زیبایی شناسی فوق العاده ای داشت. زیباترین نام ها را بر دخترانش گذاشته بود. الان که فکر می کنم به قول معروف یکی از وارثان فرهنگ شفاهی بود و به نوعی او دروازه عالم خیال را به روی من گشود .پسر نداشت و تمام محبتی را که در دل داشت به نوه ای که از نظر ظاهر به او رفته بود می کرد. کودکی ام را با او گذرانده ام و لالایی هایش ، قصه هایش و دریای بی دریغ محبتش!    

2-یک دوست خوب و همراه: هر کسی در زندگی اش  فصل پاییزی ، روزگار بدی ، زمانی که دنیا برایش تمام شده است و از هر طرف حزنی ، دردی و مرگی احاطه اش می کند داشته است . زمانی که کارش از لبه تاریکی گذشته است و سیاهچال های روزگار را پیش رو دارد . پاییز 79 فصل بد من بود ؛ سال بد ، سال باد ، سال اشک مادر ، سال مرگ پدر ، سال قهر برادر ! سال تنهایی و بیهودگی و سال هرز  و پوچی . باور نمی کردم که کسی اینگونه نجات بخش وارد زندگی ام بشودو همه درد های دنیا را برایم شیرین کند،بی قرارم کند ،خنده را به من برگرداند و تنهایی ام را نابود کند.9 سال می گذرد اما انگار بهار این خانه تا ابد ماندگار است با همان طراوت فروردین و اردیبهشت! نو ! فصل نو! ماه نو! حیات نو! خیال نو!

3-زنده یاد سرکار خانم فرازی: اینکه  چه اتفاقی افتاد که پای کودکی من به  کانون پرورش فکری باز شد و باز چه اتفاقی افتاد که ما با مرکز آفرینش های ادبی کانون  برای داستان نویسی مکاتبه کردیم را به خاطر ندارم اما دوم سوم راهنمایی که بودم شور نوشتن  داشتم و به صورت مکاتبه ای شاگرد خانم فرازی بودم مربی نازنینی  که الفبای نوشتن را ذره ذره به من آموخت  و به تجربه یادم داد که جدای از کتابهای دم دستی که نوجوانان آن روزها می خواندند  مثل کفش های غمگین عشق و امشب اشکی می ریزد و..کتابهای بهتری هم هست نویسندگان بهتری هم هست و هم او بود که جمالزاده را به من معرفی کرد ،صادق هدایت را ، و... که با خواندن آثارشان به نوشتن خودمان کمک کنیم. من در دو دوره برگزاری شبهای شعر و قصه آیش در خدمت خانم فرازی بودم  و مهربانی های یک مادر ، صمیمیت یک مربی و تمام دوست داشتنی های دنیا را در او دیدم . هنوز که هنوز است سال 69 یا 70 را به خاطر دارم و بیرون فرودگاه کرمانشاه را که داشت همراه با شوهر رعنایش سوار ماشین می شد و دست خداحافظی تکان می داد کرد و رفت تا همیشه.... با خنده ای که پهنای صورتش را گرفته بود و بعدها شنیدم از وقتی که متوجه سرطانش شده بود سه روز بیشتر تحمل نکرد و رفت رفت تا همیشه...

4-مهرداد قبادی: مهرداد چند سالی از من بزرگتر بود و او مرا به دنیای شعر نو ، شعر مدرن برد و این اتفاق در زمانی بود که من کوچ ناخوداگاهی از داستان نویسی به شعر داشتم مهربانانه خط خطی هایم را با اشتیاق می خواند ، غلط گیری می کرد و هرچه می دانست برایم می گفت اما شعر جاذبه اصلی او نبود ، سینما و عشقی که به سینما داشت را به من منتقل کرد و هم او بود که یاد داد جدای از بروس لی ، جمشید آریا و سعید راد   قیصری هست ، کوبریکی هست ، اسپیلبرگی هست، سنما پارادیزوی هست  و مجله فیلمی هست... یادمه تمام مجله های فیلمش را از شماره 1 به من امانت داده بود و بهترین هدیه عمرم را هم او به من داد  کتاب «تاریخ سینمای ایران» نوشته مسعود مهرابی با جلد زرین کوبی که اسم من روش حک شده بود. مهرداد مرا به سرزمین همه چیزهای جدی برد شعر جدی ، رمان جدی ، داستان کوتاه جدی...یادش بخیر همسایه های احمد محمود را که با هم می خواندیم  و فصل اذان گفتنش را چقدر خندیدم .برای اولین بار با مهرداد به سینمای جوان رفتم و فهمیدم که جایی هست که به همسن و سالان من سینما بیاموزند...پار سال که رفته بودم کرمانشاه  پلیس راه بیستون منتظر اتوبوس بودیم که برگردیم تهران ، یک پراید کنار خیابان وایساده بود  و  و سرنشنانش همینجوری به ما خیره شوده بودند که متوجه شدم مهرداد است با خانمش وسه فرزندش و ده سالی از آخرین دیدار ما گذشته بود...

