تبليغاتX
(روح تكانی- فرهاد صفريانFarhad Safarian)

 

فيلم Love in the Time of Cholera "عشق سالهاي وبا" به کارگردانی Mike Newell ،محصول 2007 كه بر اساس كتابي به همين نام از گابريل گارسيا ماركز ساخته شده را تازگي ها به طور  اتفاقي ديدم. روح تكانياگرچه خوانده بودم كه طرفداران گابو را اصلاً راضي نكرده  و اصلاً اين اقتباس كار اشتباهي بوده  اما به نظر من كار بدي نيست و فيلم حداكثر وفاداري را به متن نشان داده و در كل فيلم روان و دلپذيري از كار در آمده است؛صد البته كه كارگردان نمي توانسته جادوي قلم گابريل گارسيا را به تصوير بكشد.راستش من خيلي به اين اقتباس كار ندارم. نكته قابل توجه اين نوشته شرط گابو با تهيه كننده فيلم مبني بر اينكه تنها در صورتي راضي  به ساخت اين فيلم مي شود كه شكيرا در اين فيلم بخواند و خواند. شكيرا - ستاره موسيقي پاپ آمريكاي لاتين و برنده 10 جايزه گرمي در اين فيلم دو كار و نصفي ارائه كرده  كه بسيار زيبا و ماندني هستند و الحق و الانصاف گابو جواب اعتمادش را گرفته است .اين دو كار را مي توانيدبا كيفيت بالا بشنويد:

(ـ براي دانلود آهنگ ها روي آهنگ راست كليك كرده و گزينه  Save target as را كليك كنيد

-بعد از دانلود آهنگ ها را با مديا پلير باز كنيد .)

                                                          Despedida   

                اين آهنگ تكان دهنده است: زندگي وجود ندارد ،نه ندارد...باران وجود ندارد ،نه ندارد...گريستن وجود ندارد، نه ندارد....

                                                            

No hay mas cielo , no hay

No hay mas viento, no hay

No hay mas hielo, no hay

No hay mas fuego, no hay

No hay mas vida, no hay

No hay mas vida, no hay

No hay mas rabia, no hay

No hay mas sueño, no hay

Llévame donde estés, llévame

Llévame donde estés, llévame

Cuando alguien se va, él que se queda

Sufre más

Cuando alguien se va, él que se queda

Sufre más...

Sufre más....       

                                          

                                                          Hay Amores

 

Ay mi bien
¿qué no haría yo por ti
¿Por tenerte un segundo
Alejados del mundo
Y cerquita de mí

Ay mi bien
Como el río Magdalena
Que se funde en la arena del mar
Quiero fundirme yo en ti

Hay amores que se vuelven resistentes a los daños
Como el vino que mejora con los años
Asi crece lo que siento yo por ti

Hay amores que se esperan al invierno y florecen
Y en las noches del otoño reverdecen
Tal como el amor que siento yo por ti

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:37  توسط فرهاد صفریان ©   | 

مقدمه: 
 
روح تكانيدر مقابل موسیقی نامجو هیچ كس نمی تواند بی تفاوت باشد؛موافق یا مخالف! اما  باید باور داشت كه ما در متن جامعه زندگی می كنیم و خوشبختانه پدیده نامجو خود را در عین خاص بودن به این متن كشانده است . بعضی ها ایراد وارد می كنند كه كارهای نامجو كارهای ماندگاری نیستند و اگر ۱۰ یا ۲۰ بار گوش داده شوند شنونده خسته می شود ؛با اینكه من موافق این حرف نیستم ولی باور دارم كه اگر  كاری ارزش ۲۰ بار گوش كردن داشته باشد حتماً چیزی برای عرضه داشته است. ما اگر دستان و یا بیداد شجریان را هم ۲۰بار بی وقفه گوش كنیم خسته می شویم.مهم شنیده شدن اثر است ماندگاری را هم نسل های بعد تعیین می كنند.به هر حال به ذعم من (كه بیشتر از 60قطعه از كارهای او را شنیده ام ) كسی كه بدون هیچ پشتوانه ای ، كسی كه با اتكا به خود و چند دوست دیگر كه شبیه به خودش هستند و كسی كه كله گنده ای پشت سرش نیست، مافیایی پشت سرش نیست اینگونه خود را به متن بكشاند كه هم مخاطبان موسیقی سنتی و هم مدرن را به تامل وا دارد ارزش نوشتن دارد ؛ ارزش گوش كردن دارد و ارزش جدی گرفتن دارد.كارهای نامجو ویژگی های خاصی دارند كه مختص خود او هستند و قصد من از این مختصر این است كه این خصیصه ها را بنویسم و شما را در لذت خودم شریك كنم.

