تبليغاتX
روح تكانی- فرهاد صفريان

 

پنهان گریه ها : فرهاد صفریان"فارغ از اینکه در کجای جهان باشید و با چه زبان و آیینی،کافی است صبح که از خواب بر می خیزید و از پنجره‌ اتاق هرچند اجاره‌ای تان به بیرون نگاه می کنید، اندکی تامل کنید آن وقت حتی اگر مردم روستای کوچکی پیش شما باشند، هر یک نسبت به دیگری اختلاف های قابل تمایز دارند.
غزل همان «پنجره» است؛هر گاه شاعری از پس آن جهان مورد علاقه اش نگاه کند چشم اندازش با دیگر همسایگانش در سرزمین شعر متفاوت خواهد بود.
غزل های این دفتر تابلوهای رنگارنگ از جهان جوانی است آگاه به ظرفیت های زبانی و مضمونی این قالب و البته عاصی از باید ها و نبایدهای پیشین.فرزندی که نگران میراث غزل است اما خود را برای نگهبانی از این میراث موظف پوشیدن عبا و قبا و نعلین یا بستن زنار و دستار نمی داند.
جسارت های زبانی مشهود در دفتر «پنهان گریه ها» از نام مجموعه آغاز می شود و تا واپسین ابیات ادامه دارد.بادا که در دفترهای آینده،شاعر این تجربیات را به انجام و فرجامی روشن تر برساند."

این مقدمه ای است که شاعر بزرگوار و متبحر معاصر جناب آقای سیدضیاءالدین شفیعی بر دفتر حقیر نگاشته است که لازم می دانم صمیمانه ترین درودها را تقدیمش کنم به خاطر انتشار آبرومند این مجموعه و اینکه باعث شد من به خود ببالم که اگر این چند سال در برابر چاپ مجموعه ام مقاومت کردم او به عاقبتی چنین دلپذیر خرسندم کرد.
«پنهان گریه ها» در ۸۰ صفحه و ۳۰۰۰ نسخه توسط انتشارات «هنر رسانه اردی بهشت» منتشر شد و در بر دارنده ی ۳۲ غزل برای هر سال زندگی شاعر و یک غزل مثنوی که مرور همین 32سال است می باشد. امید که مورد توجه دوستان و مخاطبان شعر بخصوص غزل قرار بگیرد.
 دوستانی که خارج از تهران هستند می توانند نشانی پستی اشان را بنویسند تا در اسرع وقت برایشان ارسال کنم.

 مرکز پخش :  تهران، خیابان سبلان شمالی، خیابان شهید نوری، کوچه شهید ترابی،پلاک ۳۹، موسسه هنر رسانه اردیبهشت. تلفن ۸۸۴۰۳۷۵۹

پنهان گریه ها در خبرگزاری کتاب(ایبنا)

طرح هایی بر دیواره ی غار

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:32  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

زبان مادری ام کردی است

با همه ی زخم های یک کارگر فصلی

ایستاده بر مرز ویرانی

نانم آجر است
 
آبم گل

خانه ام سنگفرش خیابان ها

شناسنامه ام این لباس مندرس از زمستان های طولانی است

زبان مادری ام کردی است

با تحمل باران های نیامده و

مزارع آفت زده و

گله ی کوچک گوسفندان لاغر و رنجور

که زاگرس را نشخوار می کنند

هیچ دشت سبزی

هیچ رودخانه ای

هیچ چشمه ای که دخترکان کوزه به سر

و هیچ جمع شادی

در قاب  پنجره های چوبی ِ این دیوارهای سنگی نیست

که صدای خنده ای

که "این رقص کردی است که زیباست"۱

دستی به کمر و

دستی به دستمال هزار رنگ ِسوار بر بال نسیم

انگاره ی مجلس ختمی ناگهان

خوابیده در پس پشت چشم ها

نه زن لچک به سری

نه دختری

نه چشمه ای

و نه آوازی در پس کوچه باغ های کودکی ام.

زبان مادری ام کردی است

با انگ بی بدیل قاچاق چی ال سی دی

قاچاق چی موبایل

        پارچه

            انسان!

