بابل آخرین فیلم " آلخاندور گونزالس ایناریتو" فیلمساز مكزیكی است.كارگردانی كه با فیلم های "عشق سگی" و " 21گرم" خود را به جامعه سینمایی معرفی كرد.فیلم هایی كه در عین پختگی ،می توان نوعی سادگی ساختاری را در آنها مشاهده كرد.بابل سه جایزه از جشنواره سینمایی كن از جمله كارگردانی را درو كرد و موسیقی آن نیز جایزه اسكار را گرفت. عنوان این فیلم، یعنی "بابل"، در زبان فارسی و در زبانهای دیگر هم همان "بابل" ، پایتخت بابلیون است و به نوعی داستان مردم شهر بابل است. در داستان اسطورهای آمده است كه در آغاز همه انسانها به یك زبان صحبت میكردند تا روزی كه نمرود، پادشاه بابل تصمیم میگیرد برج بلندی بسازد تا به جایگاه خدا دست پیدا کند و خداوند از این عمل به خشم میآید و عذابی نازل می كند كه سازندگان برج، هر یك به زبانی صحبت كنند و حرف همدیگر را نفهمند و بعد هم برج را با طوفان بزرگی در هم میریزد و مردم بابل را در سراسر دنیا پراكنده میكند .پیشترها از این داستان اسطوره ای بعنوان نماد عدم درك متقابل و سوءتفاهم و پیچیدگی روابط در هنر و ادبیات استفاده شده است.بازیگران فیلم «بابل» به زبان های انگلیسی، اسپانیایی، عربی،ژاپنی و زبان كر و لال ها صحبت می كنند وتقابل فرهنگ ها را در عمیق ترین سطح به نمایش می گذارند.فرهنگ شرقی مدرن و شرقی جهان سومی از یك سو وغرب مدرن و غرب مورد تجاوز قرار گرفته و آدم های ساده و پیچیدهء آن با سردرگمی ها و دغدغه هایشان و همه اینها فیلمی واقع گرا و انسانی در مورد جهانی است كه در آن زندگی می كنیم. بابل روایت گر چهار داستان به هم گره خورده با سبك و سیاق فیلم های قبلی كارگردان است كه درچهار كشور مختلف اتفاق می افتد. در داستان اول یك خانواده مراكشی را به تصویر می كشد كه برای شكار شغال های دور و برشان و محافظت از دام هایشان اسلحه ای را می خرند و دو پسربچه این خانواده در حین تمرین با اسلحه به سمت اتوبوسی كه در جاده در حال گذر است شلیك می كنند. داستان دوم زن و شوهر توریستی را تصویر می كند(براد پیت و كیت بلانشت) كه در مراكش در حال سفر هستند و به نظر می رسد كه زن از این سفر بسیار آزرده خاطر است و فاصله بسیاری بین آنها وجود دارد.آنها در اتوبوس نشسته اند كه یكباره صدای شكستن شیشه اتوبوس به گوش می رسد و زن غرق در خون می شود وگلوله در گردن زن توریست آمریكایی مینشیند و او را مجروح میكند. در داستان دیگری كه از كالیفرنیای آمریكا شروع میشود و به مكزیك میكشد پرستار بچهء همان خانواده آمریكایی كه در سفر مراكش هستند بدون اجازه ، بچهها را با به مكزیك میبرد تا در جشن عروسی پسرش شركت كند كه بازگشت آنها به آمریكا به درگیری با پلیس مرزی وگم شدن آنها در بیابان های اطراف منجر می شود. و نهایتاً در داستان آخر با دختر نوجوان كر ولالی در ژاپن آشنا میشویم كه به دلیل كر و لال بودنش مورد بیتوجهی پسرهاست و برای پركردن كمبودهایش دست به هر كاری می زند و پدر این دختر صاحب اصلی اسلحه ای است كه زن آمریكایی با آن مجروح شده است و او آن را در یكی از سفرهایش به مراكش به راهنمای شكار خود بخشیده است.