۱- ادغام موسیقی و شعر
پیوند شعر و موسیقی در كارهای نامجو بی نظیر است به گونه ای كه شعر بدون موسیقی و موسیقی بدون شعر معنی ندارد اگر چه در بیشتر كارهای او موسیقی در لایهء پایینی و به اصطلاح زیر شعر می آید اما این به معنای تفوق شعر بر موسیقی نیست؛  این پیوند را در سه راه آذری ،همراه شو،ترنج ، مه و...اگر در نظر بگیریم متوجه خواهیم شد كه شعر و موسیقی كاملاً با هم عجین هستند و در خدمت یك دیگر . برای مثال در قطعه سه دیازپام ده ما شاهد حرکت یک معتاد از خماری تا نئشگی و حتی چرت بعد از نئشگی هستیم و این حس در خواننده ،موسیقی و شعر حل شده است. یا در عقاید نوكانتی وقتی حركت شعر و قطعه به سمت آینده است(شاید كه آینده ازآن ما)ما هم با صدا و ساز او به آن سمت حركت می كنیم. یا جایی كه قرار است كابوی به متن شعر بیاید شكل موسیقی به سمت موسیقی سرزمین كابوی ها می رود و....

۲- مصداق های عینی واژگان شعری

واژگان شعرها یا ترانه ها و تصانیفی كه نامجو می خواند،مصداق های عینی و روزمره دارند؛و این یكی از شاخصه های اصلی كار نامجو ست.راز ورود به متن اجتماع همین واژگان ساده اند.حتی تغییراتی كه در شعر بزرگان می دهد در جهت رسیدن به این مصداق های عینی است. نمونه بارز این كار در قطعه گیس كاملاً مشهود است. كاری كه با "یك روز به شیدایی در زلف تو آویزم"  شروع می شود و بعد  به "یك روز سر زلف/ بلوندت چینم بهرِ/ دل مسكینم اینم/ جگرم اینم اینم" یا  "یك روز دوچشمم خیس/ یك روز دلم چون گیس/ آشفته و ریسا ریس /بردار دگر بردار /بردار بدارم زن از روی پل فردیس"یا  "ای خاطره ات پونز نوك تیز ته كفشم /وین صندل رسوایی..." منجر می شود. یا واژگانی مثل شهید قندی ، كوكوی دوشب مانده ، سه راه آذری ، دیاز پام،جبر جغرافیایی ،جون مادرت ،پل فردیس،رفوزگی و...

۳- موسیقی  و شعر هایی كه مخاطب در خلوت خود می خواند

نامجو كارهایش را آنگونه می خواند كه مخاطب می خواهد. شاید برای همه ما پیش آمده است كه یك قطعه را در خلوتمان می خوانیم خودمان آهنگ را با دهن می زنیم، شعرش را تغییر می دهیم اصلاً آن را به یك ملودی دیگر تبدیل می كنیم و هر كاری كه دلمان بخواهد سرش می آوریم. نامجو در اكثر كارهایش این كار را آگاهانه می كند ؛ مثلاً در زلف  البته فكر می كنم اجرای مقدم تر و نه كاری كه در آلبومش ارائه شد ، شعر حافظ را می خواند در بیت ها و به فراخور معنی لحنش را عوض می كند،درویش می شود ، مسكین و....شاید تاثیر تئاتر هم باشد اما مهم این است كه خیلی از مخاطبان در خلوت خود اینگونه با این شعر ها برخورد می كنند. 