بی آنکه بدانند چشمم را هزار بار بر قاچاق خنده بستم

ابرهای بارورمان را دزدیدند

زاگرسمان را سنگ کردند و نمای خانه هاشان

و درختانمان را هیزم شومینه هاشان

ما ماندیم و دره های عمیق اندوه

که برادرانمان را خوردند

و یعقوب های چشم به راه

ایستاده بر مرز ویرانی!


 ۱- "این رقص کردی است که زیباست"از سعید میرزایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:12  توسط فرهاد صفریان ©   | 


كاريكاتور از وبلاگ كاريكاتوريست مجازي:سالار

 

هر واژه

گلوله اي

هر بيت خشابي

و هر شعر موشكي

 كه خانهء تو را نشانه رفته است،

عاليجناب مستتر در لاي لالايي!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:24  توسط فرهاد صفریان ©   | 


جنازه اي شده ام روي دست ها مانده
نمي پذيردم انگار خاك وا مانده

حرير نيلي يكدست آسمان در قاب،
پرِ پرندگي ام آي زير پا مانده

بريده از همه چيز و كشيده از همه كس
مهم نبود از اول كه مرده يا مانده...

جنازه اي شده ام راه مي روم گاهي
ميان خاطره هايي كه از تو جا مانده

وطن كه كوچهء بن بست نامرادي هاست
و خانه اي كه در آن يك جهان عزا مانده

درست اگر كه بگويم خرابه اي متروك
كه توي آن نه غريبه نه آشنا مانده

به احترام تو شايد ادامه دارد اين –
جنازه اين تهيِ لنگ در هوا مانده

و زير تودهء سنگين بغض خم شده ايم
دوباره عشق، تكاني به شانه هامان ده!

۱۰/۳/۸۷

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 15:11  توسط فرهاد صفریان ©   | 


 سلام. يكي دو هفته پيش ،چهار برنامه را در خدمت آقاي مرزبان بوديم در راديو فرهنگ و پيرامون ادبيات،ادبيات وبلاگي ،مالكيت ادبي و هنري  و كپي رايت و...صحبت كرديم كه خوشبختانه هر چهار برنامه پخش شد.حاصل اين گفتگو ضبط و پخش چند غزل از من در ابتدا و انتهاي برنامه ها بود كه آنها را اينجا مي گذارم :

با چتر آبيت به خيابان كه آمدي

دلم براي سرودن بهانه كم دارد

عشق در حيطه فهميدن ما نيست بيا برگرديم

مانده ام در شب اين جاده كمك مي خواهم

بين اين مردم سردرگم سرماخورده

بيا به خاطر ايمانمان به شك باشيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:4  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

تا تو را در ازدحام کوچه ها گم کرده ام
ابرم و در لابلای شب تراکم کرده ام

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 23:29  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

باچتر آبی ات به خيابان که آمدی
حتماً بگو به ابر به باران که آمدی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 4:0  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

اولين بارِ دلم نيست كه افتاده به خاك
شرمساراست زمين از دل خاكی تر من

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 23:0  توسط فرهاد صفریان ©   | 

  

"به عزیزم هانی قائدی حیدری"

لباس رزم شب،

گلوله باران ستاره ست.

لباس روح من اما

از چدن،

          آهن!

من نگهبان پاره اي اشياءِ غمگينم

در

ديوار

تفنگم

و مشتي آدم تاريك!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:40  توسط فرهاد صفریان ©   | 


شبيه بندر سردی كه در تلاطم بود
هميشه در پس ترديدهای خود گم بود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 17:52  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

ازآن زمان که قسمت این آسمان شدم
تنهاترین کبــــوتر بی آشیان شدم

روحم در این زمینه آبی حرام شد
آواره چون برودت باد خزان شدم

بر من نخند این همه، سلاخ سینه چاک!
از دست تو روانهء این لامکان شدم

دل در خیال خام رسیدن به نور بود
ای شب! مجاب سفسطه ات ناگهان شدم

من همچنان کبودی بالم نرفته است
مردم! دوباره هم هدف سنگتان شدم

  • ۱۸بهمن۷۸
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 22:44  توسط فرهاد صفریان ©   | 

بين اين مردمِ سـردرگمِ  سرماخورده
دلم از گرمی رفتار خودم جا خورده

هرم ِگرم نفسم يخ زده است از بس كه،
شانه ام خورده بر اين مردمِ سرما خورده

مي روم گريه كنم غربـت پر ابرم را
در دل سنگيِ خود، اين دل تيپا خورده

و غرور شب اين شهر نخواهد فهميد،
تا ابد قرعـه به نام شب يلدا خورده
*
كوچه ها را همه گشتم پيِ تو نامعلوم !
كو؟ كدامين درِ لب تشنه شما را خورده ؟!

