X
تبلیغات
روح تكانی- فرهاد صفريان - دو غزل از غلامرضا طریقی و میثم امانی

 

اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم

سعادتي ست تو را داشتن که من دارم!

 

کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟

برای غربت تلخی که در وطن دارم؟

 

بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری

برای اين همه زخمی که در بدن دارم؟

 

مرا به خود بفشار و ببين به جای بدن

چه آتشي ست؟ که در زير پيرهن دارم؟

 

به رغم ديدن آرامش تو کم نشده

ارادتی که به آرامش کفن دارم

  

مرا که وقت غروبم رسيده بدرقه کن

اگرچه با تو اميدی به سر زدن دارم!!

 
غلامرضا طریقی

ـ  آقای طریقی وبلاگ نویسی را تازه شروع کرده اند و وبلاگش غنیمتی است در این روزها!


صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

یك نفر دلواپسم این پا و آن پا می كند
كاری از من بلكه بر می آید و من نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان
بوی یك سیگار زرمی آید و من نیستم

خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعد ها وقتی كه تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی پشت در می آید و من نیستم

هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود
روزی آخر یك نفر می آید و من نیستم

میثم امانی

ـ آقای امانی هم غزلهای بسیار خوبی دارند که حتماْ باید دید و خواند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 20:39  توسط فرهاد صفریان ©   |