۴- نگرش تازه به موسیقی
موسیقی سنتی ما با دستگاهای هفت گانه اش و گوشه هایی كه دارد و كارهای كه ارائه می شود ،اگر از نوآوری های عده ای بگذریم روند یكسانی دارد. یعنی به قول خود نامجو آهنگ را بر اساس بحرهای عروضی شعر تنظیم می كنند و این روند یكنواختی را به بار می آورد.به نظر حقیر كارهای نامجو نگرش تازه ای به موسیقی سنتی ایجاد كرده است كاری كه ناظری پخته تر و البته با نگرشی متفاوت با كار نامجو انجام داده است.قطعه زلف ،ترنج، از این نمونه اند.موسیقی تلفیقی نامجو هم متفاوت با دیگر كارهای تلفیقی است و به قولی این تلفیق فقط تلفیق نیست یکسانی است.مخاطب احساس نمی کند که مثلاْ کمانچه در کنار گیتار چه خوش نشسته است، و یا تلفیق گام ها نیست یك نگرش تازه است.
 ۵- صدای خوب ،شورشی و عصیان گر
صدای نامجو هم از عجایب روزگار است. حنجره این بزرگوار هر صدایی را كه بخواهد در می آورد از تحریر خوب بگیر تا فریادهای آسمان خراش و....هم گرم و گیراست و هم شورشی.اعتراضگر نسل بیخود ماست.حتی شعرهای محلی و بخصوص  كردی را بدون لهجه می خواند.در یك كلام صدایی است كه موسیقی رسمی ما تجربه شنیدن آن را نداشته است.
۶- انتخاب شعرهای خوب، ترانه های خوب و دستكاری در شعر ها
روح تكانينامجو تا حد زیادی ،آشنا به ادبیات دیروز و امروز ماست و سواد ادبی خوبی درد؛ به همین خاطر است كه شعر های نابی را انتخاب می كند .کارهایی مثل داماد باد،چنانت دوست می دارم،بگو بگو ...،چون است حال بستان،یادگار خون سرو ،آه از دلت آه ،چهره ارغوانی ام،ای كاش،و...اما در مورد كارهایی كه از شعر قدما استفاده نشده است دقیقاً بر لبه تیغ حركت می كند؛به این معنا كه بعضی مواقع جواب می دهد و بعضی مواقع نه! به همین بسنده كنم كه موفقیت نامجو بیشتر از شاعران پست مدرن ماست چون شعرهای او باور پذیرترند در حالی كه حرف و شعر پست مدرن ها و استقبال مخاطب از آنها اینگونه نیستند. البته لغزش هایی هم هست؛ مثلاً در شقایق نرماندی كه كار فوق العاده ای است آنجا كه می خواند "كو كوی دو شب مانده از آن ما/ خلقت ناخوانده از آن ما /كپی پدر خوانده از آن ما /ملی پوش بازنده از آن ما /شایدكه آینده از آن ما/ این قسمت یكی از قسمت های ناب این ترانه است من مانده ام كه این وسط ملی پوش بازنده چه می كند.و از این دست بی دقتی ها در بعضی از كارهای نامجو به چشم می خورد اما موفقیت او در این وجه بیشتر است. 
۷- طنز
طنز در كارهای نامجو هم مشخصهء آشكاری است. طنز تلخی كه در بعضی مواقع نیشخند است و در بعضی مواقع پوزخند. و به قول گلاره خانوم جمشیدی(مقاله بسیار عالی او را به "نام نامجو تروبادوری چند وجهی" بخوانید) این طنز در كنار تراژدی اتفاق می افتد  و رندانه است مثل رباعیات خیام!
و در آخر اینكه آرزوی موفقیت دارم برای این صدای تازه و این روح تازه!
الف: لینک هایی مربوط به نامجو :
نامجو: تروبادوری چند وجهی