بر تهي دستي بي حد و حسابم بنگر
دست كوتاه من از دست تو منها خورده...

  • زمستان۸۰

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 16:42  توسط فرهاد صفریان ©   | 


هنوز از لب مردم ، فريب می ريزد
هزار تهمت و حرفِ عجيب می ريزد

چقدر اهالي اينجا به فكر خود هستند
کسی ندیده که باران غریب می ریزد

نخند! عابر عاشق! ميان اين كوچه،
كه صد نفر به سرت نانجيب مي ريزد

در اين برودت مطلق كسي چه مي فهمد
بهارِ آدم و حوّا ز سيب مي ريزد؟!

به ختم غائله گيرم مسيح هم آمد
دوباره گرد و غبار از صليب می ريزد.

* آذر۷۹

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 12:11  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

 

عشق در حيطهء فهميدن ما نيست‏، بيا برگرديم
آسمان پاسخ پرسيدن ما نيست‏ ، بيا برگرديم

گريه هامان چقدر تلخ، ببين ! رنگ ترحّم دارد
تا زمين دشمن خنديدن ما نيست‏، بيا برگرديم

باغ از فطرت اين جاده پر از بوي شكفتنها، حيف
شمّه اي مهلتِ بوييدن ما نيست، بيا برگرديم

بال سنگين سفر ميشكند واي ملال انگيز است
هيچ كس منتظر ديدن ما نيست، بيا برگرديم

مثل گنجيم گرانسنگ پر از وسوسه هاييم ولي
دزد هم  مايل دزديدن ما نيست ، بيا برگرديم

خودمانيم ببين! ما دلمان را به دو قسمت كرديم
عشق در حيطهء فهميدن ما نيست؟! بيا برگرديم.

پاییز ۷۹

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 13:9  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 


خورشید خانمی که شبم را مرور کرد
از امتداد خیس خیابان عبور کرد

هم با چراغ آمد و هم با دریچه­اش(1)
یلدای کوچه­های مرا غرق نور کرد

ترسیده بودم از همهء چشمهای شهر
آمد و پلک پنجره­ام را جسور کرد

یک فکر سبز بود که با بی کرانگی 
در زردیِ مداوم ِ ذهنم خطور کرد

رفت از پیاده­رو – و تکان داد دست و بعد
از امتداد خیس خیابان عبور کرد...
 

1-اگر به خانه من آمدی ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه.... فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:10  توسط فرهاد صفریان ©   | 


و ردّ پاي دلم را دوبـاره بــاران بــرد
دوباره گم‎شده‎ام در هواي يك برخورد

دوباره لحظهء سرد غروب يك شاعر
و انتهاي غزلهـــاي ِخوبِ يك شاعر

سواي لرزش دستم، دلم و چشمانم
نشسته لـرزه به جان نهال ايمـانم

نشسته لرزه به جان خطوط اين جاده
كه خطّ رفتنِ او در مســــير افتاده…

*
همان كبوتر شكاك پر، كه دل دل كرد
مرا ميان زمـيـــن و كلاغها ول كرد

همان كه پنجره اش را به رويمان مي بست
كمر به ريختنِ آبرويمان مي بست.

همان كه روسري اش را اگر تكان مي داد
مرا به دست غزلهاي ناگهان مي داد

همان كه – هي – به نگاهم كمي حواسش بود
اگر چه هوش و حواسش پيِ لباسش بود

همان كه بيخود و بي جا بهانه مي آورد
خراب چشم خودش را به جا نمي آورد.

…همان غريبه كه چپ چپ نگاهمان مي كرد
و با طلــــسم نگاهش سيا همـان مي كرد

و يا مرا سر يك وعده آنقدر مي كاشت
كه شكـل تابلـوّ ايستــگاهمان مي كرد


به هر خطاي خود اقرار مي كنم اما
بداستفـــاده اي از اشتباهمان مي كرد

بـــــزرگ راه خوشيهاي تا ابد بوديم ،
اسير كوچهء بن بست آهمان مي كرد...