این فیلم را می توان فیلمی در هجو سیاست و دروغ های بزرگ سیاسی دانست . ایناریتو دیدگاه توهم آمیز و غلط آمریكاییها نسبت به مسلمانان را در یك بستر واقع گرایانه به تصویر می كشد در جایی كه سیاست مداران آمریكایی مجروح شدن زن را یك عمل تروریستی می خوانند و آن را به یك بمب خبری در سطح جهان تبدیل می كنند، در حالی كه زن مجروح بدون هیچ كمكی در روستای دور افتاده ای دارد می میرد وترس پنهان و برزگ جامعه آمریكا را بعد از 11 سپتامبر نشان می دهد.همچنین تقابل فرهنگی مكزیكی ها و آمریكایی ها را كه ریشه های تاریخی طولانی دارد با زبان بصری گویایی به ما نشان می دهد و اوج این عدم درك زبان و فرهنگ های مختلف را با زبان نمادین در داستانی كه در ژاپن اتفاق می افتد می بینیم جایی كه هیچ كس دختر تنهای فیلم را نه می تواند درك كند و نه بشنود و نه بخواند و نماد انسان تنهای دنیای مدرن امروز است.
الخاندروگونزالس ایناریتو كارگردان مكزیكی، كیت بلانشت بازیگر استرالیایی،گائل گارسیا، رنیكو كیلوچی بازیگر ژاپنی، برادپیت بازیگر آمریكایی و بوبكر آیت سید بازیگر مراكشی عناصر اصلی فیلم هستند و پراكندگی جغرافیایی عوامل فیلم هم در به تصویر كشیدن این تقابل ها بی تاثیر نبوده است.
كارگردان فیلم درباره بابل گفته است:
"بابل در اصل سه فیلم است كه در چهار كشور مختلف ساخته شده است كه سه یا چهار نام بزرگ به اضافه تعداد زیادی سیاه لشكر فیلم را پیش می برند. با این حال من فیلمی ارزان و با كمترین هزینه ها ساخته ام و در اصل با سرمایه شخصی ام این اثر به این جا رسیده است، هر بخش جداگانه ساخته شد و بعد مونتاژ دقیق روی آن صورت گرفت. باید بگویم كه این فیلم درست همان است كه من می خواستم، تك تك لوكیشن ها، دیالوگ ها و در یك كلمه من از تمام برش ام به عنوان یك كارگردان در ساخت این اثر استفاده كرده ام، درست مثل عشق سگی و 21 گرم. البته فكر می كنم بخشی از این ماجرا به خوش شانسی من باز می گردد."
"كار كردن با بلانشت و پیت همان قدر سخت بود كه سر و كله زدن با مردم روستایی و ساده ای كه تا به حال یك بار هم دوربین ندیده اند. من در این بخش تمام تلاش ام را به كار بستم تا تماشاچی راحت باشد می خواستم مرزهای زبانی را از بین ببرم، آدم هایی را كه انگلیسی حرف می زنند و با تمام قدرت سعی می كنند از بابلیسم جدا شوند. افسانه برج بابل پیرنگ این فیلم است، آدم هایی كه برج بلند بابل را می سازند تا از آن بالا بروند و به خدایان تیراندازی كنند، ملك خواب به دستور خدایان كاری می كند كه آن ها صبح فردا هیچ كدام زبان دیگری را نفهمند، صبح روز بعد وقتی مردم از خواب بیدار می شوند تا از برج بالا بروند، هیچ كدام زبان دیگری را نمی فهمند و همه آن ها روی زمین پراكنده می شوند، من به این افسانه معتقدم و واقعاً فكر می كنم منشا زبان باید یك چنین چیزی باشد"
موسیقی به یادماندنی "گوستاوو سانتائولالا"كه بار شرقی بسیاری دارد آنقدر فوق العاده است كه سردمداران اسكار را مجبور به دادن این جایزه كرد و اوج گوشنوازی این موسیقی را در سكانسی كه هلیكوپتر امداد برای بردن زن مجروح آمریكایی می آید و پرواز آن در فراز روستا و بعد هم در شهر می بینیم.
این فیلم را باید دید.