موسیقی زیرزمینی؛ویژه نامه هفت سنگ

 موسیقی مستقل در ایران، سعید گنجی و محسن نامجو، تهران اونیو

- اولین فستیوال موسیقی متفاوت نسل جوان ایرانی

- قضاوت زودهنگام در مورد موسیقی متال در ایران، سهیل، سایت زیرزمین

- گفتگوی روزنامه اعتماد با محسن نامجو: می‌خواهم موسیقی ایرانی را نجات دهم

- گفتگوی ماه‌نامه فن با محسن نامجو: جلوه‌هایی دیگر از موسیقی ما

- گفتگوی مهدی شهسواری با محسن نامجو

- گفتگوی بی.‌بی‌.سی با محسن نامجو

- گفتگوی رادیو زمانه با محسن نامجو

- گفتگوی حیات‌نو با محسن نامجو

- گفتگوی سایت زیرزمین با محسن نامجو

- نقد آثار محسن نامجو در نشست کاوشی در موسیقی زیر زمینی

- یادداشت یک هوادار درباره یک موزیسین، ترنج موسیقی فارسی

- محسن نامجو و راز موفقیتش

ب:متن ترانه های: روح تكاني

دیازپام ده

و جبر جغرافیایی

ج:و چند قطعه از او

زلف بر باد 1

زلف بر باد 2

عقاید نوكانتی

جبر جغرافیایی

همراه شو

عشق همیشه در مراجعه است

ای كاش قضاوتی بود

چون است حال بستان

هو هو

چهره ارغوانی ام

گیس

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 9:14  توسط فرهاد صفریان ©   | 


پرتو كرمانشاهي"وارانه" عنوان غزلي از شاعر بزرگ غزلسراي كرمانشاهي است كه به حق از پيش قراولان غزل نوين فارسي است ودر تذكره هاي زيادي از او بدين عنوان ياد شده است من خودم به شخصه وام دار غزل اين بزرگوارم. يادش بخير غزل  " گفتي خدا نخواست نگفتي چرا نخواست/ ما هم نخواستيم خدا خواست يا نخواست" و...اما خود كرمانشاهيها شعرهاي كردي استاد را بيشتر دوست دارند و خيلي از شعرهاي او را با موسيقي پيوند داده اند مثل "آوارگه بيچاره گه بي خانمان ارمني" كه كوچك و بزرك آن را زمزمه مي كنند.تا جايي كه من اطلاع دارم استاد يك مجموعه به نام "كوچه باغي ها" چاپ كرده است و احتمالاً تاليفات ديگري نيز دارد كه ان شالله دوستان همشهري اطلاعات مرا كامل تر مي كنند. اين غزل را هم بيژن كامكار در آلبوم "سيوي سور (سيب سرخ)" بسيار زيبا خوانده اند والبته تنظيم و آهنگسازي تهمورث پورناظري به آن جلوهء ديگري داده است جوان پر انرژي و پر كاري كه كارها و تنظيم هاي زيبايي دارد و شعرهاي استاد پرتو را هم دوست دارد و براي تعداي از كارهاي استاد موسيقي ساخته است.در اين آلبوم تقريباً همه برادران كامكار به نوعي همكاري كرده اند.


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 19:18  توسط فرهاد صفریان ©   | 


رقصم گرفته بود 

  مثل درختکی در باد

   آنجا کسی نبود

   غیر از من و خیال و تنهایی...


 

 







ــ این کار زیبای سهیل نفیسیی را اینجا بشنوید و اگر پسندیدید آلبومش را تهیه کنید.




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 9:15  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

امروز صبح معاون خدمات شهری شهرداری تهران با افتخار تمام از رسیدگی به برف های آمده داد سخن  می راند. من مسیر کوتاه چهارراه پارک وی تا جام جم را که می آمدم به بلاهت این مسول خدمت گذار خندیدم.واقعاً اگر این مملکت روزی دچار بحران شود....