اگر چه در سرمان آفتاب و گرمي بود
خيال يخ زدگي در كلاهمان مي كرد

خلاصه عمر درازي مرا به بازي داد
همان غريبه كه چپ چپ نگاهمان مي كرد…

*
به اين بهانه كه تنگ است حجم آبادي
به اين بهانه كه سيرم از اين دل عادي،

مهار برهء دل را به گرگهـــــا دادم
و از نگاه خودم تا هميشـــــه افتادم

و اشتباه من اين بود زود دل بستم
به آن غريبه كه عاشق نبود دل بستم…

كسي غروب مرا حس نكرد،حتي كوه
و درّه هاي پر از برف و از تگرگ انبوه

كسي غروب مرا حس نكرد دريا نيز
كسي غروب مرا حس نكرد
                                   جز پاييز…

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 12:34  توسط فرهاد صفریان ©   | 



نگو به من ننویسم از این دل ابری

من و ...

           دو چشم شما و ....

                    همین دل ابری !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 7:14  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

با « نه» شنیدن از توكه من كم نمی شوم!

مجنون نمـــای مــردم عالم نمی شوم

 

این اوّلیـــن خطای تو ، حوّای سنگدل

پنداشــــتی بدون تو آدم نمـی شوم

 

بعد از تو ای خزانــزده دیگر برای هر

شب بوی تشنه لب شده شبنم نمی شوم

 

دلخور نشو عزیز! از این خُلقِ بی خیال

گفتم كه بی تو پا پی خُلقم نمی شوم.

 

آه ای نگاهـهای تماشـــا  ، خداوكیل !

علّاف چشمهـــای شما هم نمی شوم.

 

بگذار صـادقـانه بگـویـم بدون تو

هركار می كنمنه..نه..آدم نمی شوم.

 

* یک غزل دیگر از همان سالها

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:56  توسط فرهاد صفریان ©   | 


پاییــزم و بهـــار مرا قبضه کرده­اند
بی­تابم و قـــرار مرا قبضه کرده­اند

دستم تهی شدازطپش سرخ یک حضور
بقالهــا انــــار مـــرا قبضه کرده­اند

پرواز را بلد شده بودم ولی چه سود
هنجارها حصار مرا قبضه کرده­اند

بیهوده زخم قلب مرا بخیه می کنید
این قلب وصله دار مرا قبضه کرده اند

جا مانده از هزارهء نو سنگی ام مگر ؟!
کین گونه روزگار مرا قبضه کرده­اند

از کهکشان شهر شما طرد شد دلم
بی شرمها مدار مرا قبضه کرده­اند

مردم! برای گریهء من کم  بهانه نیست!
چشمان سوگوار مرا قبضه کرده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 15:43  توسط فرهاد صفریان ©   | 

پيش از اينها نفسم ســرد نبود
سايه ام اين همه نامـــرد نبود.

دل من حادثه را می فهميــــد
غافل از آنچه كه می كرد نبود،

لااقـــل رخوت خود را مي ديد
روی اين مساله خونسرد تبود،

يا كه در بيشهء اين جنگل گرگ
مثل يك بــــــرهء ولگرد نبود…

رنگ اگــــــــر بود فقط آبی بود
صفــــحهء ذهن زمين زرد نبود.

دردسر داشت غم عشق، ولي
سهم من اين همه سردرد نبود.



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 13:8  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست
همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست

می خواستم كه ماهی غمگين بركه ای
در دست های ليز تو باشم خدا نخواست

گفتم در اين زمانه كج فهمِ كند ذهن
مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست

مي خواستم كه مجلس ختمی برای اين
پائيز برگريز تو باشم خدا نخواست

آه اي پریِ هر چه غزلگريه! خواستم
بيت ترانه‏ای ز تو باشم خدا نخواست

مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم
يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست

نفرين به من كه پوچی دستم بزرگ بود
می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست .

*توضیحی کوچکی در مورد برخی از غزلهای من که اغلب تاریخ سرایششان به قبل از ۸۲ مربوط می شود؛ حقیقت این است حالا که می خواهم  کتابی چاپ کنم در مورد بسیاری از غزلها به تردید رسیده ام که در کتاب باشند و یا نباشند و تعدادی هم احتیاج به ویرایش دارند که با درج وبلاگ و جمع بندی نظرات شما به هدفم می رسم.به همین خاطر است که آنها را در اینجا می گذارم.البته اگر کار تازه ای هم مرتکب شوم حتما در ج می کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:22  توسط فرهاد صفریان ©   | 


غريبه حال دلــــــم را نپرس ! ويـرانم
مجاب سفسطه هایِ سياه شيطانم

مجاب اين هيجانْ كه تو هم نخواهی ماند
در انتظــــار مرور دو دســت بي نانم

و حرف تشنگيم را تو هم نخوانی از،
نگـــاهِ ياسِ كبــــود ِكوير ِ گلــــــــدانم

ببين چگونه دلم را به چوب مي بندند؛
هراسهايِ بزرگِ هميــــــشه پنهانم

بياو دســــت مرا با بـــهانه ای رو كن
كه عاشقم كه خرابم كه نابسامانم

*
دلم گرفته از اين چشمهاي تو خالي
مرا به شهر نگاهت ببـــر ، بگـــــردانم

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 15:13  توسط فرهاد صفریان ©   | 


این روزها که تازه به دوران رسیده ام
مانند یک کویر ِ به باران رسیده ام

یا مثل یاسهای کبود و همیشه کال
در ابتدای فصل زمستان رسیده ام

بوران پشت پنجره هم خوب دیده است
یکباره در مساحت گلدان رسیده ام

دیگر تمام شد دل گندم فریب من!
از بخت تو به سفره ای از نان رسیده ام

ای غم تو درحوالی دل، ول معطلی
در ارتباط با تو به کتمان رسیده ام

ای جاده ای که تهمت در جازدن زدی
اقرار کن که تا خط پایان رسیده ام

باور نمی کنم که صدایم زدی عزیز
باور نمی کنم که به سامان رسیده ام.
 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 12:22  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

این زخمهای كهنه مرا ول نمی كنند
رحمی به رنگ آبی این دل نمی كنند

حتی دو چشم خیسِ خودم بر وخامتم
شبگریه ای شبیهِ اوایل نمی كنند

در حیرتم كه این همه خنجر چرا نگاه ،
بر این شناسنامهء باطل نمی كنند؟!

مادر ! تو دل بر این همه زورق نشین نبند!
اینها مرا حواله به ساحل نمی كنند.

*
بیم از هبوط نیست که ما را طلسم و سیب
از بوی تند توطئه غافل نمی کنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:30  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

تازگی ها آفتاب از خود جوابش كرده است
همنشين سايه های اضطرابش كرده است

حال و روزش مثل آدم های معمولی که نیست
غیر عادی بودن دنیا خرابش کرده است

برگ را و مرگ را، پاییز را حس می کند
زرد و سرخ و ارغوانی ها مجابش کرده است

شرح حال بودنش اندازهء یک صفحه نیست،
داغ دارد؛ باغ بی برگی کتابش کرده است

ماهي روحم به اقيانوس هم راضی نبود؛
طفلكی لالايی اين بركه خوابش كرده است

طفلكی يك لحظه غفلت كرد،
                         عاشق شد...
                                   و بعــد
تازه فهميدم كسي آدم حسابش كرده است!!!

*
تازگی ها، آه اما تازگی ها ،تازگی...
تازگی ها آفتاب از خود جوابش کرده است
.

  • این غزل قبلاْ شکل و شمایل دیگری داشت،یعنی غزل دیگری بود که حالا از آن دوبیت باقی مانده  است ، خاصیت چاپ نشدن کتاب همین است دیگر.
  • توضیح دیگر اینکه عبدالجبار کاکایی غزلی دارد با مطلع "عشق امشب انتخابم کرده است" که مصرع "همنشین اضطرابم کرده است"  هم یکی دیگر از مصاریع آن غزل است که سال ۶۹ منتشر شده است و در غزل من هم "همنشين سايه های اضطرابش كرده است" مصرع دوم غزل است که بعد ازسال ۸۰ سروده شده است.(البته اصلاْ به این توضیح اعتقاد ندارم ولی وظیفه دانستم که ذکر کنم؛در عوض  آقای کاکایی توضیحی بابت یکی از غزل هایشان به من بدهکار است)
  • نمیدانم لازم است که باغ بی برگی زنده یاد اخوان را هم ذکر کنم یا نه؟! یا زرد و سرخ ارغوانی امیر حسین سام را؟!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:0  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

 

دیگــر بهار هم  ســر حالم نمی كند
چیزی شبـیــه گریه زلالم نمی كند
 
پاییز زرد هم كه خجــالت نمی‎كشد
رحمی به باغ رو به زوالــم نمی كند

آه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟!
وقتی كه سنگ،رحم به بالم نمی كند

مبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شب
دیگر اسـیر خواب و خیالم نمی كند...
 