5- دوچشم سبز: نه نامی نه نشانی  شاید هم فقط یک رویا بود. چه می شود از عشق نوجوانی نوشت؟! از عشق یک بچه به کسی  که ناشناخته بود. شاید از اولین شعرهای من باشد : دو چشمت شد الفبای نگاهم....دوچشمی  که باعث شد درک کنم زبان دوست داشتن  غزل است  شعر است و عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت...

6-مرتضی قاسمی: مرتضی فقط مرتضی قاسمی است با آن عینک کائوچویی  و تمام دانشکده ادبیات دانشگاه علامه . کسی که کلاغ وجود مرا کشت و به من گفت پرنده خوبی باش . سفید باش. پناهگاه تنهایی های جوانی من . هنوز منتظرم با لباس سربازی اش بیاید و برویم سفره خانه پل همت خیابان ولی عصر  و از آن روزها حرف بزنیم، از کشف آن روزها از وبلاگ از جا سیگاری های روبرو ... از فرهنگستان زبان  فارسی ، از روزهای دانشکده و غم ها و رنج هایمان، و...

7-اکبر یاغی تبار: من میل ندارم که وطن داشته باشم/ یا خانه درآغوش چمن داشته باشم/آن پنجره هم عشق مرا تجربه می کرد /عاشق تر از آنم که دهن داشته باشم. اولین شعری بود که از اکبر شنیدم . اولین باری که دیدمش توی دسشویی دانشکده بود و قبل از یک شب شعر؛ یک نفر روبروی آینه وایساده بود و به سر و وضعش می رسید و می خواند : ای مه من / ای بت چین/ ای صنم / لاله رخ و زهره جبین ... بعد توی همان شب شعر  آن غزلش را خواند و یواش یواش با هم قاتی شدیم . من و یاغی و مرتضی و البته بودند کسان دیگری حمید ضیایی که بزرگ ما بود ، سید کاپشن ،کاوه،رضا موسوی ، ایوب ، نوید ، بامداد و ... و شعر را به معنای واقعی کلمه کار کردیم. من برایم جای تعجب بود چطور اکبر پنج شنبه جمعه که می رفت شمال، شنبه با یک دفتر جدید بر می گشت یک دفتر غزل جدید!جل الخاق؟!. به قول یکی از اساتید همون دانشکده اگر اتفاقی برای یاغی نیفتد ما با بزرگترین شاعر معاصر رفیق بودیم  . یادش بخیر خانه بابلسرشان.آقا رضا (خدا رحمتش کند) حبیب و فاطمه که ماه ترین  مادر دنیاست و عاشقانه اکبر را دوست دارد...همیشه با خودم فکر می کنم که اگر محسن نامجو و یاغی با هم مچ می شدند دنیا را می گرفتند، خدا رو چه دیدی شاید....

8- علی اصغر مصلح : راستش من رشته فلسفه را همینجوری انتخاب نکرده بودم ، در یلدا بازی نوشتم که چیزهایی مرا به فلسفه کشاند و خوب هر پاسخی مرا قانع نمی کرد . دکتر مصلح  گل سرسبد دانشکده و گروه فلسفه بود و او بود که مرا قانع کرد به ادامه حیات! بدون اینکه رازش را بدانم. آشناییم  و ارتباطم با او را در یلدا بازی نوشته ام و تکرارش نمی کنم  . اما آرامش این بزرگوار و جاذبه ای که داشت همچنان با من است و از معدود کسانی است که او را به معنای واقعی کلمه برگردنم حق استادی دارد. اگر چه یکبار به توصیه اش بر خلاف میلم گوش نکردم؛برای فوق لیسانس وقتی شنید که رشته ام را می خواهم عوض کنم خیلی اصرار کرد که فلسفه را ادامه بدهم اما این دنیا بود که مرا به سمت خود می کشید و ارتباط رشته جدید با درآمد بیشتر برایم مهم بود اگر چه بعد ها فهمیدم که اشتباه کرده ام. لذت تلمذ در کلاس  دکتر مصلح  هنوز با من است و مهر پدری اش را فراموش نمی کنم...حالا که صحبت دانشکده شد حیف است که یاد نکنم از دکتر دادبه  و دکتر یثربی و...

9- هنوز وارد زندگی ام نشده است.

10-هنوز وارد زندگی ام نشده است و جایشان را خالی می گذارم برای زمانی که آمدند.

کسانی را که من دعوت می کنم: دکتر محدرضا ترکی ، مرتضی قاسمی ، اکبر یاغی تبار  ، پوریا سوری  و پریا کشفی .البته تاکید می کنم که هیچکدام از عزیزان اجباری به نوشتن ندارند و من هم انتظاری ندارم .کاملاً آزادانه تصمیم بگیرند بنویسند یا ننویسند.

این هم لینک کسانی که تا به حال بازی کرده اند: رضا سیرجانی ، زهرا باقری شاد