 به هر حال  برف نو سلام!
بشنوید:
برف نو
غزل: احمد شاملو
آهنگساز: امیرحسین سام
آواز: علی بیات 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 8:33  توسط فرهاد صفریان ©   | 

نسل ما ، نسل پرمدعایی است یا به جا یا بی جا! و صد البته هنوز هم حق این نسل آنچنان که باید و شاید ادا نشده است.به هر حال خواسته ها و داشته های این نسل را در تمام شئون فرهنگی مملکتمان هم می بینیم و هم نمی بینیم. مقدمه را طولانی نکنم ، به باور من موسیقی ایرانی دوران طلایی خود را پشت سر گذاشته است، نه اینکه آدم های طلایی نداشته باشد. واقعیت این است که سالهاست بزرگان تحمل همدیگر را ندارند.به پیشینه اگر نگاه کنیم پشت هر آهنگ و هر تصنیف و هر ترانه موفقی اسامی کسانی به چشم می خورد که فقط جمع آنها  ماندگاریشان را رقم زده است. دوران رادیو و برنامه گلها را  بیاد بیاوریم یا گروه چاووش و سپیده را ، مثلت سایه، لطفی و شجریان را! و بعدتر مشکاتیان و شجریان را ! و سه گانه بیداد و نوا و دستان را! ناظری ها و پورناظری ها را! و حال را نگاه کنیم. حتی کارهای بزرگان هم کارهای معمولی به نظر می رسند.چون از هم جدا افتاده اند و یکی از دلایل اسقبال از موسیقی پاپ هم همین جدایی هاست. الغرض اگر مافیای موسیقی مجالی به نسل ما بدهد این نسل هم حرفهایی برای گفتن دارد. و اما دلیل این نوشته "زرد و سرخ و ارغوانی " امیر حسین سام است.اثری بی نظیر و ماندگار که تشویق بزرگان را هم در پی داشت و صد البته هنوز هم حق خود را نگرفته است.خود امیر حسن سام در وبلاگش(البته الان به روز نمی شود) در این باره نوشته است:

"از دوستان می‌شنوم که «زرد، سرخ، ارغوانی» در ایران منتشر شده است. دوستی می‌گوید که امروز آن را از انتشارات «
بتهون» تهیه کرده. یاد و خاطره روزهای خلق و ضبط این کار در دلم زنده می شود. انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین را به یاد می‌آورم و ناخودآگاه لبخندی بر لبانم و اشکی در چشمانم می‌نشیند.

به یاد می‌آورم روزها و شب‌هایی را که در خلوت خود این نغمه‌ها را می‌نواختم و زمزمه می‌کردم. به یاد می‌آورم روزی را که برای اولین بار «زرد، سرخ، ارغوانی» را در میان جمعی از فرهیختگان خواندم و تا به خود آمدم دیدم که دوستان یکدل، همنفس و هم‌آواز آهنگساز خسته‌دل شده‌اند.

به یاد می‌آورم شب‌ها و روزهایی را که ساعت‌های مدید در بیمارستان کار می‌کردم و همسرم بار یک زندگی مشترک را به تنهایی بر دوش می‌کشید تا هزینه چند میلیون ‌تومانی ضبط «زرد، سرخ، ارغوانی» را پس انداز کنیم و در کشوری که کمتر کسی دلش برای موسیقی ملی‌اش می‌سوزد باز صدای سازهای ایرانی را در کنار انبوه تولیدات موسیقی پاپ بشنویم.

به یاد می‌آورم روزها و شب‌هایی را که تا صبح در استودیو کار می کردیم و خون دل می‌خوردیم. زمانی را به یاد می‌آورم که کسانی خرده می‌گرفتند که این موسیقی «پولی فونیک» و «خاص» نیست و ساده است. و من ناخودآگاه به یاد «مرغ سحر» می‌افتادم که هنوز زنده است و سحرگاهان می‌خواند و در عین سادگی چه زیباست!

به یاد می‌آورم روزی را که مدیر یک انتشارات بزرگ صوتی تصویری گفت «این اثر متاسفانه ما را به یاد موسیقی دهه شصت می‌اندازد». و من بینوا تا آن روز فکر می کردم که اوج درخشش و شکوه موسیقی ملی ما در چند دهه اخیر، آن دوره بوده است. و بعد فرمودند «کاش شعر زرد سرخ ارغوانی را با یک شعر عاشقانه عوض کنید» و من می‌خواستم بگویم در این کار شعر و موسیقی با هم متولد شده‌اند، ولی فقط لبخند زدم و بعد در راه، خسته و نومید به حال موسیقی ایران گریستم.