این اولین شب است كه بوی خیال تو
درگــــیرِ فكـرهایِ محـالم نمی كند .

حالا كه روزگار قشنــــگ و مدرنتـان
جز انفـعـــال شـامل حالـم نمی كند ،

باید به دستـهای مسلّح نشان دهم
حتی سكـوت آیـنـه لالـم نمی كند .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 9:34  توسط فرهاد صفریان ©   | 


یك آینه هم تشنهء خندیدن من نیست
وقتی كه كسی منتظر دیدن من نیست

بیگـــــانگی از پردهء این پنجــــره پر زد
اما خبــــــری در پس پاییدن من نیست

انگـــار نه انگـــــار خـــــــدا آدمـمــان كرد
در یكنفــر اندیشهء پرسیـدن من نیست

من غنچــــــه ترین حادثهء كوچهء دردم
افسوس كسی در هوس چیدن من نیست

ــ هی  موجیِِ امواج گل واشدهء عشق
چشمت به تماشای پلاسیدن من نیست...

بگذار كه زنجیر كند شب نفســــــم را
وقتی نفسی غیرت شوریدن من نیست

آی ای دل مجنون شده ام! عابر پاییز!
چیزی به زمستان و به خشكیدن من نیست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 17:32  توسط فرهاد صفریان ©   | 


به عزيزم اكبر ياغی تبار

در نوبتی دوباره دلت را مـرور كن !
از غم به هر بهانهءممكن عبور كن !

رحمي كن اي عزيز به آبادی خودت!
فكری برای كشتن اين بوف كور كن!

اي خيس گريه هاي كدورت، كمي بخند!
اين ابرهاي ِ مملوِ  تب را صبور كن !

گيرم تمام راه تو مسدود شد، بگرد؛
يك آسمان تازه و يك جاده جور كن!

با انجمادِ ظلمتِ شب بی شباهتی
با شعله در برودت ذهنم خطور كن !

ياغي ! هبوط فرصت تقسيم سيب نيست
در نوبتي دوباره دلت را مـرور كن!

  • این غزل قبلها به اکبر تقدیم شده بود و فکر کنم برای دوستان تازه باشد.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 21:1  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 


بيا به خاطر ايمانمان به شك، باشيم

و از اهالي اين درد مشترك باشيم

 

خطوط سيرت ما در سواد كولي نيست

چرا مجاب تفاسير اين كلك باشيم؟!

 

يقين برّهء ما را كه گرگ شك بلعيد

فقط مراقب افسون ني لبك باشيم

 

وبالِ گردن اين پيله ها نمي مانيم

اگر به قيمت پرهاي شاپرك باشيم

 

چه مي شود كه در اين شور و حال تو خالي

به جاي گريه بخنديم و با نمك باشيم؟!

ببين نمايش باران دوباره طوفاني است

چرا شبيه كويري پر از ترك باشيم؟!

 

و لمس ميوه ممنوعه كار هركس نيست

تب جسارتمان را بيا محك باشيم!

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 8:17  توسط فرهاد صفریان ©   | 

 

همراه چشم های تو در این غروب خیس
کی می شود قدم بزنم آی خوب خیس

کی می شود قدم بزنم ...

-------------

بعد از تحریر:

دو سه سطر بالا را دیروز نوشتم که ابن محمود عزیز به "آی خوب خیس" گیر داد ،من هم عوضش کردم:

همراه چشم های تو در این غروب بد

کی می شود قدم بزنم آی خوب بد

کی می شود قدم بزنم پابه پای تو

در این هوایِ منجــــمدِ سردِ روبه بد

 



+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:5  توسط فرهاد صفریان ©   | 

مطالب قدیمی‌تر