به یاد می‌آورم روزی را که قرارداد فروش «زرد، سرخ، ارغوانی» را دقیقا به یکدهم قیمت مخارج آن و با کمال رضایت امضا کردم و در دلم گفتم باید این شعله را روشن نگه داریم. باز هم دستمزد طبابتم را جمع خواهم کرد برای کار بعد!! و در چشمان پدرم تبسمی دیدم که گویی می‌گفت این نوع از جنون موروثی است!

و از همه شیرین‌تر و ماندگارتر، به یاد می‌آورم رشته مهر و مودتی که در زمان تولید این کار میان من و «سینا جهان‌آبادی» و «اشکان کمانگری» شکل گرفت و سرآغازی شد برای کار «
گروه سایه» که در آن مهر و عشق و همدلی جایی برای عقل حسابگر نگذاشته است.

برای آشنایی بیشتر با این آهنگساز جوان و هنرمند نوشته خوابگرد را در مورد آلبوم "صبح ،بهار ،باران" بخوانید که انصافاً نوشته کاملی است و برای آشنایی با او کفایت می کند.فقط این را بگویم آثار این هنرمند دیگرگونه با آثاری است که تا حالا شنیده اید.شاید به خاطر دوری این جوان متولد 1357 از وطن خود باشد.و دوری از دو دوزه بازی های اهالی موسیقی وطنی!

 

شعر و آهنگ: امیرحسین سام
آواز: اشکان کمانگری

نوازندگان آلبوم :

کمانچه: سینا جهان آبادی
سنتور: مجید اخشابی
تنبک: کامبیز گنجه‌ای، امیرعلی سام
نی: پاشا هنجنی
تار و تارباس: آزاد میرزاپور
عود: علی پژوهشگر
دف: حسین رضایی‌نیا 
 
 

 

۱- زرد ، سرخ ، ارغوانی

۲- ساز و آواز اصفهان ، فرود به ماهور

۳- در قطار

اگر مشکلی پیش آمد از  اینجا بگیرید.

برای دانلود روی آهنگ ها کلیک کرده و Save target as... را بزنید. 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:1  توسط فرهاد صفریان ©   | 

زمانی که غزل معاصر رو می نوشتم و عکاسخانه غزل معاصر رو در multiply درست کردم با امکاناتی که این سایت داشت چند فایل موسیقی هم اونجا گذاشتم که خیلی مورد استقبال دوستان قرار گرفت . امروز همینجوری به سرم زد که لینکشون رو اینجا بذارم تا شما هم بشنوید؛ اگر هم خواستید دانلود کنید، روی لینک ها کلیک راست کنید و روی  save target as کلیک کنید.

۱- آهنگ پایانی فیلم آبی کار کریستوف کیشلوفسکی که آهنگساز اکثر فیلم های او یعنی زبیگنیو پرایزنر، آن را ساخته است.

۲- لبه تاریکی ساخته اریک کلابتن که به هیچ توضیحی نیاز ندارد.

۳- ترانه پایانی فیلم نفس عمیق (کار فوق العاده پرویز شهبازی) که بدون ارزشگذاری برای ترانه و موسیقی آن در پایان فیلم بسیار مسحور کننده بود.

۴- شعر بی نقاب سرودهء رضایی نیا با دکلمه سهیل محمودی (یادگار ستاد قالیباف)

۵- داداشی   سرودهء رضایی نیا با دکلمه سهیل محمودی .

۶- تولد دوباره  از ریچارد کلایدرمن

۷- رومئو و ژولیت از ریچارد کلایدرمن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 14:38  توسط فرهاد صفریان ©   | 

ما هر وقت به چیزی نیاز داشته باشیم و وسیله ای بخواهیم برای توجیه یک هدف!(ما كه مي گويم منظورم تصميم گيرندگان فرهنگ و هنر اين مملكتند)به هر چيزي و هر کاری دست می زنیم!حالا فرقی نمی کند که مثلاْ ترانهء خواننده ای باشد که بیست و چند سال بعد از انقلاب با اینکه زنده بود، رسانهء ملي كوچكترين اعتنايي به او نكرد و نداشت....يا ترانه و شعر كسي را استفاده كنيم كه از سنگ قبرش هم نمي گذرند...آن هم در جشن ملي ! ما هم مي رويم پايان نامه درباره حمايت از حقوق مولفان و هنرمندان و...مي نويسيم ؛شما هم تا می توانيد بگرديد دنبال پرتقال فروش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 14:48  توسط فرهاد صفریان ©   | 

ترانه و ترانه سرايي و خوانندگي هم از علاقه هاي اصلي جوانان و غير جوانان ايراني است؛ البته احتمالاً بعد از بازيگري و چه ميدانم بازيكني (آن هم از نوع فوتبالش).وضعيت نوارها و كاست ها و آهنگ هايي هم كه توليد مي شود به نحو عجيبي (شايد در دنيا استثنا باشد) شلم شورباست و عرضه بيش از تقاضاست كه اين مساله سردرگميِ مخاطب فلاكت زده را به بار آورده است. به قول يكي از همين ها " حالا چاره چيه، درمون چي چيه،ميون اين همه ، عشق من كيه، وا اين يكيه..." رشد فزايندة كانون ها و انجمن هاي ترانه هم براي خود داستان عجيب و غريبي دارد. خداوكيلي اگر همة ترانه هاي سروده شده را ،همه خوانندگان بخواهند بخوانند يكي دوجين خواننده هم كم مي آيد.(البته با وجود زياد بودنشان).اين آدم را به اين فكر مي رساند كه نه به آن روزي كه فقط "سرود" بايد خوانده مي شد و بعضاً خوانندة فلك زده را با طوقي از لعن در شهر مي گرداندند و بايد توبه نامه امضا مي كرد و نه به امروز كه فلان خواننده كه در كاباره هاي اونور آب و اونور خاك هر كاري دلش مي خواست مي كرد با مجوز فخيمة وزارت محترم فرهنگ ارشاد نوارش بيرون مي آيد.بعد يك حسرت مي ماند براي آن مخاطب بدبختي كه اي بابا اين همان كسي بود كه مبتذل و ... سياست فرهنگي مملكت ما همينجوري است...دقيقاً شلم شوربا.خودي ها را مي فرستد آنطرف آب، غير خودي ها را مي كشاند اينجا!جل الخالق!اين از اين! حالا وضعيت ترانه ها،واقعاً " بيا تو خودت بيا تو " است. تو حالا هي بيا ببين چه معني مي تواني از آن بكشي بيرون!

مصيبت بزرگتر اين است كه ما هم كنار آمده ايم، گوش مي كنيم ، و به قول معروف يه تكاني هم به خودمان مي دهيم.بعد خيلي ها متهم مي شوند به اينكه بابا اين هنوز تو دهة چهل مونده...روح بيداري ترانه در ترانه هاي حالا مرده است.روح بيداري بخورد توي سرمان يك ترانه خشك و خالي بي نقص هم نداريم يعني نه اينكه نداريم نمي خوانند.واقعيت اين است كه دوستان ترانه سرا گاه گاهي كه ترانه اي مي خوانند آدم اميدوار مي شود، ترانه ها آنقدر شنيدني است كه.... اما خوانندگان نمي خوانندشان!

دوستي خاطره اي را از شهرام ناظري نقل مي كرد كه در آمريكا اندي مي رود پيش شهرام ناظري و همان اول كه مي رسد مي گويد سلام همكار! شهرام هم با عصبانيت مي گويد : كره برو اولا ،قرتي به مَ نگو همكار!حالا از همة اين حرفها بگذريم و با هم بعضي از ترانه هاي ناب را با هم دوره كنيم در يك شعر ناب (ترانه اگر نمي گويم ، دليل دارم) از حسين تقليلي .
 

گاهي تلخي ،گاهي شيرين، نٌنُر بزبز قندي
حالا كه چشماتو ديدم ، داري پلكاتو مي بندي ؟

«نازي ناز كن…» ولي بپا ! اين روزا روزاي وصله
دل آدم آهني ها ، به دو تا بخيه وصله  

زير آفتاب ، پشت شيشه ، گر بگيرم مي ميرم من
آب بشه لحيم قلبم ، دستتو نمي گيرم من

يادته توي حراجي ، واسه من ترانه خوندي ؟
منو از اونا خريدي ، بين آدما نشوندي ؟ 

دل من يهو تپيد و باورم شد كه يه مَردم
يه كاري كن كه بمونم …به مغازه برنگردم
 

تازه اين اول قصه ست ، تف به هر چي بخت شومه

آدم آهني قصه ، ديگه روغنش تمومه  

من مي خوام پرنده باشم ، شونه تو مي خوام ببينم
روي ماهتو ببوسم ، گل گيستو بچينم

هنوز اما خيلي زوده ، من هنوز خيلي ضعيفم
امشبو از كار نيافتم ، فردا دنيارو حريفم  

مي دونم چه ها كشيدي زير بارونو نگفتي
هنوزم پاي پياده زير بارون راه مي افتي

جواب مردمو ميدم ، دستاتو بذار تو دستم
دست من نبود عزيزم اگه قلبتو شكستم  

دست تو له شدني نيست! اينو هر زني مي فهمه ؟
حرف آدم آهني رو آدم آهني مي فهمه 

واكن اخماتو ببينم توي اون چشات چي داري

چشامو بستم ببينم توي دستام چي مي ذاري  

گُلو دادي توي دستم … اين يعني موقع كوچ نيست
 ببين اين بازي رو برديم پوچه گُل بود ! گُله پوچ نيست ! ! ! 

«دايه دايه وقتِ …» صلحه !! كي ميگه كه وقت جنگه ؟
اين روزا آشتي كنونِ سر و سينه با تفنگه  

بيا زير سايه من ! حرف گفتني چي داري ؟
توي كيفت واسه قلب آدم آهني چي داري ؟ !

دختر فضول قصه ! اينه دستام … خالي يا پر

حالا خوبيامو بنويس ديگه زشتيامو نشمر  

اين ترانه خط به خطش طعم بوسهء تو داره
شاعرم كن ! شاعرم كن ! با يه بوسه دوباره

«اگه چشمات ميگه آره …» بزنيم به قلب جاده
فكر تنهاييتو كردم : من ترانه هام زياده 

خط زدم پنجره ها رو ، چونكه بيرون خبري نيست
وقتي تو توُي اتاقي ، احتياج به هيچ دري نيست

لالا لا لا «گل سنگم… »! « لالا لا لا گل پونه. . . » 
روي گونه هات مي مونه تا قيامت  جاي  بوسه

نمي خواي پيشت بمونم ؟!… خُب ميرم ! …هيچ گله اي نيست
«فاصله يه حرف سادهست …»!… عزيزم مسئله اي نيست 

اما هر موقع كه داشتي غم و غصه خبرم كن 
«خوابيدي بدون لالايي و قصه …» خبرم كن 

«ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه …»
تو ميري به سوي خورشيد ، من ميرم به سمت خونه

دستامو تو ديده بودي …زشتيامو مي دونستي
عرضه داشتي مي شكستي ! …مي تونستي ... نتونستي  

تن تو مليله دوزي … آهني بود دوتا دستم
من به رسم مهربوني دستاي تو رو شكستم

هوا آروم ميشه اينجا يه شبي با رفتن من
بگو هيچكي رو نگيرن ،نكشن ، با پيرهن من  

اما هر موقع كه داشتي غم وغصه خبرم كن
«خوابيدي بدون لالايي و قصه …»خبرم كن . . .

حسين تقليلي 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 19:54  توسط فرهاد صفریان ©   |